و اين منم

 

 

 

 

 

دیروز بچه یه رکورد جدید زد و 9 بار پی پی کرد!  بدبختی این بود که شیر هم نمیخورد بلکه جبران مافات بشه و دیگه من  آخر شب دست به دامان همه شده بودم از دکتر بگیر تا دیگه مامان مقصود که اصلا قبولش ندارم.  از همه بی ربط تر هم همین مامان مقصود تحویلم داد.  خلاصه اینکه با مشاوره های  یه نفر کاشف به عمل اومد که گند رو خودم زدم و اون دارویی که برای سفتی شکمش داده بودم زیاد از حد بوده . 

حالا  الان عالیجناب خوابه و  داره فعالیتهای بیش از حد دیروزش رو با استراحت جبران می کنه.  دوستش دارم و با همه ی درگیری هاش عاشقشم. 

حقیقتش  وقتی حالش خوبه و داره با لذت و چشمای پر از شوق و محبت به من نگاه میکنه و منتظره تا یه اشاره بهش بکنم تا با خنده جوابم رو بده ، واقعا میمونم که چطوری این نیازهاش رو پاسخگو باشم.  چطوری این همه محبت موجود به این کوچولویی رو جواب بدم؟! به نظرم همه ی سخت بودن مادری مربوط به این قضیه است وگرنه بقیه کارها  که بعد از یه مدت احتمالا روال کاری خودش رو  پیدا می کنه.  می گم احتمالا چون هوز مدت زیادی از تجربه خودم نگذشنه. 

یه چیز جالب بچه اینه که مثل چی از مامان مقصود می ترسه و هر گونه حرکت و صدا از طرف اون رو با جیغ بنفش و گریه جواب مید%@5!43'. طرف بدجنس وجودم  تو این جور مواقع در حالی که داره سعی میکنه بچه رو آروم کنه ، تو دلش عروسیه!!

 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ در ۱۳٩٢/٩/٢


 

 

 

 

بچه بعد از چند وقت رکورد  زد و تا ساعت 2 داشت ونگ میزد. آخرش هم یادم نیست چطوری ساکت شد و یهو خوابید.  از 12 به بعدش مقصود غش کرده بود و هیچ جوره بیدار نشد.  بعد  از خوابیدنش هم مثل مامان های فداکار لباسهاش رو شستم تا اگه بازم فردا خرابکاری کرد چیزی داشته باشه که بپوشه تنش.  بعد هم تصمیم گرفتم یه حالی به خودم بدم و فیلم ببینم و چیپس و ماست بخورم. خدا بهم رحم کرد و ماست اندازه دو سه تا قاشق داشتیم و  من که بدون ماست چیپس از گلوم پایین نمیره رفتم سراغ شیرو کیک. کیکش رو کم خوردم و شیرش رو زیاد.  فردا رو هم میخوام روزه بگیرم که عذاب وجدان نداشته باشم واسه این پر خوری شبانه ام. 

آها راستی فیلمه رو هم نصفه ول کردم.  دوسش دارم و دلم نمیخواد زود تموم بشه. 

زیر شکمم درد میکنه اونم به طرز آشنایی و خوشحالم که دوباره بدنم داره  به روال سابق کاریش برمیگرده :)  فقط یه کم این چربی های اضافه رو هم حذف میکرد عالی میشد.  

چند وقته میخوام ورزش کنم اما نمیشه. یا دارم همراه با بچه میخوابم یا دارم تکونش میدم که گریه نکنه یا هم باقی کارهای خونه.  کلا قسمت نشده تا حالا. 

