و اين منم

 

 

 

اون روز خاصی که  چند وقت پیش گفتم که ممکنه هر چند سال توی زندگیم پیش بیاد, الان شده زندگی هر روزم و من خیلی دارم باهاش حال میکنم. کلی وقت دارم صبح ها وکلی فعالیت میکنم. فقط عیبش اینه که ساعت های 6 عصر دیگه هوشیار نیستم. دیروز هم طی یک اقدام شجاعانه پا شدم رفتم یه استخری که خیلی خیلی به خونمون نزدیکه و تا حالا ازش بیخبر بودم و 2 سانس شنا کردم.  یعنی شنا کردم ها. اونم بدون دماغ گیر.  این اولین بار بود که داشتم بدون دماغ گیر میرفتم استخر. اول تو کم عمقش تمرین کردم و بعد رفتم عمیق. خیلی خیلی حال داد. فقط به شدت گرسنه ام شده بود و فقط 1 ساعت بعدش تونستم تحمل کنم که چیزی نخورم . بعدش هم رفتم خونه ی دوستم که کادوی تولدش رو بدم و همون ساعت 6 که دیگه هوشیار نبودم اومدم خونه و نمیدونم چرا اخمالو و خسته خوابیدم. هنوزم اخمالو و بد اخلاقم. چرا؟! برام عجیبه که بعد از اون روز  خوبی که داشتم انقدر کج خلق شدم :((

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ در ۱۳٩٠/۱۱/٧


 

 

 

می دونید چیه ؟! من کلا آدم اهل تلفن و اس ام اس و این  چیزا نیستم. قبض موبایلم تا حالا به غیر ازسه بار از 8 هزار تومن بیشتر نیومده. خیلی موقع ها حوصله ندارم جواب اس ام اس بدم و وقتی یکی پیغام میزاره که بهم زنگ بزن , 50 درصد ممکنه که زنگ بزنم. اینه که وقتی یه روزایی مدام گوشیم زنگ میخوره دیوونه میشم. وقتی مثلا تو یه روز یه نفر 3 بار به هم زنگ میزنه تو بگو حالا واجب ترین کار , دلم میخواد کتکش بزنم. معلومه که نمیتونم کتکش بزنم و اینه که داغون میشم.  اینا رو گفتم که تعریف کنم چند وقت پیش پدربزرگم مریض بود و تو بیمارستان بستری. تو اون روزا من سخت ترین روزهام رو داشتم. نه به خاطر نگرانی و این حرف ها فقط و فقط به خاطر تلفن های بیخودی که بهم میشد. تا اینکه یه شب تو بیمارستان دو تا دایی هام با هم دعواشون میشه. اول خاله و بعد زنداییم بهم زنگ زدن. بعد مامان و بعد در مراحل مختلف دعوا یکی  از دایی ها و به تناوب اون مامان که خبر ها رو از اون یکی دایی میرسوند. این شد که دیگه برای اولین بار گوشیم رو خاموش کردم و شروع کردم به عر زدن که ولم کنید  ( میدونم  که خیلی خودخواهی بود ) از اون به بعد هم دیگه به هیچ کدوم از  کسایی که اون شب ر×××دن به اعصابم زنگ نزدم.  حالا دو روزه افتادم به غلط کردن و هی زنگ میزنم  که حال پدربزرگم رو بپرسم و کسی جوابم رو نمیده :((( از ماست که بر ماست گویا!!!

برم یه لیوان آب بخورم. شما هم بخورید که خیلی خوبه :)

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱۱/٤


 

 

 

اول از همه بگم که ته چینم از نظر خودم ایندفعه عالی شد. ولی از نظر مهمونا خوب نبود. هر کدوم یه نظری دادن و یه پیشنهاد که دفعه بعد چی کار کنم بهتر بشه.  سعی میکنم که بهتر بشه واقعا. با سفیده های بر جای مونده هم شیرینی نارگیلی درست کردم. من خودم زیاد نارگیل دروست ندارم. مقصود هم کلا شیرینی دوست نداره. حالا باد کردن رو دستم. خیلی هم ظاهرشون خوشگل نشده که برم بدم به همسایمون.

خریدم رو که فیلم بود امروز برام پست آورد. خیلی مزه میده که از تو خونه خرید میکنی و پست میاره. حیف فقط اینجا همه  چی رو اینترنتی نمیفروشن :(

مقصود مریض شده و هر کی زنگ میزنه میگه بهش سوپ مقوی بده. و من نمیدونم سوپ مقوی اصلا چیه! میشه اگه شما میدونید بهم یاد بدین ؟! 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧


 

 

 

من دارم یک درسی میخوانم با سی دی اش. سی دی اش یک آقایی است که در سال 2007 کل کتاب را برای یک عده ای که بیشترشان کتاب را با غذایشان خورده اند درس می دهد. بعد این آقا هر 2 دقیقه  از شاگردهایش سوال میکند و آنها که ذکرشان رفت اگر وسط کلامشان نپری تا  نقطه ی آخرین جمله کتاب را هم توضیح می دهند. من اینجا توی خانه هر فصل را به خاطر این آقا 2 روز طول می دهم که بخوانم. بعد گاهی می گویم ولش کن برو خودت بخوان ولی مگر می شود. توی دانشگاه هیچ کدام از استاد های این درس سر کلاس حظور غیاب نمیکردند. در نتیجه من به سختی خاطره ای از این درس دارم و کلا صفرم. هی خدا .... الان باید بروم یک فصل جدید را شروع کنم و هر یک ربع مثلا برم دستشویی یا یک چیزی بخورم تا بلکم مخم سوت نکشد.

