و اين منم

 

 بچه که بوديم .خوب مثل همه ی بچه ها بچهگی ميکرديم. موسيقيمون هم يکيش اون گنجشک لالايی...بود که شبها از راديو پخش ميشد يکی هم اهنگ نوار قصه ها... يه کم که بزرگتر شديم يعنی ۱۰ - ۱۲ ساله يه ذره حاليمون شد که اها يه چيز های ديگه ای هم هست که با هاش ميرقصن يا غمگين ميشن يا ميخندن.که من معمولا ميخنديدم.نميدونم خنده دار بودن يا نبودن.ولی من ميخنديدم. که البته اون رو هم بعد از اينکه رفتيم راهنمايی ديگه فراموش کرديم. يه دوستمون اونموقع هنوز تو کف نوار قصه و اين حرفها بود.يکی هم تو عالم فوتبال و سياست و کتاب های سخت سخت.خوب اون اولی باعث شد ما يه چند پله بر گرديم عقب.دومی هم باعث شد که حسابی فوتبالی بشيم. (آخه سياست و کتاب های سخت يه مقدار واسمون سنگين بود) انقدر که حتی ديگه بازيکن های تيم شموشک نوشهر رو هم ميشناختيم.تيم محبوبمون هم پارمای ايتاليا بود. خولاصه اينکه اون سن که مثلا اوج نوجوانی و بحران روحی اين حرفها است. واسه ما فارغ از همه ی اين ماجرا ها گذشت .ما تو يه عالم ديگه بوديم. بعدش که وارد دبيرستان شديم .اوضاع يه کم عوض شد . ما رفتيم يکی از اين مدرسه ها که مخصوص بچه درسخون هاست. مدرسه ما خيلی آزادی بود. چون خوب معلم ها فقط از بچه ها فقط ميخوان که درس بخونن .که اونجا اگه معلم هم نبود درس خونده ميشد بدون هيچ فشاری.اين بود که در دبيرستان ما تازه با عالم شعر موسيقی هم آشنا شديم. آهنگ ها رو هم اينطوری تقسيم ميکرديم.گروه اول: خارجی . که خودش به چند گروه ترکی .عربی.اسپانيايی.ژاپنی.وخارجی تقسيم ميشد . گروه دوم : ايرانی که به سه گروه مجاز . غير مجاز و سنتی تقسيم ميشد. همين . بعد از ۱۶ - ۱۷ سال عمر فقط همين ها رو می فهميديم. ديگه اخر علم موسيقيايی بوديم.فوتبال هم جاش با سينما عوض شد. وارد دانشگاه که شديم يه کم اطلاعاتمون عوض شد . مثلا به زور اسم چند تا از اين خواننده خارجی ها رو ياد گرفته بوديم. و ديگه مجاز و غير مجاز رو هم از هم تشخيص نميداديم. ديگه عمرا بفهميم سبک و گروه اين حرفها چيه. يعنی خيلی از اين وبلاگ ها رو هم که ميخونيم خيلی از اسم ها رو جا ميندازيم. چون هم خوندنش سخته هم معنيش رو نميفهميم. جالبه ۲ سال پيش با اين همه استعداد پا شديم رفتيم کلاس موسيقی.هی يارو اسم های عجيب غريب ميگفت. هی قيافه ما متعجب تر ميشد . بعد يه مدت هم ديديم چه کار سختيه ولش کرديم.اگه يه آواز رو هم صد بار بشنوم بعد بهم بکن تو بخون،توی مصراع اول گير ميکنيم. خداييش خيلی بی استعدادم. حالا قراره يه چند سال ديگه که فشار درس و زندگی و اينا کمتر شد دومرتبه بريم کلاس موسيقی.شايد ايندفعه يه اتفاقی بيوفته.

  • مامان اينا برگشتن.يه جورايی دلم نميخواست. هنوز داشتم از تنهايی و آرامش لذت ميبردم. البته بعد از اون سه روز کذايی يه کم ماراسموس گرفته بودم (يه بيماری ناشی ار سوء تغذيه که يه نمودش افسردگيه) که سريعا درمان کرديم.پشت بندش هم هم مجبور شديم ظرف بشوريم هم آشغال دم در بزاريم.
  • نميشه شب ها که ميخوابيم اين سينما هه تعطيل بشه و ما انقدر خوابهای فيلمی نبينيم.

