و اين منم

 

 

 

 

حالم خوب نیست. حال روحیم  بیشتر. دلواپسم و دقیقا نمیدونم دلواپس چی! شلوار جین بچه  گم شده و ناراحتشم چون دوستش داشتم . مقصود به یک باره اعلام کرده که فردا با خانواده اش میریم شمال و من نه هوای شمال الان رو دوست دارم و نه  مسافرت با خانواده اش رو. از طرفی حوصله چمدون بستن رو هم ندارم. انگیزه اش رو هم ندارم.   چند وقتیه که روابطم با مامان هم خوب پیش نمیره. تو هر بار مکالمه تلفنی یا از حرف هاش میرنجم و یا عصبانی میشم. بچه هم اون وسط نمیزاره درست حرف بزنیم و من یکی حداقل بفهمم گیر کار کجاست.  

 نگهداری بچه واقعا سخت شده.  هر روز جدید برام یه  روز  پر کاره که از اومدنش وحشت دارم.  دایم میخواد راه بره و هنوز به کمک احتیاج داره برای راه رفتن.  خود راه رفتن  رو میشه تحمل کرد ولی  وسط راه گیر دادنش به دمپایی و سیم جارو برقی و تلفن و  سرک کشیدن تو هر کمدی که دستش میرسه و آویزون شدنش از سینک ظرفشویی  کار رو سخت میکنه. و از همه مهمتر اینکه دیگه هیچ تمایلی به نشستن و خوابیدن نداره.

هههه تو این فیلمه که داره میده  همه با یه مشت قهرمان  ولو میشن و دیگه بلند نمیشن.  

 

احتیاج به استراحت دارم. حاظرم حتی یه مشت بخورم و  یه روز کامل ولو بشم. 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/٥/٦


 

 

 

 

این مواد و غداهای مونده تو یخچال آخرش یه روزی من رو به کشتن میده. از تابستون چند سال پیش که  معده ام داغون شد و  یه  4 ماهی درگیرش بودم ، رعایت میکردم و  ترجیح میدادم  به سطل آشغال و  گنجشک ها یه حالی بدم تا خودم. ولی امشب دو تا غدای خوشمزه ی مورد علاقم ( عدس پلو  و خورشت آلو)  رو داشتیم و به خودم رحم نکرم. اینه که الان  دارم میترکم. هم از ورم معوه و هم از پرخوری. پرخوری رو که فردا میرم باشگاه و میسوزنم....بله باشگاه. من تنبل الان یه ماهه که دارم میرم ورزش و کیف میکنم از ورزش کردنم. اونم چی؟ ایروبیک!! 

تمام عمرم با یه جلسه ایروبیک رفتن گفته بودم من این کاره نیستم و رفته بودم سراغ  بادی بیلدینگ حوصله سر ببر.  الانم   نصف حرکاتم خلاف جهت بقیه است ولی حداقلش  کالری میسوزونم و بهم خوش میگذره. باشد که مستدام باشد.

3 شبه که بچه داره تو اتاق و تخت خودش میخوابه. شب که چه عرض کنم. 3 تا نصفه شبه.   و هنوز به باباش اجازه ندادم که بیاد رو تخت. 3 ماه من رو کاناپه خوابیدم. حالا یه هفته اون رو تخت نخوابه. والاااااا...

3 شنبه تولدمه. یادم رفته بود. چند روز پیش مقصود یادم آورد و باز یادم رفت تا اینکه جمعه مامان  باز یاد آوری کرد.  و من بازم یادم رفت و  امروز  با نگاه کردن به تقویم برای اینکه ببینم چند روز تا تاریخ مصرف شیر فاصله دارم ،  متوجه شدم که این بچه بد جوری هوش و حواس من رو برده.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/٤/۱٥


 

 

 

 

بچه خوابیده و من الان به جایی اینکه برم یه چیزی بخورم که از ضعف نمیرم اومدم رسالتم رو انجام بدم!!

فردا ششمین سالگرد ازدواجمونه. میخواستم یه شام خوب درست کنم و یه کیک خوشگل هم بزارم کنارش. ولی دوستم زنگ زد و اغفال شدم که بریم بیرون ددر.  مامان هم گفت که مگه آدم  سالگر  ازدواجش شام میپزه آخه.  مقصود هم که غدا ماکارونی سفارش داد و کلا همه چی خلاف جهت  افکار من پیش رفت.

فعلا برم هویج های غدای بچه رو خورد کنم. که حداقل برسم برم ددر.