مهمونام رو دعوت کردم. میخوام ته چین درست کنم و خورشت بادمجون. تا حالا یک بارم ته چینم درست در نیومده. ولی این بار قصد کردم که پرفکت بشه. حالا میام خبرش رو میدم که چی شد.

:)

نگار جون دستور کیک رو تو فیس بوک برات فرستادم. امیدوارم درست کنی و لذت ببری.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ در ۱۳٩٠/۱٠/٢۳


 

 

 

امروز از اون روزهای خاص هست که شاید هر چند سال توی زندگی من اتفاق بیافته. اینکه ساعت 5 صبح بیدار بشم.  تکرار برنامه ای رو که دیشب نتونستم ببینم , نگاه کنم. چایی بخورم . درس بخونم. بستنی بخورم . درس بخونم. بعد مقصور بیدار بشه براش نیمرو درست کنم و باز با هم چایی بخوریم. بدرقه اش کنم . از پشت پنجره براش دست تکون بدم و باز درس بخونم. الان چشمام خواب آلود هست و شاید یه کم دیگه برم بخوابم و جبران نخوابیدن دیشبم رو بکنم. دیشب ماهی درست کردم . ماهیش کپور بود فکر کنم و بوی ماهی  تا چند روز به گمونم میره که مهمونمون باشه :(

آخر هفته شاید مهمون داشته باشیم. یعنی دوست دارم که داشته باشیم ولی اگه کسی خونه رو تمیز نکنه باید به روی خودم نیارم و مهمونیم رو نگیرم.

راستی الان 20 روزه که کار نمیکنم. بلاخره به آرزوم رسیدم و شغل پر از استرسم رو گذاشتم کنار. فعلا از تو خونه موندن دارم لذت میبرم و فکری ندارم که بعدش چی کار کنم. فقط حیف که واسه تو خونه موندن به آدم حقوق نمیدن.

دیگه کلاس سفال نمیرم. قدرت و استعداد با چرخ کار کردن رو نداشتم و البته اونجا خیلی سرد بود. حالا ببینیم بهار چه تصمیمی میگیرم. برم که ادامه ی روز خاصم رو داشته باشم :)

 

 پ.ن: در ادامه روز خاصم در حالی که به شدت مست و ملنگم از بی خوابی یه کیک شکلاتی درست کردم و میخوام برم که درسته بخورمش:)

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ در ۱۳٩٠/۱٠/٢٠


 

 

 

دیروز مهمون بودیم جایی و دو نفر( یه زوج جوون) نیومدن. این مهم نبود. مهم این بود که شب توی فیس بوک کله های کچلشون رو دیدم. خیلی با نمک و باحاله حیف که مقصود پایه نیست:((

ما یه عالمه خرمالو داریم امسال. باید خدا رو شکر کنم که یه کوه برف ریخت رو سرمون و این آدمهای درخت خرمالو دار خرمالوهاشون ریخت و به فکر افتادن که یه مقداریش رو بدن به اون درخت خرمالو ندارها !! یعنی واقعا باید یه کوه برف بریزه رو سرتون که به فکر بقیه بیوفتید؟!!!

دلم مسافرت به یه جای گرم و افتابی میخواد. از اونا که تو آسمونش یدونه ابر هم نیست.

همین :)

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۸/٢۱


 

 

 

خیلی مسخره است که وقتی هنوز وسایل صبحونه رو از رو میز جمع نکردی شب میشه . آره من وسایل صبحونه رو جمع نمیکنم تا وقتی که مطمئن بشم اون روز دیگه دلم نمیخواد صبحونه بخورم ولی این روزای کوتاه و بی خود مهلت نمیدن. از اون بدتر اینه که 3 روز پشت سر هم بارون بیاد و من پتو پیچیده به خودم هی برم پشت پنجره, دماغم رو بالا بکشم و از اینکه قراره بلاخره از خونه برم بیرون وحشت کنم.

اینو الان دیدم و منتظرم مقصود زودتر بیاد خونه که بغلش کنم. چقدر من این دختر رو دوست دارم و چه فیلم خوبی بود. اگه جون جون عاقل نبود و اگه باز به دوستیش با من ادامه داده بود الان منم یه حفره داشتم تو قلبم و باید از بغض میترکیدم. مرسی که رهام کردی.

دیشب مهمون داشتم . میشه گفت خوش گذشت.

