و اين منم

 

 

 

 

از سری نوشته های نصفه شبانه.

اینکه تو خونه موندم. اینکه به غیر از ورزش و خرید دیگه بیرون نمیرم از خونه، باعث شده فکر زیاد بکنم. نقشه بکشم. برنامه ریزی بکنم. بعضی هاش رو یادم میره و بعضی هاش پر رنگ و پر رنگ تر میشه. این فاصله ی بین  من و اجتماع  باعث شد دل ببرم. از خیلی از روابط دور بشم و با فاصله بهشون نگاه کنم. نتیجه خوب بود.  با اینکه نتیجه گیری تلخ بود اما خوب بود. واقعا به این همه آدم احتیاج  نیست. شلوغی دلیل شاد بودن نیست.  خیلی از روابط فقط انرژی میگرفتن و هیچ باز دهی نداشتن.  من هیچ وقت به چشم معامله نگاه نمیکردم به دوستی هام ولی انگار اشتباه میکردم. شرایط جدید زندگیم  انرژی مازادی برام نمیزاره .  باید  برای خودم و خانواده ام و اون چند تا  آدم مهم زندگیم حفظشون کنم. 

ممنون نگا عزیز برای راهنمایی. واقعا جای این بچه توی خونه نیست. از تابستون حتما میرم دنبال یه مهد خوب.  کاش تا اون موقع فقط 4 تا کلمه بیشتر حرف بزنه و  یه کم از این تنبل بازی دست برداره. 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/۱۱/۱٦


 

 

 

 بچه  2 ساعته که خوابیده و طبق قانون جدید خونه به محض خوابیدنش خاموشی میزنیم. 2 ساعته دارم تو تاریکی خودم رو با نت چرخی سرگرم میکنم تا چشمام خسته بشه و شاید خوابم ببره. اما دریغ از یه خمیازه، یه چشم مالوندن. از ترس خواب سبک بچه حتی نمیتونم برم یه فیلم ببینم. حوصله ام سر رفته و تنها کار بی سر و صدایی که به ذهنم رسیده الان وبلاگ آپ کردنه. 

فکر کنم وبلاگ نوشتن دیگه از مد افتاده. مخصوصا برای ما روزمره نویس ها. ما که نه دنبال خواننده ی خاص و نه هدف مشخصی هستیم.  خیلی از وبلاگ هایی که دنبال میکردم مدت هاس که یا تعطیل کردن و یا از اخرین مطلب جدیدشون  ماه ها و یا حتی سالهاس که میگذره.  یه زمانی  دلم میسوخت ولی الان  خودم هم انقدر درگیر خونه و بچه و زندگی شدم که حتی به وبلاگم هم فکر نمی کنم. چه برسه  به دقدقه ی نوشتن و یا غصه خوردن  برای  ساکت موندن بقیه ی دوستانم.

تنها چیزی که دلم براش تنگ شده دوره همی های اونموقع است. قرار هایی که گذاشته میشد و آشنایی های تازه ایی که اتفاق می افتاد. واقعا  اون قرار های وبلاگی لحظات شیرینی رو  باعث میشدن.  الان از بعضی نقاط تهران که رد میشم، بعضی کافه ها  و محله ها رو که میبینم  بیشتر از هرچیز خاطره ی  ملاقات های قدیمی برام زنده میشه. میدونم بیشترش برای اینه که  بچه  باعث شده که خیلی از روابط اجتماعی جدا بشم و بیشتر از هر چیزی الان برای  همون روابط دلتنگم. بگذریم....

 

کسی صدای من رو ... نه ...کسی اینجا رو میخونه؟! اگه میخونی، حالت خوبه؟ 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/۱٠/۳


 

 

 

 

حالم خوب نیست. حال روحیم  بیشتر. دلواپسم و دقیقا نمیدونم دلواپس چی! شلوار جین بچه  گم شده و ناراحتشم چون دوستش داشتم . مقصود به یک باره اعلام کرده که فردا با خانواده اش میریم شمال و من نه هوای شمال الان رو دوست دارم و نه  مسافرت با خانواده اش رو. از طرفی حوصله چمدون بستن رو هم ندارم. انگیزه اش رو هم ندارم.   چند وقتیه که روابطم با مامان هم خوب پیش نمیره. تو هر بار مکالمه تلفنی یا از حرف هاش میرنجم و یا عصبانی میشم. بچه هم اون وسط نمیزاره درست حرف بزنیم و من یکی حداقل بفهمم گیر کار کجاست.  