 

به کسی روم نمیشه که بگم ولی دلم برای پسره تنگ شده. کاش اون روز از مامان نظر نخواسته بودم و بعد از خرید پیراشکی ها رفته بودم سراغش.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/۸/٢۱


 

 

 

 

 

بلاخره فرصت شد که بیام و  گزارش بدم.  نه اینکه سرم خیلی شلوغ بود و گیر بچه بودم اینا که بودم ولی دیگه یه ساعت وقت وبلاگ نوشتن رو داشتم اما دسترسی به  اینترنت نداشتم چون بعد از کشیدن مصیبت های بچه داری به مدت 40 روز، 40 روز بعدی رو کوچ کردم خونه مامانم.  الان وضعیت از اون حالت بحرانی دراومده.  و دیگه فکر کنم خودم بتونم گلیم خودم و بچه رو از آب بکشم بیرون و اومدم خونه.

از شانس بچه از نوع زق زقو ش هست و  میخواد من رو جون به سر کنه.  که البته خیلی به هدفش نزدیک شده. الانم از خواب بیدار شده و نمیدونم با هق هقش چی میخواد بگه ( رفتم پستونک رو آوردم و کردم تو دهنش تا  اروم بشه و با اون یکی دستم هم دارم گهواره اش رو تاب میدم ) . (هههههههه پستونک رو شوت کرده و داره با ابهت سقف رو نگاه میکنه ). داشتم میگفتم... میگن بعد از 3 ماه اگه خوش شانس باشی شکم دردهای بچه خوب  میشه و کمتر گریه میکنه  و امیدوارم  صحیح باشه.  این زق زقش کی خوب میشه رو نمیدونم. یه دو سه روزی بود با عروسک های تادلرش  سرگرم بود و میزاشت  یه کم به خودم و کارهام برسم ولی امروز دیگه براش جذابیتی نداشتن و همچنان من رو در کنارش به یه نحوی میخواد. حالا یا مثل الان با تکون دادن یا با شیر دادن یا با کارهای دیگه. ولی خوب با همه اینا وقتی که خوابش بیشتر از 2 ساعت  در روز میشه دلم براش تنگ میشه  و دوست دارم برم سفت بقلش کنم تا بیدار شه .

 

خونه بعد از 40 روزی که رفته بودیم دست کمی از خونه هاویشام  نداره.    کل دیروز رو مشغول گند زدایی بودم. یخچال رو شستم و تنقلات خراب شده رو دور انداختم.  یه کم  گردگیری کردیم تا بتونیم زندگی کنیم . بقیه اش رو گذاشتم واسه بعد.  امروز رو هم داشتم  کمد ها رو مرتب میکردم. باید به مامان مقصود بگم دیگه برام لباس کادو نگیره چون نصف لباس هایی که برام گرفته بود گوله شد تو گونی .  نمیدونم چرا این لباس های گشاد و  بی قواره و بعضا تنگ رو تا حالا نگه داشته بودم.  از من که  توی دور ریختن  مهارت دارم بعیده :)) 

 

فعلا همین قدر رو قبول کنید چون باید برم دستمال بیارم و این میزه رو دستمال بکشم.  

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ در ۱۳٩٢/۸/۱٤


 

 

 

 

فردا قراره بزام ( همیشه از این کلمه زایش و زاییدن خوشم میومده. برای همین به جای رمانتیک بازی و جملات شاعرانه ترجیح میدم بگم بزام و اینا...) هوممممم 9 ماه راحتی نبود ولی خیلی سخت هم نبود.  امشب انقباض هام زیاد شده نمیدونم وقتش رسیده  به صورت طبیعی یا از  نگرانیه.

 

الان یه نگرانیه دیگه هم دارم.  اونم اینکه آیا  حلقه ام دوباره تو دستم میره یا نه؟  آخه مگه مفصل هم ورم میکنه که حتی از مفصل انگشتم هم رد نمیشه؟

یا این دماغ  گنده ام  که دوبار هم عمل شده بازم به سایز قبلش برمیگرده یا نه؟ خوبه حالا قبلا عملش کردم وگرنه احتمالا الان تو صورتم  فقط مماغ دیده میشد و بس.  