نوشته ی saghi در ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳٩۳/۳/٢٢


 

 

 

خجالت آوره که بعد از یه غیبت طولانی بدون هیچ بهانه و دلیلی برگردم و بنویسم. اما وبلاگم رو دوست دارم و دلم نمیخواد  تعطیل بشه. اصلا یکی از افتخاراتم اینه که وبلاگ دارم و عمر وبلاگم هم مثلا 10 ساله. 

نگار... نگار جان... تو چرا نیستی؟ چرا نمینویسی؟ از وقتی که کمرنگ شد وبلاگت  منم میلم به نوشتن کم شد. بیشتر انگیزهام تو و نوشته هات بودید. دنیایی که با نوشته هات برامون توصیف میکردی دوست داشتم و با خوندنش تشویق میشدم که منم دنیای خودم رو منتقل کنم.

اما خوب حالا من سعی میکنم ادامه بدم. از این رخوت درمیام...امیدوارم که تو هم برگردی .

سک سکه ام گرفته. یه نفر چند تا شکلات خارجکی رو گذاشته بود تو لپ لپ و داده بود به بچه. امشب هوس کردم و رفتم سراغش. بد بودن...خیلی بد. انقدر که حالت تهوع گرفتم و رفتم روش آبمیوه خورم که مزه ی  بد دهنم عوض بشه . عوض شد ولی  به قیمت سک سکه اونم نصفه شب.

نصف بیشتر امروز بچه یا خواب بود یا پیشم نبود. بقیه روز هم از دلتنگی چسبیده بود بهم. از اون چسبیدنها که  میخواست بشه جزیی از من. کیفورم از خوشی آغوشش.

  

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/۳/٢٢


 

 

 

 

 

دیروز بچه یه رکورد جدید زد و 9 بار پی پی کرد!  بدبختی این بود که شیر هم نمیخورد بلکه جبران مافات بشه و دیگه من  آخر شب دست به دامان همه شده بودم از دکتر بگیر تا دیگه مامان مقصود که اصلا قبولش ندارم.  از همه بی ربط تر هم همین مامان مقصود تحویلم داد.  خلاصه اینکه با مشاوره های  یه نفر کاشف به عمل اومد که گند رو خودم زدم و اون دارویی که برای سفتی شکمش داده بودم زیاد از حد بوده . 

حالا  الان عالیجناب خوابه و  داره فعالیتهای بیش از حد دیروزش رو با استراحت جبران می کنه.  دوستش دارم و با همه ی درگیری هاش عاشقشم. 

حقیقتش  وقتی حالش خوبه و داره با لذت و چشمای پر از شوق و محبت به من نگاه میکنه و منتظره تا یه اشاره بهش بکنم تا با خنده جوابم رو بده ، واقعا میمونم که چطوری این نیازهاش رو پاسخگو باشم.  چطوری این همه محبت موجود به این کوچولویی رو جواب بدم؟! به نظرم همه ی سخت بودن مادری مربوط به این قضیه است وگرنه بقیه کارها  که بعد از یه مدت احتمالا روال کاری خودش رو  پیدا می کنه.  می گم احتمالا چون هوز مدت زیادی از تجربه خودم نگذشنه. 

یه چیز جالب بچه اینه که مثل چی از مامان مقصود می ترسه و هر گونه حرکت و صدا از طرف اون رو با جیغ بنفش و گریه جواب مید%@5!43'. طرف بدجنس وجودم  تو این جور مواقع در حالی که داره سعی میکنه بچه رو آروم کنه ، تو دلش عروسیه!!

 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ در ۱۳٩٢/٩/٢


 

 

 

 

بچه بعد از چند وقت رکورد  زد و تا ساعت 2 داشت ونگ میزد. آخرش هم یادم نیست چطوری ساکت شد و یهو خوابید.  از 12 به بعدش مقصود غش کرده بود و هیچ جوره بیدار نشد.  بعد  از خوابیدنش هم مثل مامان های فداکار لباسهاش رو شستم تا اگه بازم فردا خرابکاری کرد چیزی داشته باشه که بپوشه تنش.  بعد هم تصمیم گرفتم یه حالی به خودم بدم و فیلم ببینم و چیپس و ماست بخورم. خدا بهم رحم کرد و ماست اندازه دو سه تا قاشق داشتیم و  من که بدون ماست چیپس از گلوم پایین نمیره رفتم سراغ شیرو کیک. کیکش رو کم خوردم و شیرش رو زیاد.  فردا رو هم میخوام روزه بگیرم که عذاب وجدان نداشته باشم واسه این پر خوری شبانه ام. 