 نگهداری بچه واقعا سخت شده.  هر روز جدید برام یه  روز  پر کاره که از اومدنش وحشت دارم.  دایم میخواد راه بره و هنوز به کمک احتیاج داره برای راه رفتن.  خود راه رفتن  رو میشه تحمل کرد ولی  وسط راه گیر دادنش به دمپایی و سیم جارو برقی و تلفن و  سرک کشیدن تو هر کمدی که دستش میرسه و آویزون شدنش از سینک ظرفشویی  کار رو سخت میکنه. و از همه مهمتر اینکه دیگه هیچ تمایلی به نشستن و خوابیدن نداره.

هههه تو این فیلمه که داره میده  همه با یه مشت قهرمان  ولو میشن و دیگه بلند نمیشن.  

 

احتیاج به استراحت دارم. حاظرم حتی یه مشت بخورم و  یه روز کامل ولو بشم. 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/٥/٦


 

 

 

 

این مواد و غداهای مونده تو یخچال آخرش یه روزی من رو به کشتن میده. از تابستون چند سال پیش که  معده ام داغون شد و  یه  4 ماهی درگیرش بودم ، رعایت میکردم و  ترجیح میدادم  به سطل آشغال و  گنجشک ها یه حالی بدم تا خودم. ولی امشب دو تا غدای خوشمزه ی مورد علاقم ( عدس پلو  و خورشت آلو)  رو داشتیم و به خودم رحم نکرم. اینه که الان  دارم میترکم. هم از ورم معوه و هم از پرخوری. پرخوری رو که فردا میرم باشگاه و میسوزنم....بله باشگاه. من تنبل الان یه ماهه که دارم میرم ورزش و کیف میکنم از ورزش کردنم. اونم چی؟ ایروبیک!! 

تمام عمرم با یه جلسه ایروبیک رفتن گفته بودم من این کاره نیستم و رفته بودم سراغ  بادی بیلدینگ حوصله سر ببر.  الانم   نصف حرکاتم خلاف جهت بقیه است ولی حداقلش  کالری میسوزونم و بهم خوش میگذره. باشد که مستدام باشد.

3 شبه که بچه داره تو اتاق و تخت خودش میخوابه. شب که چه عرض کنم. 3 تا نصفه شبه.   و هنوز به باباش اجازه ندادم که بیاد رو تخت. 3 ماه من رو کاناپه خوابیدم. حالا یه هفته اون رو تخت نخوابه. والاااااا...

3 شنبه تولدمه. یادم رفته بود. چند روز پیش مقصود یادم آورد و باز یادم رفت تا اینکه جمعه مامان  باز یاد آوری کرد.  و من بازم یادم رفت و  امروز  با نگاه کردن به تقویم برای اینکه ببینم چند روز تا تاریخ مصرف شیر فاصله دارم ،  متوجه شدم که این بچه بد جوری هوش و حواس من رو برده.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/٤/۱٥


 

 

 

 

بچه خوابیده و من الان به جایی اینکه برم یه چیزی بخورم که از ضعف نمیرم اومدم رسالتم رو انجام بدم!!

فردا ششمین سالگرد ازدواجمونه. میخواستم یه شام خوب درست کنم و یه کیک خوشگل هم بزارم کنارش. ولی دوستم زنگ زد و اغفال شدم که بریم بیرون ددر.  مامان هم گفت که مگه آدم  سالگر  ازدواجش شام میپزه آخه.  مقصود هم که غدا ماکارونی سفارش داد و کلا همه چی خلاف جهت  افکار من پیش رفت.

فعلا برم هویج های غدای بچه رو خورد کنم. که حداقل برسم برم ددر.



نوشته ی saghi در ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳٩۳/۳/٢٢


 

 

 

خجالت آوره که بعد از یه غیبت طولانی بدون هیچ بهانه و دلیلی برگردم و بنویسم. اما وبلاگم رو دوست دارم و دلم نمیخواد  تعطیل بشه. اصلا یکی از افتخاراتم اینه که وبلاگ دارم و عمر وبلاگم هم مثلا 10 ساله. 

نگار... نگار جان... تو چرا نیستی؟ چرا نمینویسی؟ از وقتی که کمرنگ شد وبلاگت  منم میلم به نوشتن کم شد. بیشتر انگیزهام تو و نوشته هات بودید. دنیایی که با نوشته هات برامون توصیف میکردی دوست داشتم و با خوندنش تشویق میشدم که منم دنیای خودم رو منتقل کنم.