 

پاشم برم  فعلا که خیلی کار دارم.  امیدوارم به زودی بتونم بیام و از احوال خودم و پسرم خبر بدم.  

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/٢٧


 

 

 

 

نمی دونم این درد مفاصل انگشتان دستم ربطی به حاملگی داره یا نه.  نمی دونم این درد پهلوی راستم که چند وقته امونم رو بریده به خاطر باد پنکه است  یا  حاملگی. نمی دونم چند وقت طول میکشه که این موجود گرد و قلنبه و  خسته ای که الان هستم دوباره بشه همونی که قبلا بود.  امیدوارم خیلی طول نکشه چون واقعا از اینی که هستم خوشم نمیاد.  تو 30 سالگی  شدم مامانبزرگ مرحومم تو 60 سالگی.  دقیقا خودشم.  با این تفاوت که اون  ترک های پوستی نداشت و من دارم و اینکه نباید بخارونمشون عاجزم کرده.  چقدر مامان غر غرویی هستم من... میدونم.  کاش وقتی دنیا میاد خوب بشم. از همه لحاظ!!

بعد از ظهری کلی عرق ریختم و با این وضع وقیافه جون کندم و تخت و روتختی پسرم رو آماده کردم. بعد شب مقصود اومد و رفت به زور خودش رو توش جا داد و به قول خودش توی تخت نرم و گرم پسرش انقدر وول خورد که همه چی رو بهم ریخت و از همه بدتر چروک پروک کرد.  حالا تخت رو از اول مرتب کرده و   میگه  دو سه روز که بگذره چروکاش خودش وا میشه. آخه مگه میشه؟ میشه؟...

تصمیم  سزارین شد.  هر چند معلوم بود از اول که من آدم درد و مکافات طبیعی نیستم. بیخود یه چند روزی فقط ادای فکر کردن بهش رو درآورم. نتیجه از اول مشخص بود. حالا فردا باید برم دکتر و نتیجه رو اعلام کنم. شاید بهم تاریخ هم بده.  هوراااااااا

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/۱٥


 

 

 

 

دو هفته وقت دارم تا به زایمان طبیعی یا سزارین فکر کنم. دو هفته چون باید آخر این دو هفته تکلیف دکترم معلوم بشه که نخ بخیه سرکلاژم رو باز کنه یا نه.  من مثلا به هر دو تاش  فکر میکنم. ولی هر کی که طبیعی رو  پیشنهاد میده  و نظر و عقیده ای رو بیان میکنه میزارم اون ته ذهنم و هر کی که میگه سزارین میارم این جلو و هایلایتش می کنم.  بیشتر از درد  زایمان طبیعی از غیر پیش بینی بودنشه که میترسم.  و البته از اون نخ بخیه کشیدن دو هفته دیگه هم وحشت بیشماری دارم. خوبیش اینه که  به غیر از یه نفر از نزدیکان که اونم  فرداش نظرش رو پس گرفت  کسی به طبیعی تشویقم نکرده و کلی هورااااااااااا باید باشم. که نیستم.  چون من مثلا  ادم قوی ام و باید مثل خیلی های دیگه فقط و فقط به طبیعی فکر کنم.ولی عین چی میترسم. جالبیش اینه که مقصود هم مثل من میترسه و اصلا حتی حرف طبیعی رو هم نمیزنه. اینجور که بوش میاد  باید گزینه طبیعی رو  پاک کنم و فقط روی سزارین تمرکز کنم. 

 

دیشب خواب میدیدم کوهنوردها پیدا شدن. البته فقط دو تاشون زنده بودن ولی همون هم  ... داییم جوونی هاش خیلی کوهنوردی میکرد.  یه آلبوم  داره از عکس های کونوردی که بیشترشون هم با دوربین  پانوراما گرفته شده.  عکس دسته جمعی پانوراما اونم تو کوه دیدنیه. اما  نمیشه از عکس زیاد لذت برد چون به گفته داییم بیشتر آدم های توی عکس رو کوه گرفته و پس نداده.

