و اين منم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راحت .گرفتم خوابيدم .دارم خواب جوجه ی رنگی هم ميبينم . يکيشون بنفشه. يکی مياد بيدارم ميکنه . ميگه بريم همدان؟؟؟؟؟ من ميگم : من خوابم مياد نميآم.بعد ميگيرم دومرتبه ميخوابم. نيم ساعت بعد يکی ديگه مياد بيدار ميکنه ميگه پاشو وسايلت رو جمع کن داريم ميريم همدان!!!!!!! من موندم اون نظر پرسيه ديگه چی بود. الانم هر لحظه منتظرم يکی سرم جيغ بکشه بگه: پاشو بريم .........

خولاصش که کلی گرفتاريم. تازه دارم با ۳ نفر هم همزمان چت ميکنم و رفتنم رو اعلام ميکنم.

  • فهميدم حالا. بعضی ها عکسا رو نميبينن . بعضيها ميبينن. چاره اش هم اينه که عکس ها رو اپلود کنم.
  • من رفتم بای.
  • سال خوبی داشته باشيد
  • جيغ رو کشيدن.

نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/۱٢/٢۸


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چند وقته موقع هايی که کانکت ميشم يه صدايی مثل بوق دزدگير مدام ميگه اين دم عيدی واسمون خرج درست نکن .نيم ساعت اول بهش محل نميذارم ولی بعد نيم ساعت ديگه تبديل به جيغ و داد ميشه منم مجبور ميشم بيخيال اينترنت شم . تصميم گرفتم يه قلک واسش بذارم .مثل اين تلفن قلکی ها واسه هر ساعت ( آخه ما زير يک ساعت کار نميکنيم) يه پولی بندازم توش . منتها سر قيمت موندم .مزنه بازار دستم نيست.

  • از يه دوست عزيز خيلی وقته که خبر نداری . دلتم واسش خيلی تنگ شده پا ميشی سر زده ميری پيشش . بعد از کلی ماچ و بوس و حرف های الکی و ذوق کردن ميبينی دوستت چقدر لاغر شده . لباس سياه هم پوشيده .میپرسی چی شده ؟ يهو دوستت ميزنه زير گريه . هاج و واج نگاش ميکنی .اينبار آروم تر میپرسی چه اتفاقی افتاده ولی دوستت فقط زار ميزنه.بغلش ميکنی ولی هيچی نميتونی بگی . لال ميشی و گلوت رو بغض ميگيره . بابای دوستت توی تعطيلات بين ترم فوت کرده وتو احمق تواين مدت يه حالی از دوستت نپرسيدی.از خودت بدت مياد... تنها کاری که از دستم بر ميومد اين بود که ببرمش بيرون و هر چی مسخره بازی بلد بودم در بيارم تا برای ۲ ساعت هم که شده  برای خوشحال کردنش کاری کرده باشم .ولی موقع خداحافظی آی غمی تو نگاهش بود.........آی غمی بود..........
  • آقا بد جور داره بوی عيد مياد ها....
  • ازتون ممنونم که در مورد اون قضيه دوست داشتن نظر دادين خيلی بهم کمک کرد.
  • من بلاخره فلافل خوردم . ولی فروشندش اخر فری کثيف بود . همه گفتن نخور . ولی من خوردم هنوز تو دلم يه احساسی دارم .

نوشته ی saghi در ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/۱٢/٢۳


 

حالم داره از اين پرشين بلاگ به هم ميخوره . همش داره مطلب هام رو ميخوره.


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/۱٢/٢٢


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام ؛ من برگشتم . وای که اين سفر چقدر خوب بود من چقدر کمبود خوابم جبران شد تو اين مدت .فقط نميدونم چرا همچين کوبيده ام. تازه يه دوست پيدا کردم دانشجوی روانپزشکی قرار شده اگه اون دندوناش خراب شد بياد پيش من . منم اگه ديوونه شدم برم پيش اون . فکر کنم من زودتر گذرم بهش بيوفته.

امروز تو دانشگاه کلی کيف کردم . ۲ تا مريض داشتم . البته من فقط پرونده هاشون رو پر کردم همون کاری که منشی ها انجام ميدن . ولی مريض ها که نميدونستن فکر ميکردن من قرار براشون extractin (همون دندون کشيدن ) کنم . واسه همين با من مثل دکتر برخورد ميکرد منم کلی حس بهم دست داد. تازه  ۳ تا نسخه هم نوشتم .دفعه اولم بود . چقدر من ذوق کردم واسه خودم.