اما خوب حالا من سعی میکنم ادامه بدم. از این رخوت درمیام...امیدوارم که تو هم برگردی .

سک سکه ام گرفته. یه نفر چند تا شکلات خارجکی رو گذاشته بود تو لپ لپ و داده بود به بچه. امشب هوس کردم و رفتم سراغش. بد بودن...خیلی بد. انقدر که حالت تهوع گرفتم و رفتم روش آبمیوه خورم که مزه ی  بد دهنم عوض بشه . عوض شد ولی  به قیمت سک سکه اونم نصفه شب.

نصف بیشتر امروز بچه یا خواب بود یا پیشم نبود. بقیه روز هم از دلتنگی چسبیده بود بهم. از اون چسبیدنها که  میخواست بشه جزیی از من. کیفورم از خوشی آغوشش.

  

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/۳/٢٢


 

 

 

 

 

دیروز بچه یه رکورد جدید زد و 9 بار پی پی کرد!  بدبختی این بود که شیر هم نمیخورد بلکه جبران مافات بشه و دیگه من  آخر شب دست به دامان همه شده بودم از دکتر بگیر تا دیگه مامان مقصود که اصلا قبولش ندارم.  از همه بی ربط تر هم همین مامان مقصود تحویلم داد.  خلاصه اینکه با مشاوره های  یه نفر کاشف به عمل اومد که گند رو خودم زدم و اون دارویی که برای سفتی شکمش داده بودم زیاد از حد بوده . 

حالا  الان عالیجناب خوابه و  داره فعالیتهای بیش از حد دیروزش رو با استراحت جبران می کنه.  دوستش دارم و با همه ی درگیری هاش عاشقشم. 

حقیقتش  وقتی حالش خوبه و داره با لذت و چشمای پر از شوق و محبت به من نگاه میکنه و منتظره تا یه اشاره بهش بکنم تا با خنده جوابم رو بده ، واقعا میمونم که چطوری این نیازهاش رو پاسخگو باشم.  چطوری این همه محبت موجود به این کوچولویی رو جواب بدم؟! به نظرم همه ی سخت بودن مادری مربوط به این قضیه است وگرنه بقیه کارها  که بعد از یه مدت احتمالا روال کاری خودش رو  پیدا می کنه.  می گم احتمالا چون هوز مدت زیادی از تجربه خودم نگذشنه. 

یه چیز جالب بچه اینه که مثل چی از مامان مقصود می ترسه و هر گونه حرکت و صدا از طرف اون رو با جیغ بنفش و گریه جواب مید%@5!43'. طرف بدجنس وجودم  تو این جور مواقع در حالی که داره سعی میکنه بچه رو آروم کنه ، تو دلش عروسیه!!

 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ در ۱۳٩٢/٩/٢


 

 

 

 

بچه بعد از چند وقت رکورد  زد و تا ساعت 2 داشت ونگ میزد. آخرش هم یادم نیست چطوری ساکت شد و یهو خوابید.  از 12 به بعدش مقصود غش کرده بود و هیچ جوره بیدار نشد.  بعد  از خوابیدنش هم مثل مامان های فداکار لباسهاش رو شستم تا اگه بازم فردا خرابکاری کرد چیزی داشته باشه که بپوشه تنش.  بعد هم تصمیم گرفتم یه حالی به خودم بدم و فیلم ببینم و چیپس و ماست بخورم. خدا بهم رحم کرد و ماست اندازه دو سه تا قاشق داشتیم و  من که بدون ماست چیپس از گلوم پایین نمیره رفتم سراغ شیرو کیک. کیکش رو کم خوردم و شیرش رو زیاد.  فردا رو هم میخوام روزه بگیرم که عذاب وجدان نداشته باشم واسه این پر خوری شبانه ام. 

آها راستی فیلمه رو هم نصفه ول کردم.  دوسش دارم و دلم نمیخواد زود تموم بشه. 

زیر شکمم درد میکنه اونم به طرز آشنایی و خوشحالم که دوباره بدنم داره  به روال سابق کاریش برمیگرده :)  فقط یه کم این چربی های اضافه رو هم حذف میکرد عالی میشد.  

چند وقته میخوام ورزش کنم اما نمیشه. یا دارم همراه با بچه میخوابم یا دارم تکونش میدم که گریه نکنه یا هم باقی کارهای خونه.  کلا قسمت نشده تا حالا. 

