و اين منم

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/۱۱/۳٠


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اين چند روز تعطيلی چقدر به ما چسبيد. هنوز به هيچ عنوان دلم واسه دانشگاه تنگ نشده . يه اتفاق جالب برای من افتاد اونم اينکه تو يکی از اين روز ها قرار بود ما بريم نامزدی يکی از دوستان تا شب قبلش هم کلی ذوق و شوق داشتيم . اصلا دلمون می خواست همون الانش اونجا ميبوديم . ولی شب که خوابيديم يه نفر اومد گفت ببين نرفتی هم نرفتی زياد مهم نيست .منم که بد مدل تحت تاثير خوابهايم هستم صبح هر کاری کردم نتونستم خودم رو راضی کنم که برم . ونرفتم . اون روز گذشت و گذشت يعنی سپری شد و ما هی چرخيديم و چرخيديم . بعد شب که شد سرمو که بلند کردم ديدم زير يه اسمون پر از ستاره ام چيزی که فکر نمی کردم به اين زودی ها بهش برسم . چقدر بعضی آرزو های آدم زود بر اورده ميشه. خولاصه که خيلی چسبيد .

  •  امروز کلی کار دارم اول از همه بايد برم دانشگاه هم انتخاب واحد داريم هم اينکه نمره ها رو ببينم .دو تا از درسها اوضاشون خيلی  وخيم است . دعا کنيد از ناحيه ی اين ۲ تا آسيب و بلايی به ما نرسه.
  • آقا ما پارسال شروع کرديم به خوندن کتاب کليدر . تا اول جلد دهم را خوب خونديم . ولی نمی دونم اين جلد اخر گرفتار چه نحوستی شده هر کاری که ميکنم نه می تونم شروعش کنم نه تموم.
  • من می خوام از اين به بعد با هر پستم حتما يه عکس  بذارم اينجا . خوبه نه؟
  • ديگه اينکه هيچی سلامتی شما.

نوشته ی saghi در ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/۱۱/٢٥


 

 

 

 

 

 

 

 

 

ديروز مامان اينا برگشتن و من مثل آدم های احمق که نمی تونن خوشحالی خودشون رو نشون بدن هی غرغر کردم بد تر اينکه هی بغض می کردم و اشکام راه ميگرفت. فکر کنم موج امتحانها بد جوری گرفته باشدم. خوب به هر حال دادن ۱۲ تا امتحان کمر شکن حتی اگه همه رو گند زده باشی بايد يه تاثيراتی رو ادم داشته باشه ديگه . مامان که سريع گرفت قضيه چيه و همش در فکر اينه که يه کاری کنه اعصابم بياد سر جاش. امروزم ور داشت بردم مهمونی . که البته يهسود خيلی خوب داشت اونم گير آوردن فيلم خانه ای از ماسه و مه بود. جالبه اين فيلم فعلا تو خود آمريکا يه مدت کوتاه اکران موقت شده اونوقت ما اينجا با کيفيت عالی فيلم رو تو خونمون ميبينيم. ولی فيلمش محشر بود . بازی بن گينزلی و جنيفر کانلی عالی بود . ولی کار خانم شهره اغداشلو انقدر ها نبود که بخوان بهش اسکار بدن.  با ديدن اين فيلم کلی دلم واسه ايرانی های خارج از کشور سوخت .تازه تو يه قسمت خيلی کوچولو از فيلم اندی هم بود.اگه فيلم رو تا حالا نديدين حتما گيرش بياريد و ببينيد.

دلم يه اسمون پر از ستاره می خواد بد مدل. خدا کنه جور بشه. 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/۱۱/۱٧


 

تمام شد بلاخره خلاص شدم . الان بيشتر از هر حسی احساس له شدگی شديد می کنم.


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/۱۱/۱٦


 

الان قريب به ۵ روزه که دارم مجردی زندگی می کنم به غير از روز هايی هم که رفتم امتحان بدم با هيچ بنی بشری به غير از مامان اونم تلفنی تماس نداشتم. اذوقه ها داره تموم می شه .البته بايد همون روزای اول تموم می شد ولی يه جوری جيره بندی کردم که تا آخر دوران تنهايی ميرسونتم. اين چند روزه برای اينکه مجبور نشم ظرف بشورم تا اونجا که می شد در مصرف ظرف و ظروف صرفه جويی کردم ولی ديدم دارم ميشم يه باکتری کثيف . واسه همين ديروز بلاخره آستين هام رو بالا زدم و افتادم به سابيدن.

اين چند وقت با هر آهنگ شادی فوری زدم و رقصيدم واسه خودم . با هر مسئله ی يه ذره غمگينی هم زرتی زدم زير گريه . امروز از بس زر زر کردم دماغم قد يه چماغ شده بود . ولی يه حس خيلی خوبی پيدا کردم که به بيريختيش می ارزيد.