 

بلاخره روزی رو دیدم که پام بزرگ بشه و هر کفشی رو که میپوشم تنگ باشه.  آخرین سایزی که امتحان کردم 38-39  بوده که اندازه نشد.  اونم برای من که گاهی کفش های  سایز 36 هم بزرگ بودن :)) 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/٥


 

 

 

 

باید اعتراف کنم که حاملگی خیلی خیلی سخت تر از اونی که فکر میکردم از آب در اومده. این شکم قلمبه و  اضافه وزن واقعا  برام  یه بار اضافه است و  خودم رو به سختی اینور اونور میکشونم.  البته ناگفته نماند که تا  دو روز پیش با همین وضعیت  رانندگی میکردم و میرفتم مطب و احتمالا  رانندگی کردن  تا دم زایمان هم  جزو  وظایفم خواهد ماند.  خدا رو شکر  که  دیگه در مطب رو تخته کردیم و از اون یکی خلاص شدم.  تا همین دیروز  ناراحت بودم  که چرا بعد از زایمانم نمیتونم کار کنم تا یه مدتی ولی همین امروز داشتم  به اینکه چطوری وسایلم رو آب کنم و دیگه این شغل رو ببوسم و بزارم کنار فکر میکردم.  یعنی آخر ثبات شخصیتی ام.  

چند روز پیش تولدم بود و انگار این تاریخ از ذهن خیلی ها پاک شده بود. جالبه 2-3 نفر همون روز زنگ زدن و احوالم رو پرسیدن ولی انقدر  نی نی توی شکمم ذهنشون  رو پر کرده بود که اساسا یادشون رفت تبریک بگن.  حالا مامان مقصود که دیروز اومده بود خونمون مجددا برای احوالپرسی ، آخر شب اس ام اس زده که عصری یادم رفت. تولدت مبارک.  میدونم  البته که چند روز پیش بوده.  اخخخخخخخخخخخخخخخ که چقدر دلم میخواست یه جواب دندون شکن بدم و ندادم.  آخه بعد از 2-3 روز اونم با اس ام اس اونم با اعتراف به اینکه میدونی  تاخیر داری؟؟؟؟

(میدونم که دارم خیلی غر میزنم ولی شما بزاریدش به حساب بالا پایین شدن هورمون ها و  کلافگیییییییی )

دیگه اینکه چند سال پیش یه موجود  خبیث از اطرافیان ما  دماغش رو عمل کرد و ما رفتیم عیادتش. یه دسته گل هم گرفتیم دستمون بردیم.   حالا همین موجود خبیث دیروز  کپی همون دسته گل رو  یعنی کپیییییییییییییی همون رو برداشت آورد  عیادت ما.  فقط مال من بنفش بود مال اون صورتی.  تلافی کردن در محبت رو ندیده بودم که دیدم.  البته این صفت خباثت مربوط به این  حرکت نمیشه . داستان داره. 

 

شما احتمالا این چیزا رو درک نمیکنید چون حامله نیستید ولی یه حامله  اونم تو ماه 8  خوب میفهمه من دارم چی میگم ...

امیدوارم فردا حالم خوب باشه و بیام یه پست متفاوت بزارم.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٤/٢٢


 

 

 

 

الان  یه کاسه بزرگ توت فرنگی خوردم چون تو جزوه ای که از حرف های این و اون تهیه کرده بودم یکی گفته بود که برای بارداری خیلی خوبه و من از حرفش خوشم اومده بود. اصولا من از این مامانهای گوگلی نیستم که فقط و فقط گوگل رو قبول دارن  و  دکترشون رو. من حرف همه رو گوش میکنم و اگه خوشم بیاد  بدون اهمیت به اینکه کی و در چه سنی این حرف رو زده عملیش میکنم.