آها راستی فیلمه رو هم نصفه ول کردم.  دوسش دارم و دلم نمیخواد زود تموم بشه. 

زیر شکمم درد میکنه اونم به طرز آشنایی و خوشحالم که دوباره بدنم داره  به روال سابق کاریش برمیگرده :)  فقط یه کم این چربی های اضافه رو هم حذف میکرد عالی میشد.  

چند وقته میخوام ورزش کنم اما نمیشه. یا دارم همراه با بچه میخوابم یا دارم تکونش میدم که گریه نکنه یا هم باقی کارهای خونه.  کلا قسمت نشده تا حالا. 

 

به کسی روم نمیشه که بگم ولی دلم برای پسره تنگ شده. کاش اون روز از مامان نظر نخواسته بودم و بعد از خرید پیراشکی ها رفته بودم سراغش.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/۸/٢۱


 

 

 

 

 

بلاخره فرصت شد که بیام و  گزارش بدم.  نه اینکه سرم خیلی شلوغ بود و گیر بچه بودم اینا که بودم ولی دیگه یه ساعت وقت وبلاگ نوشتن رو داشتم اما دسترسی به  اینترنت نداشتم چون بعد از کشیدن مصیبت های بچه داری به مدت 40 روز، 40 روز بعدی رو کوچ کردم خونه مامانم.  الان وضعیت از اون حالت بحرانی دراومده.  و دیگه فکر کنم خودم بتونم گلیم خودم و بچه رو از آب بکشم بیرون و اومدم خونه.

از شانس بچه از نوع زق زقو ش هست و  میخواد من رو جون به سر کنه.  که البته خیلی به هدفش نزدیک شده. الانم از خواب بیدار شده و نمیدونم با هق هقش چی میخواد بگه ( رفتم پستونک رو آوردم و کردم تو دهنش تا  اروم بشه و با اون یکی دستم هم دارم گهواره اش رو تاب میدم ) . (هههههههه پستونک رو شوت کرده و داره با ابهت سقف رو نگاه میکنه ). داشتم میگفتم... میگن بعد از 3 ماه اگه خوش شانس باشی شکم دردهای بچه خوب  میشه و کمتر گریه میکنه  و امیدوارم  صحیح باشه.  این زق زقش کی خوب میشه رو نمیدونم. یه دو سه روزی بود با عروسک های تادلرش  سرگرم بود و میزاشت  یه کم به خودم و کارهام برسم ولی امروز دیگه براش جذابیتی نداشتن و همچنان من رو در کنارش به یه نحوی میخواد. حالا یا مثل الان با تکون دادن یا با شیر دادن یا با کارهای دیگه. ولی خوب با همه اینا وقتی که خوابش بیشتر از 2 ساعت  در روز میشه دلم براش تنگ میشه  و دوست دارم برم سفت بقلش کنم تا بیدار شه .

 

خونه بعد از 40 روزی که رفته بودیم دست کمی از خونه هاویشام  نداره.    کل دیروز رو مشغول گند زدایی بودم. یخچال رو شستم و تنقلات خراب شده رو دور انداختم.  یه کم  گردگیری کردیم تا بتونیم زندگی کنیم . بقیه اش رو گذاشتم واسه بعد.  امروز رو هم داشتم  کمد ها رو مرتب میکردم. باید به مامان مقصود بگم دیگه برام لباس کادو نگیره چون نصف لباس هایی که برام گرفته بود گوله شد تو گونی .  نمیدونم چرا این لباس های گشاد و  بی قواره و بعضا تنگ رو تا حالا نگه داشته بودم.  از من که  توی دور ریختن  مهارت دارم بعیده :)) 

 

فعلا همین قدر رو قبول کنید چون باید برم دستمال بیارم و این میزه رو دستمال بکشم.  

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ در ۱۳٩٢/۸/۱٤


 

 

 

 

فردا قراره بزام ( همیشه از این کلمه زایش و زاییدن خوشم میومده. برای همین به جای رمانتیک بازی و جملات شاعرانه ترجیح میدم بگم بزام و اینا...) هوممممم 9 ماه راحتی نبود ولی خیلی سخت هم نبود.  امشب انقباض هام زیاد شده نمیدونم وقتش رسیده  به صورت طبیعی یا از  نگرانیه.

 

الان یه نگرانیه دیگه هم دارم.  اونم اینکه آیا  حلقه ام دوباره تو دستم میره یا نه؟  آخه مگه مفصل هم ورم میکنه که حتی از مفصل انگشتم هم رد نمیشه؟

یا این دماغ  گنده ام  که دوبار هم عمل شده بازم به سایز قبلش برمیگرده یا نه؟ خوبه حالا قبلا عملش کردم وگرنه احتمالا الان تو صورتم  فقط مماغ دیده میشد و بس.  

