و اين منم

کلی ذق و ذوق

اين خدا هی ميبينه من تحت تاثير خوابامم هی واسم خواب ميفرسته اونم بد بد .که چی اخه؟ باشه فهميدم چی ميخوای بگی . گرفتم . يعنی دل بکنم ازش ديگه . يعنی بيخيالش بشم . تو هم واسم تو خواب دليل آوردی که به اين دلايل .آره؟ يعنی اينم حکمتش؟ آخه خدا جون اين حکمت جدايی که بهم نشون دادی .چرا آخه حکمت آشنايی رو توی خواب بهمون نشون نميدی؟ همش بايد خواب بد ببينيم ؟من نميفهم وقتی قرار بود تموم بشه چرا ديگه شروع شد . ما که داشتيم زندگيمون رو ميکرديم .کاری هم به کسی نداشتيم . درسته گاهی اوقات يه دری وری هايی ميگفتيم ولی خداييش نميخواستيم اينجوری بشه. اخه اين دل که کاروانسرا نيست همينجوری سرشون رو بندازن پايين بيان توش هر موقع هم که تو اراده کردی راشون رو بگيرن و برن .هيييييييييی ........... يکی نيست به من بگه هنوز که نرفته چرا پيش پيش عزا گرفتی و هی زر زر ميکنی؟ برو حالا اين مدتی که هست خوش باش تا بعد.. اونوقت من بهش ميگم اگه قراره بعداً نباشه الان هم نميخوام باشه . الان حس ميکنم شدم مثل اين بچه لوسها که پاشون رو ميکوبن به زمين و هی ذق و ذوق ميکنن. بهتره خفه شم ديگه.

  • امروز فيلم کيل بيل رو ديدم . آخر خون و خونريزی و بکش بکش و خالی بندی بود. همينجوری خون بود که فواره ميزد انگار به جای رگ شلنگ پر فشار گذاشته بودن .
  • چرا توی بازی گل يا پوچ من هميشه پوچم؟
  • خدا جون اگه اون بالا يه کم چرت و پرت گفتيم يه موقع به دل نگيری بدبخت بشيم بره پی کارش ها . آخه.........هيچی.

نوشته ی saghi در ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۱/٢۸


 

عدل بايد همين امروز که من بايد ساعت هفت و نيم سر کلاس باشم وگرنه استاد خان برام غايبی ميزنه تو بايد سر کوچه پيدات بشه که غافلگيرم کنی؟ آخه اين انصافه که تو خودت رو کلی ترگل ورگل و شيک و پيک کرده باشی اونوقت من خواب آلوده و چرک ؟ تازه ميخواستم صورتم رو هم نشورم يه وقت خوابم نپره که توی اتوبوس بخوابم دومرتبه.

عدل بايد همين امروز که تو سبز شدی اون وسط .من ديرم بشه؟آخه من چه طوری دلم ميومد که بهت بگم ديرم شده اونم بعد از شونصد سال که ديدمت؟

............

خولاصش اينکه من ۵ دقيقه دير رسيدم و با پر رويی رفتم برگه حظور غياب رو از جلوی استاد برداشتم و اسمم رو نوشتم هر چند که استادخان سرم داد کشيد و همه بهم خنديدن . ولی مهم نيست چون من کلی امروز خوشحال و ناراحت بودم.

  • يادتونه چند وقت پيش يه خواب ديده بودم در مورد ماهی و اين حرفها؟ يادم رفت بگم ماهی ما فرداش مرد . احتمالا روح ماهی ها بعد از مردن تبديل ميشه به موشهای رنگی رنگی با بال های سفيد.
  • ومن همچنان پاچه ميخوارانم.
  • چند وقته وجدانم بد جور درد ميکنه . وقتی که ميبينم من به اين رشته اصلا علاقه ندارم و هر روز به زور ميرم دانشگاه . شايد اگه من نميو مدم يکی که خيلی بهتر از من بود و بهتر استفاده ميکرد ميومد.

نوشته ی saghi در ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۱/٢٧


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اوه پولت کوچولو.هميشه گريه ميکرد .هميشه از خدا ميخواست به مامانش اجازه بده که باهاش حرف بزنه. تا اينکه يه روز مامانش از تو سوراخ های زمين اومد بيرون و بهش گفت بهتره شاد بودن روياد بگيری. وتازه براش يه پوليور قرمز آورد که سردش نشه .پولت ديگه گريه نميکرد.

