و اين منم

 

السلام عليک يا اهالی وبلاگ

امشب شب چله است

حسن خان سر پله است

هندونه بيارين به حسن کچل بلمانيد

عرضم حظورتون که من پنج شنبه و جمعه ی هفته ای رو که گذشت در خدمت مردم شهيد پرور خطه ی اصفهان بودم. مثلا رفته بوديم همايش دانشجويان دندانپزشکی سراسر کشور. ولی در واقع رفته بوديم سالن مد . واسه همين خيلی خيلی خوش گذشت. به قول يکی از دوستام ماشا ا... دکتر های آينده چقدر خوش تیپ شدند. ولی اگه اين اصفهانی ها انقدر ما رو نمی چاپيدند بيشتر خوش می گذشت. من که ديگه غلط بکنم برم اصفهان. از هر چی اصفهانی هم که بود بيزار شدم.

يه چيز جالب من کانديد انتخابات شوری صنفی شدم . فرداها هم انتخابات است اميدوارم که رای بيارم.

من سخت انتظار فردا رو می کشم .


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/۳٠


 

پرهايم را باز کردم

آسمان را نگاه می کنم

ترديد دارم

ايستادهام تا شايد باد شديدی

ترديدم را بشکند!!

پارسال تو يکی از شبهای احيا بود ما هم خونه ی يکی از اقوام دعوت بوديم . ولی من اول رفتم طبقه ی بالا و به همراه چند تا از جوون های فاميل نشستيم فيلم دايره  رو نگاه کرديم . حالا بماند که چقدر اين فيلم جالب بود و چه حرف های خوبی می زد. خولاصه کم کم به جمعمون چند نفر ديگه هم اضافه شدن. نمی دونم چی شد که يهو بحث کشيده شد به خدا و پيغمبر . يکی اونجا بود که پيغمبر را بعنوان يه فرد نابغه قبول داشت نه يه فرستاده از طرف خدا.ولی يکی ديگه بود که اصلا خدا رو هم قبول نداشت. در مورد پيغمبر کاری نمی شد کرد چون من خودم انقدر با سواد نبودم و به غير از کتاب های دينی دوران دبيرستان و مدرسه  چيز ديگه ای نخونده بودم.ولی در مورد خدا ديگه نمی شد ساکت بود. آخه مگه ميشه به هيچ خدايی اعتقاد نداشت. اين بود که من دست به کار شدم که مثلا خدا رو ثابت کنم ولی هر چی زور زدم نشد که نشد.انقدر بحث بال گرفت که مراسم احيا تموم شد . و ما  نرسيديم که بريم. آخرش هم دست از پا دراز تر برگشتيم به خونه و ناراحت از اينکه چرا نتونستم خدايی رو که انقدر بهش اعتقاد ثابت کنم. اما يه مدت که گذشت ديدم اخه اين چه کاريه که من کردم آخه خدا که ثابت کردنی نيست . خدا حس کردنيه.اگه هر کسی يه لحظه به دلش مراجعه کنه و با خودش صادق باشه . غير ممکنه که پيوند قلبش رو با چيز فرا زمينی با يه قدرت متعال برتر حس نکنه .مگه می شه که تا به حال نياز استمداد از يه پشتيبان هميشگی رو پيدا نکره باشه.

نظر شما چيه؟


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/٢٢


 

نمی خواستم نام چنگيز را بدانم

نمی خواستم نام نادر را بدانم

نام شاهان را

محمد خواجه و تيمور لنگ

نام خفت دهندگان را نمی خواستم

                                           و خفت چشيدگان را.

می خواستم نام تو را بدانم.

وتنها

نامی را که می خواستم

ندانستم.

       احمد شاملو

 

ديشب انقدر احساس خوبی داشتم انقدر احساس خوبی داشتم که گريه کردم.

انگار فاصلم باهش خيلی کم شده بود . وای که چه قدر مزه داد. بعد از مدت ها انگار خدا يه نظری هم به ما کرده بود.