مثلا یکی گفته که بعد از زایمان کاچی باعث میشه که شکم خیلی زودتر صاف بشه و یکی هم گفته شکم بند خیلی موثره. حالا من میخوام بدون اهمیت که خود همین کاچی چقدرررررر کالری داره هم شکم بندم رو ببندم و هم کاچی ام رو بخورم.

 

چند روز پیش یه مهمونی بودیم و تقریبا کسی باقی نمونده بود که یا بهم نگنه تپل و بامزه شدی یا اینکه بشینه دلداریم بده که عیب نداره لاغر میشی و از این حرف ها.  راستش خودم که دیگه بیخیال این گرد شدنم شدم و دارم خوش میگذرونم که بعدا  مثل نگار از خوشحالی پسرم کیف کنم.   الان تنها دغدقه ام ( درست نوشته ام) اون چند تا ترک پوستی رو شکمم هست که آیا با اون پماد گرونی که دکتر داده خوب میشه یا نه. راستش موثر بودن اون پماد گرون برام خیلی مهتره چون واقعا گرون بود.  

 

یه دغدقه دیگه ام اینه که آیا روز جمعه میزارن من بدون صف برم و رای بدم یا نه؟!! البته اگه صفی در  کار باشه.

 

یه چیزی... چرا این مردهای فامیل مقصود انقدر در مورد بارداری یه زن ، محافظه کارانه برخورد میکنن؟ چرا به جای اینکه صد بار حال خودم رو بپرسن نمیان مستقیم  حال پسر توی شکمم رو بپرسن؟  چراااا؟؟؟؟  به خدا من خیلی خوشحال میشم که یکی مثل همکار  امروزم که خیلی هم با هم غریبه ایم  و زیاد آشنا نیستیم بیاد  بشینه بهم توصیه های ماه آخر بارداری رو بکنه.  من خیلی خوشحال میشم که  هر دفعه میخوام از جام بلند بشم اون مرد غریبه تر از همه تو مهمونی  بهم بگه که نه تو رو خدا شما با این وضعتون پا نشید. اصلا خیلی خر کیف میشم که شوهر خاله مامانم پاشه بره از  خونشون برام یه شکلاتی رو بیاره که شونصد تا دعا روش خوندن.  بابااااااااااااااااا من اصلا با این محبت ها  بال درمیارم عین همون حیونه که بهش تی تاب دادن. 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ در ۱۳٩٢/۳/٢٢


 

 

 

یه جور شیرینی شکلاتی و پنیری پختم و منتظرم تا خنک بشه و برم امتحانش کنم.  با اینکه تصمیم گرفته بودم دیگه لب به این چیزا نزنم اما نتونستم مقاوت کنم و  از اونجایی که تو دستورش کره نبود و  همه جا شایعه شده که کره نایابه فکر کردم اینجوری فرصت رو غنیمت شمرده ام و کره هام رو حفظ کرده ام. ها ها ها    ( عجب دلیل محکمه پسندی!!!) حالا شایدم شیرینی ها رو بردم و دادم به این و اون... شاید البته!

 

امروز رفتیم  ملاقات  پسرم.  صورت گرد و  با نمکی داشت تا حالا فکر میکردم  شبیه مقصود باشه ولی این پسری که امروز دیدم شبیه خودم بود بیشتر :)))با اینکه یه هفته بود خودم رو بسته بودم به  آب و ماءالشریر هنوزم حجم کیسه آبم کم بود البته دیگه تو شرایط اظطرار نبود. اینطور که معلومه لیک کیسه آب دارم و باید تا اخر همین رویه رو ادامه بدم.  دکتر سونو هم استراحت بیشتر رو  توصیه کرد و اقعا نمی فهمم استراحت بیشتر یعنی چی؟؟! یعنی از این بیشتر هم میشه زندگی نکرد و استراحت کرد؟

 

روابطم با مامانم یه کم کدر و  تار شده. با هم حرف میزنیم و به روی هم نمیاریم  اما دلگیریم از هم هنوز.  دوست ندارم مسئله رو  هم بزنم و بیارم رو تا حلش کنیم و از این حالتی هم  که هنوز  یه چیزی  حل نشده باقی مونده حس خوبی ندارم.  منتظر میمونم تا  ببینم چی پیش میاد... 