من کلی به پولت حسوديم شد.

  • مامانم ميگه اخلاقم مثل سگ شده. هر موقع تو موقعيت های يه کم سخت قرار ميگيرم سگ ميشم .خداييش خيلی بی جنبه ام.
  • نميدونم اين ارباب حلقه ها يه جوريه يا من يه چيزيم ميشه که هر بار نگاهش ميکنم احساس ميکنمدارمتوش حل ميشم .
  • دلم ميخواد عصر ها که ميشه برم تو حيات زير يکی از درخت سر سبز ها يه زير انداز بندازم . دراز بکشم زير سايش . در حالی که باد میپيچه لای موهام فکرهای عاشقانه بکنم ........... ولی ما که حياط نداريم .
  • خداوندا به تمام استادهای محترم شفای عاجل عنايت فرما.
  • (دلم نيومد عکس نذارم)

نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۱/٢۳


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام

تقريبا ۱۰ روز بود که از وبلاگشهر خودم رو کشيده بودم بيرون . احتياج داشتم که از بيرون بهش نگاه کنم . در کمال تاسف چيزی که بعد از ۴ ماه حاصل شده بود اونی نبود که من از اول قصدش رو داشتم . از همون اول کار خودم رو سانسور کردم و اينجا هم همون آدم احمق الکی خوشی بودم که تو دنيای واقعی هستم . بعد از يه مدت هم همه ی فکر و ذکرم اين شد که چند نفر ميان اينجا و نظر ميدن و اينکه هی تعدادشون بيشتر بشه . می خواستم ديگه بيام درش رو ببندم و يه مدت تعطيلش کنم ولی حتی حوصله اون کار رو هم نداشتم .تا ...... الان که ميخوام دوباره شروع کنم . اجازه هست؟ خوب اگه اجازه هم نديد زياد مهم نيست چون من شروع ميکنم .

شايد ديگه عکس هم نذاشتم . لطفا در اين مورد نظر بديد .


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/۱/٢٢


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خولاصه اينکه عيدتون مبارک

ما امسال يه سينی هفت سين چيديم توپ . کامل کامل تازه اگه سينی رو هم حساب کنی ميشه هشت سين .يه ماهی هايی داشتيم اندزه بند انگشت .که يکيشون همون شب اول سقط شد و به سال تحويل نرسيد .اما ادم های دور سينی کامل نبودن . مامانی ديگه نبود . بابايی لباس سياه هنموز تنش بود و ميگفتن که داشته گريه ميکرده .دايی سعيد سربازی بود وبرای سوم بهش مرخصی داده بودن . خاله شيفت بود . بقيه هم داشتن اينور اونور ميدوئيدن که لباس نوهاشون رو بپوشن . من هم بگم آخه مثل چی تو دستشويی بودم آخه نميخواستم تا سال ديگه تو وضعيت اصطراری باشم . مهدی ـــ از بودای نگاه تو گفته که هر موقع سفره هفت سينشون ناقص بوده سال خوبی داشتن . حالا ما که هشت سين داشتيم چطور ميشه ؟ ؟ ولی ما حتماً سال خوبی خواهيم داشت چون من اصلا حوصله سال پر از دردسر ندارم.

  • ما از همدان برگشتيم و داشتيم ميرفتيم مشهد که از قطار جا مونديم .خيلی با مزه بود . ولی باز ما رفتيم مشهد
  • ديشب خواب ميديدم دارم با لگن از دريا ماهی قرمز ميگيرم .ولی فرداش بعضی از ماهی ها شده بودن  موش های رنگی رنگی. يعنی تعبيرش چی ميتونه باشه؟؟
  • يکی بياد به منه بيسوات بگه چطور بايد عکس آپلود کنم.( منم خودمو خفه کردم با اين عکسام).
  • محمد از سرزمين عجايب يه پيشنهاد کاری داده بود که بعد از کلی فکر کردن روش به اين نتيجه رسيدمکه چون من فعلاً همچين فرقی با بامشاد ندارم احتمالا با شکست مواجه خواهيم شد . ولی انصافا خوب پرونده پر ميکنم ها.
  • حالم بهم ميخوره از اين عيد ديدنی های بيمزه.

نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۱/۱٢