ديروز داشتيم همچين بحث جدی ميکرديم . بعد من کلی فکر کردم که جملم رو درست بگم آخه ميگن اول فکر کن بعد حرف بزن . بعد گفتم : آره اوضاع خيلی ضخامت پيدا کرد . بعد ديدم همه يه جورايی شدن . يکی گفت ضخامت بعد يکی کاشف به عمل اومد که اهان وخامت . جالبه من اصلا به نظرم کلمه ی اشتباهی نگفته بودم . يه جورايی احساس دلبندی ميکنم همچين.

  • آقا اين عکس ها هم شده واسه ما ماجرايی . بلاخره ميبينيد يا نه . من که خودم ميبينم . يعنی دچار توهم شدم؟
  • تا حالا شده يه نفر رو خيلی خيلی دوست داشته باشيد بعد يهو شک کنيد که اين آدم واقعا همون کسيه که تا حالا دوستش داشتيد. من الان اين جوری شدم . ميشه کسانی که تجربه دارن راهنمايی کنن.
  • نه جداً ؛چه ارتباطی بين ملين و اينترنت وجود داره؟
  • وای که هوا چقدر هوا گرم شده امروز تو دانشگاه البته در قسمت از ما بهترون کولر روشن کرده بودن . فکر کنم تابستون ديگه بايد از گرما بشينيم و بزنيم تو سرمون.
  • ديگه اينکه ........

نوشته ی saghi در ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/۱٢/۱٧


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من دارم ميرم مشهد . کلی هم خوشحالم. دلم واسه امامرضا و حرمش يه ذره شده بود . قربونش برم خوب موقعی دعوتمون کرده.

انگار پست قبليم خيلی خفن بوده خودم خبر نداشتم. از همهی کسانی که ترسيدن معذرت ميخوام . من قصد بدی نداشتم .

به علت تمام شدن اکانت بايد زودی برم. تو رو خدا تو اين مدت اون موقه ها که دلتون ميلرزه و يه اتفای توش ميافته که خيلی مقدسه يه يادی هم از ما بکنيد .

راستی کسی عکس ها رو ميبينه ؟

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/۱٢/٩


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اه اه الان فيلم زمانه رو ديدم . عجب فيلم آشغالی بود . امروز تو دانشگاه به طور اتفاقی يه کلوپی پيدا کردم و اين فيلم رو از اونجا گرفتم. کلی وقتم تلف شد به خاطر ديدنش.

ديروز رفتم سر کلاس همون جراحی که افتاده بودم .تازه فهميدم که ای بابا من بهتر که همه ی درسهام رو يه بار بيافتم . تا به حال هيچ کلاسی برام انقدر جالب بود کلی احساس دانشمندی و مخ بودن بهم دست داد . چون خيلی چيزا رو بلد بودم و حسابی مطالب برام جا افتاد. البته خدا رو شکر ديگه با اون استادای گند خودمون نگرفتم.

و اما جالب تر از همه کلاس جراحی عملی بود . که ما به عنوان ناظر در بخش حاضر بود . اگه هر کدوم از شما ميديد که دندانپزشکا چه بلايی سر لثه و فکتون ميارن تا يه دندون بکشن روزی ۵ بار مسواک ميزديد تا دندانتون نپوسه . قسمت بی حسی که بهترين مرحله ی کار بود . بعدش با يه وسيله ای که شبيه پيچ گوشتی بود و من هنوز اسمش رو بلد نيستم ميافتن به جون دندون بيچاره . نوک اين پيچ گوشتی رو ميذارن لای دندون ولثه و آی فشار ميدن آی فشار ميدن که کلی خون ميزنه بيرون تا دندون لق بشه بعدش با يه انبر دندون بيچاره رو ميکشن .  طفلی يکی از مريض ها کاملا بی حس نشده بود و داشت از زور درد جون ميداد ولی جيکش در نميومد کم مونده بود من بجاش جيغ بزنم.

ولی آدم بد چيز هايی ميبينه . يه پسره بود همش ۱۵ ؛۱۶ ساله ولی انقدر دندونش پوسيده بود که فقط اومده بود ريشه اش رو بکشه. نميدونم اين آدم تا ۱۰ سال ديگه چند تا دندون تو دهانش باقی مونده.

  • وای که من چقدر خوشحالم احساس ميکنم خدا دومرتبه باهام آشتی کرده.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/۱٢/٥