نوشته ی saghi در ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/۳۱


 

از همون موقع که يخچال يهويی تبديل شد به انبار آذوقه ، شک بردم که يه خبريه. امتحان مدرسه ها تمام شده . هوا هم واسه مسافرت عاليه . ما هم که هويجيم و بايد مواظب باشيم خونه رو دزد نبره. صبح ساعت ۵ بيدارم کردن ، ميگن ما داريم ميريم. من خواب، به زور يه چيز هايی ميفهمم. مامان داره سفارش ميکنه: واسه خودت غذا درست کن. ظرفها رو هر روز بشور (دفعه قبل آشپزخونه بو گرفته بود) آشغال ها رو هر روز ببر بيرون ( به همون دليل قبلی) مواظب خودت باش. من نيمه خوابم . ميگم خوب. مامان منتظره بايد برم ببوسمش. بعد ميام ميخوابم . کلاس صبح رو هم نميرم..... الان سه روزه که تنهام . به هيچ کدوم از توصيه های مامان عمل نکردم. اخه قوتم بسته شده. يعنی دائم سيرم .در نتيجه غذا نپختم . خوب به همين خاطر ظرفی هم کثيف نشده آشغال بويی هم نداشتيم. روش خوبيه نه؟؟؟ ... امروز مامان وقتی فهميد سه روزه غذا نخوردم(البته به جاش با بيسکوييت و بستنی تغذيه کردم) تهديدم کرد که ميکشدم...

  • من از همون کلاس اول املام ضعيف بود. همه ی نمره هام خوب بود ها ولی واسه املا با بچه تنبل ها ميفرستادنم کلاس جبرانی. تا آخر هم همينجور بودم. تو دفتر املا همه پر بود ۱۹- ۲۰ ولی مال من همه اش ۱۵ - ۱۶ گاهی هم ۱۳و ۱۴ بود . ديگه چی مشد در حد يه معجزه که يه ۲۰ ميگرفتيم. اونم از بس دفترمون رو ورق زده بوديم و نگاش کرده بوديم . رنگش پريده بود. خولاصه اينکه اگه اينجا پر از غلط های املايی بزارين به حساب همون بی استعدادی ما.يه وقت نگين که چقدر بيسواته.
  • از اونجايی که الان همه جا بحث فوتبال است و ما نميخواهيم از کسی عقب بمانيم.خودمان را قاطی ميکنيم. ولی از اونجايی که ما همه تيم ها رو دوست داريم ، طی يک ده، بيست، سی ،چهلی ...که بين انگليس .هلند سوئيس.ايتاليا . اسپانيا . پرتغال . چک . کرواسی. بلغارستان. آلمان .فرانسه انجام داديم عدد . ۱۰۰ به ايتاليا افتاد .وما اين تيم را قهرمان اعلام ميکنيم.(در ضمن شروع بازی از پرتغال بود. )
  • اگه من يه ماهی بودم الان يا توی يه رودخونه بودم يا تو يه اقيانوس . يا تو يه اکواريم يا توی يه تنگ يا توی يه سينی روی ميز غذا. دوستهام هم شايد نهنگ و لاکپشت و قورباغه بودن. اونموقع هميشه خيس بودم. شايدم يه ماهی بودم تو دهن يه مرغ ماهی خوار. ولی من فقط يه آدمم.... والان نميتونم توی هيچ جايی از اون جاها باشم.

نوشته ی saghi در ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/٢٧


 

خوب من همون موقع که فهميدم نردبانی بيش نيستم . خودم رو کشيدم کنار.ولی من فقط يه پله ی نردبان بودم . پله های زيادی وجود داشتن که يا هنوز خودشون از نقششون خبر نداشتن يا خبر داشتن و به روی خودشون نمياوردن. نتيجه اين شد که اون يه عده رفتن بالا .و حالا که رسيدن بالا همه فهميدن که ای بابا ما تا حالا فقط پله بوده ايم وتازه کشيدن کنار .ولی اون يه عده الان بالای ديوارن و دارن به ريش بقيه ميخندن.متاسفانه. خيلی ناراحت کننده است که از پشتکار و علاقه ی يه عده جوون اينطوری سوءاستفاده ميشه‌،خيلی.