 

پاشم برم  فعلا که خیلی کار دارم.  امیدوارم به زودی بتونم بیام و از احوال خودم و پسرم خبر بدم.  

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/٢٧


 

 

 

 

نمی دونم این درد مفاصل انگشتان دستم ربطی به حاملگی داره یا نه.  نمی دونم این درد پهلوی راستم که چند وقته امونم رو بریده به خاطر باد پنکه است  یا  حاملگی. نمی دونم چند وقت طول میکشه که این موجود گرد و قلنبه و  خسته ای که الان هستم دوباره بشه همونی که قبلا بود.  امیدوارم خیلی طول نکشه چون واقعا از اینی که هستم خوشم نمیاد.  تو 30 سالگی  شدم مامانبزرگ مرحومم تو 60 سالگی.  دقیقا خودشم.  با این تفاوت که اون  ترک های پوستی نداشت و من دارم و اینکه نباید بخارونمشون عاجزم کرده.  چقدر مامان غر غرویی هستم من... میدونم.  کاش وقتی دنیا میاد خوب بشم. از همه لحاظ!!

بعد از ظهری کلی عرق ریختم و با این وضع وقیافه جون کندم و تخت و روتختی پسرم رو آماده کردم. بعد شب مقصود اومد و رفت به زور خودش رو توش جا داد و به قول خودش توی تخت نرم و گرم پسرش انقدر وول خورد که همه چی رو بهم ریخت و از همه بدتر چروک پروک کرد.  حالا تخت رو از اول مرتب کرده و   میگه  دو سه روز که بگذره چروکاش خودش وا میشه. آخه مگه میشه؟ میشه؟...

تصمیم  سزارین شد.  هر چند معلوم بود از اول که من آدم درد و مکافات طبیعی نیستم. بیخود یه چند روزی فقط ادای فکر کردن بهش رو درآورم. نتیجه از اول مشخص بود. حالا فردا باید برم دکتر و نتیجه رو اعلام کنم. شاید بهم تاریخ هم بده.  هوراااااااا

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/۱٥


 

 

 

 

دو هفته وقت دارم تا به زایمان طبیعی یا سزارین فکر کنم. دو هفته چون باید آخر این دو هفته تکلیف دکترم معلوم بشه که نخ بخیه سرکلاژم رو باز کنه یا نه.  من مثلا به هر دو تاش  فکر میکنم. ولی هر کی که طبیعی رو  پیشنهاد میده  و نظر و عقیده ای رو بیان میکنه میزارم اون ته ذهنم و هر کی که میگه سزارین میارم این جلو و هایلایتش می کنم.  بیشتر از درد  زایمان طبیعی از غیر پیش بینی بودنشه که میترسم.  و البته از اون نخ بخیه کشیدن دو هفته دیگه هم وحشت بیشماری دارم. خوبیش اینه که  به غیر از یه نفر از نزدیکان که اونم  فرداش نظرش رو پس گرفت  کسی به طبیعی تشویقم نکرده و کلی هورااااااااااا باید باشم. که نیستم.  چون من مثلا  ادم قوی ام و باید مثل خیلی های دیگه فقط و فقط به طبیعی فکر کنم.ولی عین چی میترسم. جالبیش اینه که مقصود هم مثل من میترسه و اصلا حتی حرف طبیعی رو هم نمیزنه. اینجور که بوش میاد  باید گزینه طبیعی رو  پاک کنم و فقط روی سزارین تمرکز کنم. 

 

دیشب خواب میدیدم کوهنوردها پیدا شدن. البته فقط دو تاشون زنده بودن ولی همون هم  ... داییم جوونی هاش خیلی کوهنوردی میکرد.  یه آلبوم  داره از عکس های کونوردی که بیشترشون هم با دوربین  پانوراما گرفته شده.  عکس دسته جمعی پانوراما اونم تو کوه دیدنیه. اما  نمیشه از عکس زیاد لذت برد چون به گفته داییم بیشتر آدم های توی عکس رو کوه گرفته و پس نداده.

 

بلاخره روزی رو دیدم که پام بزرگ بشه و هر کفشی رو که میپوشم تنگ باشه.  آخرین سایزی که امتحان کردم 38-39  بوده که اندازه نشد.  اونم برای من که گاهی کفش های  سایز 36 هم بزرگ بودن :)) 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/٥