بگذريم . نمی دونم تا حالا شده بهتون متلک بگن يا خودتون به کسی متلک بگين؟(عجب سوالی کردم معلومه که شده) . کاری با اين ندارم که عمل درستيه يا اشتباهه. ولی ديدين بعضی ها چه چيز های با مزه ای می گن. مثلا همين چند روز پيش داشتم با سه تا از دوستام از دانشگاه به خونه بر می گشتيم . و چون کلاس طول کشيده بود به شب بر خورديم . سر يه کوچه ای سه نفر وايساده بودن که انگار حال دختر های مردم رو بگيرن. خولاصه همين که ما از کنارشون رد شديم يکی اومد وسط و گفت: ببين ........... يه توصيه ی برادرانه بهت می کنم...........؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! کليه ات رو بفروش دماغتو عمل کن........ وسطی با تو ام. معلومه که وسطی من نبودم چون من قبلا اضافات مماغمو بريده بودم .اين بود که با خيال راحت همراه با نفر سوم تا ۱۰ دقيقه فقط بعد که خندههامون تموم شد شروع کرديم دوست وسطی رو دلداری دادن. که نه کجاش  دماغت بزرگه  خيلی هم خوبه ........... و از اين حرف ها.

ولی خداييش خستگی يه روز کاری سخت از تنمون در اومد.

يه چيزی اگه شما هم چيزی از اين حرفهای با مزه بلديد می شه اون پايين بنويسيد.  پيش پيش ممنون.

 پ.ن.چقدر من ذوق می کنم وقتی ميام می بينم بهم نظر دادن. اجرتون با امام حسين.


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/٢۱


 

خوب ؛ تا اينجا مطمئنم که حداقل دو نفر اينجا رو خوندن . که يکيش دختر دايی عزيز می باشد . ولی اميدوارم تعداد باز ديد کنندگان هی زياد بشه تا من هی خوشحال بشم.

يادتونه چند وقته پيش گفتم که تصميم گرفتم به جد درس بخونم . خوب بايد عرض کنم که تا به حال هيچ غلطی نکردم . به اين نتيجه رسيدم که درس مرس اصولا تو ژنتيک ما معنی نشده. و اين خانه از پايبست ويران است.

يه چيز جالب قراره تو دانشگاه ما يه همايش فراخوان مقاله بر گزار بشه( اين کجاش جالبه؟!) و قراره که از فعاليت هايی که تو اين چند وقت انجام شده يه خبر نامه تهيه کنن. و قراره که صفحه آرايی اين خبر نامه رو بدن به من. خوب جالب اينجاست که من هيچی از صفحه آرايی حاليم نيست و تازه می خوام برم ياد بگيرم!!. خداييش آخر اعتماد به نفسم نه؟

ودر آخر از تمام افراد محترمی که دست قضا و قدر اونها رو به اينجا کشونده خواهش می کنم يه نظر کو چولو بدين.

يه چيزی می خوام يه عکس بذارم .اگه نشد بدونيد من تلاشم رو کردم.


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/٢٠


 

سلام

ميبينم که هنوز کسی اينجا رو نمی خونه. البته من هنوز عجله ای ندارم. چون دارم يک سری کارا می کنم که نتيجه اش بعدا معلوم می شه.

ولی خداييش وبلاگ نوشتن هم همچين کار آسونی نيست ها من نمی دونم اين خانوم <a/> زهرا<'' aherf="http://zahra-hb.com'' >چه جوری هين همه مطلب رو روزانه می نويسه.ما که مونديم چه جوری اينجا رو پر کنيم .البته فعلا در حال تجربه کسب کردن هستم. اين قسمت رو هم فقط برای لينک دادان نوشتم.