 

به کسی روم نمیشه که بگم ولی دلم برای پسره تنگ شده. کاش اون روز از مامان نظر نخواسته بودم و بعد از خرید پیراشکی ها رفته بودم سراغش.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/۸/٢۱


 

 

 

 

 

بلاخره فرصت شد که بیام و  گزارش بدم.  نه اینکه سرم خیلی شلوغ بود و گیر بچه بودم اینا که بودم ولی دیگه یه ساعت وقت وبلاگ نوشتن رو داشتم اما دسترسی به  اینترنت نداشتم چون بعد از کشیدن مصیبت های بچه داری به مدت 40 روز، 40 روز بعدی رو کوچ کردم خونه مامانم.  الان وضعیت از اون حالت بحرانی دراومده.  و دیگه فکر کنم خودم بتونم گلیم خودم و بچه رو از آب بکشم بیرون و اومدم خونه.

از شانس بچه از نوع زق زقو ش هست و  میخواد من رو جون به سر کنه.  که البته خیلی به هدفش نزدیک شده. الانم از خواب بیدار شده و نمیدونم با هق هقش چی میخواد بگه ( رفتم پستونک رو آوردم و کردم تو دهنش تا  اروم بشه و با اون یکی دستم هم دارم گهواره اش رو تاب میدم ) . (هههههههه پستونک رو شوت کرده و داره با ابهت سقف رو نگاه میکنه ). داشتم میگفتم... میگن بعد از 3 ماه اگه خوش شانس باشی شکم دردهای بچه خوب  میشه و کمتر گریه میکنه  و امیدوارم  صحیح باشه.  این زق زقش کی خوب میشه رو نمیدونم. یه دو سه روزی بود با عروسک های تادلرش  سرگرم بود و میزاشت  یه کم به خودم و کارهام برسم ولی امروز دیگه براش جذابیتی نداشتن و همچنان من رو در کنارش به یه نحوی میخواد. حالا یا مثل الان با تکون دادن یا با شیر دادن یا با کارهای دیگه. ولی خوب با همه اینا وقتی که خوابش بیشتر از 2 ساعت  در روز میشه دلم براش تنگ میشه  و دوست دارم برم سفت بقلش کنم تا بیدار شه .

 

خونه بعد از 40 روزی که رفته بودیم دست کمی از خونه هاویشام  نداره.    کل دیروز رو مشغول گند زدایی بودم. یخچال رو شستم و تنقلات خراب شده رو دور انداختم.  یه کم  گردگیری کردیم تا بتونیم زندگی کنیم . بقیه اش رو گذاشتم واسه بعد.  امروز رو هم داشتم  کمد ها رو مرتب میکردم. باید به مامان مقصود بگم دیگه برام لباس کادو نگیره چون نصف لباس هایی که برام گرفته بود گوله شد تو گونی .  نمیدونم چرا این لباس های گشاد و  بی قواره و بعضا تنگ رو تا حالا نگه داشته بودم.  از من که  توی دور ریختن  مهارت دارم بعیده :)) 

 

فعلا همین قدر رو قبول کنید چون باید برم دستمال بیارم و این میزه رو دستمال بکشم.  

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ در ۱۳٩٢/۸/۱٤


 

 

 

 

فردا قراره بزام ( همیشه از این کلمه زایش و زاییدن خوشم میومده. برای همین به جای رمانتیک بازی و جملات شاعرانه ترجیح میدم بگم بزام و اینا...) هوممممم 9 ماه راحتی نبود ولی خیلی سخت هم نبود.  امشب انقباض هام زیاد شده نمیدونم وقتش رسیده  به صورت طبیعی یا از  نگرانیه.

 

الان یه نگرانیه دیگه هم دارم.  اونم اینکه آیا  حلقه ام دوباره تو دستم میره یا نه؟  آخه مگه مفصل هم ورم میکنه که حتی از مفصل انگشتم هم رد نمیشه؟

یا این دماغ  گنده ام  که دوبار هم عمل شده بازم به سایز قبلش برمیگرده یا نه؟ خوبه حالا قبلا عملش کردم وگرنه احتمالا الان تو صورتم  فقط مماغ دیده میشد و بس.  

 

پاشم برم  فعلا که خیلی کار دارم.  امیدوارم به زودی بتونم بیام و از احوال خودم و پسرم خبر بدم.  

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/٢٧