 

حوصله ندارم... معلومه؟!! روحیه تعطیه و  به شدت درونگرا شدم تو این شرایط. خدا میدونه این دفعه کجا رو میزنه و میترکونه !!  دوست دارم فکر کنم عوارض تغییرات هورمونیه. 

 

پ.ن:چون از اون کاغذ های مخصوص نداشتم، شیرینی هام به کف قالب چسبیده و  موقع جدا کردن یه کم خورد میشه. خوشمزه است اما قابل انتقال نیست!! 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٢/٢٥


 

 

 

نمیدونم یهو چی میشه که نصفه شب و بعد از دیدن یه فیلم از نوع ناهنجارش واسه من ، یاد قدیم بیوفتی و یه روزایی که مال خیلی سال پیش هست ، از جلو چشمات رد بشه. 

عدد زیادیه ولی 18 سال پیش عید همه رفتن سفر زیارتی سیاحتی و من و پسره و خاله کوچیکه رو سپردن به امون خدا.  یه چند روز برامون هیجان داشت چون پیراشکی درست میکردیم و  میکرو یا سگا کرایه میکردیم و  بعد که سوزوندیمش دنبال تعمیر کار می گشتیم. یه چند بار هم چند تا مهمون که از سفر بقیه خبر نداشتن اومدن عید دیدنی و ما مونده بودیم که چطوری باید با تخمه آفتابگردون و هله هوله ازشون پذیرایی کنیم.  بعد از چند روز بودجه ای که داشتیم  به چشم اومد و مجبور شدیم  جیره بندی کنیم برای خرج و مخارج.  کم کم  روزها تکراری شد و دلتنگی داشت بهمون غالب میشد. چند بار دعوا کردیم و یادم نیست سر چه موضوعی بود که من و پسره دل خاله کوچیکه رو بد جوری سوزوندیم و باهمون قهر کرد. بعد رفتیم منت کشی و  حل شد موضوع. فقط الان ناراحتم که چرا تو اون دوره انقدر بد و تلخ بودم که میتونستم با اون سن کم باعث رنجوندن بقیه بشم.  روزهای آخر دایی و شوهر  خاله و اون یکی خاله از سفر ها شون برگشتن و به طرز عجیبی اونها مهمون ما بودن نه ما مهمون اونها. بلاخره سفر رفته هامون برگشتن و  بازار گرم سوغاتی و آغوش های آشنا جاش رو با اون روزها عوض کرد. 

این خاطره برام مهم نیست و مهم اینه که الان بعد از 18 سال چقدر همه چیز عوض شده. اینکه از تابستون و اون روز که یهو سر زده از استخر و سوخته و قهوه ای  رفتم خونشون و گفتیم و خندیدیم دیگه خبری از هم نداریم.  اصلا این فیلمه که امشب دیدم مال پسره است  و دیگه نشده که بهش برگردونم. تابستون جفتشون تپلی شده بودن و  پوستاشون برق میزد . الان چطورن؟  از من خبر دارن؟  من دیگه نرفتم ...چرا از اونا خبری نیست؟!!! آه...نمی گم کاش روزها نمیگذشت و بزرگ نمیشدیم.  نمیگم چون خوشحالم که بزرگ شدم.  می گم کاش عوض نمی شدیم.  کاش...

انقدر ازشون بیخبرم که دیگه میترسم خبردار بشم. وگرنه کاری نداره  یه زنگ که نه حتی یه اس ام اس. 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٢/۱٥