 

 

ممنونم که اینجا رو میخونید و نظر میدین. خیلی خیلی خوشحال میشم :))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۸/٧


 

 

 

دارم کلاه قرمزی سال 88 نگاه میکنم در واقع گوش میدم و عکس کف پا ماسه ای نوک مداد رو نگاه میکنم و تعجب میکنم که چقدر بزرگ به نظر میاد. معلم کلاس زبان بهمون گفته با لغت های جدید یه متن بنویسیم و من همش دارم به اون تابستونی که عاشق بودم و توی باغ واسه خودم دلیل میتراشیدم که بهش زنگ بزنم فکر میکنم.  میخوام لغت های تازه رو بچپونم تو اون حال و روزم و به این کشف رسیدم که من واقعا عاشق بودم و بیشتر عاشق عاشق بودن, بودم!! گرفتید؟!!

واسه شام مقصود عدس پلو درست کرده بودم و بوش وسوسه ام کرد و شام خوردم. حالا حالم بده و خوابم  نمیبره. نمیتونم درس بخونم و فیلم نگاه کنم. نمیتونم نقاشی بکشم و مجله بخونم. اصولا نمیتونم هیچ کار مفیدی بکنم  و از امروز مچ دستم هم درد میکنه و به سختی دارم با کامپیوتر کار میکنم. وای که چقدر دلم شیر و شنا میخواد.

سالی جونم اون نمایشگاه رو نشد که برم. کلا من تنبلم تو نمایشگاه و از این جاهای فرهنگی هنری رفتن.  کلا البته تنبلم. امروز  داشتم فکر میکردم که چرا من شیرازی نیستم که بتونم تنبلیم رو به اون بچسبونم !! آه !!!

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ در ۱۳٩٠/۸/٤


 

 

 

 

دیروز اولین گلدونم رو ساختم. یه گلدون معمولی از اینا که گل های باغچه رو توش میکارن. مامان مقصود واسم یه گیاه قلمه زده بود و گفتم به جای اینکه برم یه گلدون واسش بخرم بزار خودم یدونه بسازم.

میخواستم کلاس لعاب هم ثبت نام کنم که استادم گفت خیلی سخته. ولی مامان میگه خب سخت باشه یاد میگیری بلاخره. این روحیه مامان رو که مرتب در حال تشویق و حمایته خیلی دوست دارم. هر کاری که بخوام شروع کنم هر تصمیمی که بگیرم هر کلاسی که اسم بنویسم تشویقم میکنه. نمیدونم از عمده یا واقعا همه ی کارهام رو تایید میکنه؟!! هر چی که هست خیلی خوبه.

هوا سرد شده و من تو خونه دماغم و نوک انگشتام یخ میکنه.  مقصود شاید آخر این هفته واسه کار یه هفته بره مسافرت و من دلم نمیخواد. ته دلم آرزو میکنم بهش ویزا ندن ولی همون ته دلم مطمئنم که میره. همین الان لرزیدم از سرما.

دوست پریودنتیستم. من فقط یه نفر رو میشناسم که پریو میخونه. اونم از بیشتر زندگیم خبر داره و خوشحال میشم که اینجا هم دنبالم کنه. اگه اون نیستی میشه خودت رو معرفی کنی؟!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/٧/۱٦


 

 

 

تصمیم به بچه دار شدن گرفته بودیم.  ماه پیش اقدام کردیم و خبری نشد. یه جورایی ناراحت شدم. احساس نازایی کردم با همون یه ماه و دلسرد شدم. قرص هام رو قطع کردم و دنبال یه بهانه ام که کلا قضیه بچه رو منتفی کنم!! این فکر کنم یعنی که هنوز آمادگیش رو ندارم. از طرفی این سن که داره روز به روز به 30 نزدیکتر میشه هولم میکنه. تصور اینکه بعد از 30 اولین فرزندم رو داشته باشم میترسونتم. احساس پیری بهم دست میده. آه که چقدر از 30 سالگی میترسم.

دیروز پریروز یکی سنم رو 30 حدس زد. من ازش نخواسته بودم که حدس بزنه خودش یهو حدس زد. ترسیدم. از اینکه صورتم بیشتر از سنم شده ترسیدم.

هنوز دارم تو همون جای قبلی کار میکنم. فکر میکردم که حامله میشم و دیگه سر کار نمیرم و خوشحال بودم. ولی حالادارم مدام وسایل مصرفی جدید میخرم و انگار از این بازنشستگی  زودرس خبری نیست دوباره کارم  رو دوست ندارم. دوباره خسته ام.

یه ماهه که دارم میرم کلاس سفال گری. به اون با حالی که فکر میکردم نیست. راستش کار با چرخ خیلی سخته و هنوز نتونستم یه کوزه رو خودم به تنهایی درست کنم. یادم باشه واسه این جلسه ناخن هام رو کوتاه کنم.  استادم میگه تو اولین شاگردم هستی که به سرعت از کوتاه کردن ناخن ها استقبال میکنه. به اون نگفتم ولی  اینجا مینویسم که ناخن کوتاه , موی کوتاه , کفش کتونی, مانتوی اسپرت و شاید چند تا چیز دیگه دومرتبه به من برگشتن.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/٧/۱٢