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/۱٧


 

سلاخی

زار می گريست

به قناری کوچکی

دل باخته بود

فردا ۱۶ آذر است روز دانشجو  اگه کسی دانشجوست و اينجا رو می خونه بهش تبريک می گم. اما فردا به غير از اين انتخابات انجمن اسلامی دانشگاه هم هست.از کلاس ما ۳ نفر کانديد شدن که من به ۲ تا از اون ها رای خواهم داد.ولی به نفر سوم نه برای اين کارم هم دلايل کاملا منطقی دارم. فقط نگرانی ام از اينه که نفر سوم يکی از دوستان نزديکم است و نمی خواهم ناراحتش کنم. دوست ندارم يه وقت فکر کنه به خاطر حسودی اين کار رو کردم.

 

خونمون پر از عطر گل مريم شده و من احساس خوبی دارم.                                        


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/۱٥


چتری خريده ام که مپرس

من دلم می خواد يه هفته همين جوری بارون بياد. چون يه چتر خوشگل خريدم و دوست دارم هی باهاش برم بيرون.

چند روز پيش تو دانشگاه ما يه جلسه عمومی بود برای همايشی که قرار برگزار بشه . نمی دونم چرا اينا عکاس نداشتن ولی يه دوربين ديجيتالی داشتن.خوب دوربينه حيف بود بيافته دست يه ادم بی لياقت اين بود که من شجاعانه با اين که تا به حال با دوربين اين مدلی کار نکرده بودم داوطلب شدم که عکاس مجلس بشم . خوب طبيعی که اولين عکس رو خراب کردم و تا اومدم يه کم تمرين کنم وکلی چيز های جديد ياد بگيرم شارژ تموم شد و آقای مسئول هم دوربين رو از من گرفت و يه دوربين معمولی به جاش داد . خوب اونم يه کم طول کشيد که به کار کردن با هاش عادت کردم ولی همين که راه افتادم اونم ازم گرفتنچون اين بار صاحبش اومده بود . بعد می گن چرا ما پيشرفت نمی کنيم . خوب وقتی جلوی آموزش و چيز ياد گرفتن يه جوون رو اين جوری ميگيرن معلومه جامعه پيشرفت نمی کنه ديگه!! .


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/٩/۱٤


 

آقا من تصميم گرفتم شديدا درس بخونم ديگه بس الافبازی يا علاف بازی(هر کدوم درسته شما بخونيد) واقعا دارم احساس بی سوادی می کنم ۱۰ روزه ديگه يه امتحان ميانترم اسفناک دارم که هيچی حاليم نيست اصلا تا حالا يه نگاه کوچولو هم بهش نکردم.ولی الان مثل... پشيمونم.با تقلب هم نميشه کاريش کردآخه تشريحيه و من تو اين ضمينه تخصص ندارم.خولاصه اينکه بد جوری بدبختيم.

تا حالا به اين فکر کردين که چرا زندگی می کنيد؟ 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/٩/۱۱


 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/۱٠


 

کلی مطلب نوشته بودم  همش دود شد رفت هوا.

امروز ۳ ساعت تو اتوبوس بودم به خاطر يه کلاس ۱ساعته از بس که طالب علمم!

چقدر خوبه بارون مياد نه؟

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/۱٠


 

من کی ام؟

من اسمم ساقی نيست ولی شما فرض کنيد ساقی

دانشجوی سال سوم رشته دندانپزشکی در يکی از دانشگاهای تهران هستم

متولد ۱۷/۴/۱۳۶۲

از اين به بعد قراره اينجا بلند بلند فکر کنم.ديگه اينکه از همتون می خوام برای اينکه اينجا هر چه بهتر بشه من رو کمک کنيد .

چون اطلاعات من خيلی کم است ولی قول ميدم زود ياد بگيرم.

امروز چون خيلی خوشحال و زوق (ذوق.زوغ. ذوغ) زده ام چيز ديگه ای به يادم نمی آد که بگم ولی از فردا منتظر پر حرفی های من باشيد.


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٢/٩/۸


 

سلام

توجه توجه ؛ ما اومديم.لطفاٌ هر كی اينجا رو خونده يه جوری اعلام كنه .تو رو خدا از امروز به هر كی رسيديد بگين كه يه جای خوبی مثل اينجا باز شده.


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٢/٩/۸