  • شرک ۲ را ديديم. خيلی با نمک بود. حقيقتش چيزی از شرک ۱ يادم نمياد که بخوام با اون مقايسه کنم. ولی همين که قسمت ساز و آوازش بيشتر بود جالبناکش کرده بود.اين گربه چکمه پوش هم خيلی شخصيت جالبی داشت.کلی دوسش داشتم.
  • آقای استاد درسته که شما خيلی خوب هستيد ولی ترسناک هم هستيد..........
  • چرا اين دم امتحانی من انقدر خواب آلو شدم؟ صبح سر کلاس نميرم ،ميخوابم.بعد از ظهر سر کلاس نميرم ،ميام خونه ميخوابم. شب درس نميخونم، ميخوابم. اگه من مومن باشم .اونوقت خواب مومن هم عبادت باشه، اين چند وقته کلی صواب کردم.
  • من شديدا در حال ترک هستم.

نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/٢٤


 

نميدونم وقتی ميخوابم توی خواب چه حرکاتی انجام ميدم که تخت شديدا ميلرزه .تا حالا ۳-۴ بار از حول زلزله از خواب پريدم . شايدهم واقعا زلزله بودن . ديگه از اينکه رو تختم بخوابم ميترسم.تختم خيلی ترسناک شده.

ديروز رفتم دانشگاه ميگم بچه ها من ميخوام اخلاق بدم رو ترک کنم. يکی بر ميگرده ميگه اِاااااا ميخوای خودخواهيتو ترک کنی؟؟؟؟ ( اينو ديگه خودم خبر نداشتم. شما اخلاق ديگه ای پيدا نميکنين .من که دارم ترک ميکنم .يه دفعه همه رو با هم ترک کنم.)


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/٢۱


 

کار از اونجا خراب شد که من سال گذشته خشم خودم رو بيرون ريختم.خوب خيلی بهم مزه داد اينکه خالی ميشدم و ديگه چيزی باقی نميموند که اذيتم کنه. تصميم گرفتم از اين به بعد چيزی رو تو خودم نريزم .الان ۱ سال گذشته. شبيه خروس شدم. به همه می پرم . با هر چيز کوچيک عصبانی ميشم و خوب بشت بندش هم يه داد و هوار. گاهی اوقات هم اصلا عصبانی نيستم ناراحت هم نيستم و ولی لحنم تنده.خيلی ها رو ميرنجونم.گاهی اوقات متوجه ميشم و معذرت ميخوام. وخيلی موقع ها هم متوجه نميشم وطرف هم چيزی نميگه. البته بچه های دانشگاه ديگه عادت کردن ولی هی تشويقم ميکنن که اينجوری نباشم. خودم هم دلم نميخواد. وای اگه طرفم هم مظلوم باشه که ديگه بدتر. بعدش خودم هم ناراحت ميشم. ولی از همه نميشه معذرت خواست .مثلا از گارسون ها يا از همکلاسی های پسر. تا حالا از کلی از مريض ها دلجويی کردم که من مثلا قصد بدی نداشتم و از اين حرفها. ديگه خودم هم خسته شدم .نميدونم چه طوری اين اخلاق سگيم رو عوض کنم. بعضی موقع ها به زور و زحمت يه هفته خوبم ولی بعدش يادم ميره.خولاصه که درمونده شدم حسابی.فکر کنم آخرش مجبور بشم برم يه جا بخوابم ترکم بدن.

  • سيمونه رو ديدم.جالب بود.
  • به آخرای درس ترميمی رسيديم و نتيجه اش اين شده که من ۵ تا دندون خراب يهويی تو دهنم پيدا کردم و موندم چه خاکی بريزم به سرم.
  • راستی من پسرم يا دخترم؟ خداييش ها؟ گاهی اوقات يه ذره انگار قاطی پاتی ميشه.

نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/۱٩


 

امروز که رفتم رو بالکن تو خونه همسايه ی روبروئی تو رو ديدم. تو هم منو ديدی.اينو مطمئنم. اونجا چی کار ميکردی؟ با لباس تو خونه خيلی بامزه شده بودی. يهو کجا گذاشتی رفتی؟. نميدونم چشمام تو رو ديدن يا خودم تو رو ديدم . يا شايد هم يه نفر رو شبيه تو ديدم . خدا کنه اين آخری درست باشه . ديگه حوصله ندارم. اين بار هم اعصابم ريخت به هم .از ظهر تا حالا بيست بار رفتم پشت پنجره و بالکن .نميدونم اين چه حسيه که دلم ميخواد يه بار ديگه ببينمت. شايد ميخوام مطمئن بشم که خودت نيستی. نکنه دچار توهم شده باشم. تا يه ذره داشتم خوب ميشدم و روحيه ميگرفتم باز بايد پيدات ميشد يه جورايی انگار. اميدوارم خودت نباشی. اميدوارم.