  • ديگه اينکه جشنواره امسال هم به سلامتی شروع شد ومن بازم فکر نکنم بتونم فيلمی رو ببينم .البته زياد مايل هم نيستم. پارسال تا اون روز آخر حرص خوردم آخرش هيچی بود .امسال کلا بيخيالش شدم.
  • عيد تون هم مبارک باشه
  • تو رو خدا دعا کنيد من اين ۲ تا امتحان آخر رو به خوبی و خوشی بدم خلاص بشم
  • راستی کسی در مورد بازی blod men 2 چيزی شنيده؟

امروزم تولد دوس جونم الهه است که از همين جا بهش تبريک می گم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/۱۱/۱۳


 

نفسم داشت بند می اومد قلبم اومده بود تو دهنم. صدای نفس کشيدن بغل دستيم رو هم می شنيدم. ۱۷.۱۸.خدايا يه وقت نشه ۲۰. دست کناريم رو گرفتم. خيس عرق بود. وای نه ۱۹ يخ کرده بودم . چشمام داشت از حدقه می ا.مد بيرون. ۲۰ . هنوز جای اميد بود. ضربه ی آخر زده شد. ۲۱. تير خلاص. ديگه فرقی نميکرد که بيشتر بشه يا نه. ولی نشد. همون ۲۱ موند . من از ۴۰ تا سوال ۲۱ی غلط داشتم و با نمره ی ۹.۵ از درس راديولوژی افتادم. حس بلند شدن از جام رو نداشتم نقدر خورد شده بودم که بايد با خاک انداز جمعم می کردند. بچه ها دور استاد جمع شدن و هر کسی يه چيزی می گفت . ومن فقط نگاه می کردم . مونده بودم چی بگم . با بيتا دنبال خانم دکتر افتاديم  از طبقه ۵ تا طبقه ۲ بيتا يکسر داشت مخ استاد رو ميزد و اون هم هی چرت و پرت می گفت. فقط يک طبقه ديگه مونده بود رفتم جلو و با يه لحنی که دل خودم هم واسه خودم سوخت گفتم ؛ خانوم دکتر من چند تا از جواب های درستم را غلط کردم و حالا به خاطر همون ها دارم با نمره ی ۹.۵ می افتم . واقعا زور داره. اونم گفت اره واقعا زور داره( فکر کردم داره همدردی ميکنه) انقدر که می شه يه تراکتور را بلند کرد( مسخره خودتی !!!) بيتا هم اخرين عز و جزش رو کرد. وقتی داشت می رفت تو اتاقش گفت: نگران نباشيد بالای ۹ را ۱۰ ميدم. داشتم بال در می اوردم . دلم می خواست بپرم ماچش کنم. ولی رفت تو اتاقش. زنده شدم. تو چند اين مدت گيج گيج بودم. تا رسيدم طبقه همکف رفتم به همه اين خبر خوب رو بدم ولی انقدر ذوق زده بودم که هيچ کس نفهميد من چی گفتم. اگه از اول قبول می شدم انقدر بهم نمی چسبيد که الان.

ولی انرژی ازمون گرفت ها. خيلی خيلی سخت بود .موندم اين سه تا امتحان بعدی رو چه جوری بدم. تازه مامان اينا هم رفتن مسافرت ومن به خاطر امتحان هام نرفتم. واقعا که من بدبختم . فکر نکنک هيج دانشگاه ديگه ای به غير از ما امتحا ناش مونده باشه.

  • امشب ميرزا کوچک خان جنگلی رو ميداد يه جاش يه حرف خوب زده می شد که من اين طوری برداشت کردم: هر انقلابی يه عمری داره چون سر راه هر انقلابی انقدر جنگ و درگيری ميشه که تمام آدم هايی که حميت و شرف دارن بر سر راه هدف شون کشته می شن و اين نامرد ها هستن که می مونن اون هايی هم که نامرد نيستن نامرد ها کلکشون رو ميکنن. بقيه هم که انسانند و انسانم جايز الخطا ست و انقدر خطا می کنند که انقلابشون می افته دست نا مردا .اون موقع ديگه چيزی از اون انقلاب نمونده.(زياد جدی نگيريد)
  •  

نوشته ی saghi در ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/۱۱/۱٠


جزيره

دلم می خواست الان تو يه جزيره بودم از اون خوشگل ها که هميشه ازشون عکس ميگيرن . بعد صبح ها ميرفتم تو چنگل قدم می زدم و دوست پيدا می کردم. ظهر شنا می کردم . بعد از ظهر آفتاب می گرفتم . شب آتش رو شن می کردم و برا خودم هی چهارشنبه سوری ميگرفتم . آخرشم انقدر به ستاره ها تو آسمون صاف نگاه می کردم تا خوابم می برد.

خوب مثل اينکه دارم هذيون ميگم. اصولا من موقع امتحا نها چند تا کار زياد می کنم يه کيش فکر های چرند زياد می کنم. دوميش اينه که مثل .... می خورم انقدر که ديگه نفسم با لا نمی آد. سوميش اينه که هی الکی وقت تلف می کنم. يه کار ديگه هم می کنم هی امتحانهام رو گند می زنم . که اين ديگه قراره تکرار نشه . امروز امتحان جراحی دارم . می خوام بيست بشم.(خوب بخواه مگه به خواستن توئه....)

خواهشن تمام کسانی که به اينجا سر ميزنن نظر بدن تا من اقلا تو اين کار موفق باشم.


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/۱۱/٤