  • دلم واسه همه ی آدم هايی که ميشناسم تنگ شده از ۲۰ سال پيش تا الان.
  • ای بابا ترکيديم از بی اينترنتی.اين مغازهه هست که باز شده جديدا جلو خونمون.آره همون. واسه ما اومده کارت اينترنت زده. يدونه از اين کارتهاشم با کلی تبليغ به ما قالب(غالب) کرده. حالا اين کارتِ ۳ روز بود که کار نميکرد. نه وقت نه حوصله اش رو هم نداشتيم که بريم يکی ديگه بگيريم يا حداقل بريم کارت رو بکوبيم تو سرش بگيم : عزيزم کار هر بز نيست خرمن کوفتن....برو دنبال يه کار ديگه.
  • برای اولين بار از فيلتر شدن يه سايت خيلی خيلی خوشحال شدم.مگسی بود.
  • ديگه من از امشب بايد درس بخونم .وگرنه...... بدبختم.

نوشته ی saghi در ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/۱٧


 

 پسر عجب زلزله ای بود . جماعت رو ريخت به هم. ما که طبقه ی ۴ بوديم واسه خودمون تو اسمون لق ميخورديم . تا ميخواستيم بيايم پايين هم شب شده بود . همون جا تو خونه دور خودمون ميچرخيديم و جيغ ميزديم . مامان هم که ترسيده بود بايد جمعش ميکرديم.ولی خوب شد ها زندگی يه کم يکنواخت شده بود؛ هيجان دار شد.

حالا جالبی قضيه به اينجا بود ديروز صبح ساعت ۵ مامان جان بيدارمون کرده ميگه گنجشک ها دارن جيک جيک ميکنن.خودش هم لباس پوشيده ميگه جمع کنين بريم بيرون.ما هم که خواب .هی ميگيم مامان جان آخه گنجشک ها هر روز جيک جيک ميکنن. ميگه : نه امروز بلند تر جيک جيک ميکنن. خولاصش اينکه بساطی بود تا ساعت ۶/۵ منتظر بوديم زلزله بشه که نشد.شکر خدا.ديشب هم که باد و طوفان هی ميگفتيم انقريب است که بلا نازل شود و همگی کن فيکون شويم که به خير گذشت.بعضی از بچه ها بيخيال درس و دانشگاه شده اند و به شهر خودشان فرار کرده اند.

  • ديروز يه مريضه اومده تو بخش راديو از دهنش عکس بگيريم .طرف پيرمرد بود و ترکمن . رو پيشونيش جای مهر مونده . چشماشم بسته.ميگم دهنت رو باز کن .باز ميکنه ميبينم پر خونه.کم مونده بود از حال برم .ميگم آقا چرا دهنت خونيه؟طفلی هيچی نميگه. کلی دلم ريش ريش شد. با هزار مصيبت يه سری کامل از دهنش عکس گرفتيم .هنوزم يه جوريم.
  • اين دکمه دارزه مال کيبوردم شکسته هر دفعه يه بار عين سپر ماشين ميوفته. نمی دونم بندازمش تقصير کی؟
  • آقا تو اين هير و وير زلزله اين کارت اينترنت ها چرا يهو تموم شد اونم نو. مردم منتظرن فقط يه چيزی بشه هپلی هپو کنن. ولی کور خوندن از حلقومشون کشيدم بيرون.

نوشته ی saghi در ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/۱۱


 

بلاخره همايش ديروز برگزار شد . مثلا همايش ها علميه .نميدونم واسه بقيه رشته ها هم همينطوره يا نه؟ ولی مال ما که انگار فقط يه قراره که همه ی دانشجوها يه جا دور هم جمع بشن و يه روز رو دور هم بگزرونن .تعداد کمی تو سالن ميشينن که به مقاله ها گوش بدن . خيلی خوش گذشت . کلی خوش تیپ ديديم و روحيه مون تقويت شد .مسئولان اجرايی که کلی خوشحال بودن . چون از اون چيزی که انتظار ميرفت بهتر اجرا شده بود.

منم واسه نشريه دانشگاه يه گزارش تهيه کردم .خيلی با مزه شد . اها يه نفر هم پيدا کردم که خيلی به کامپيوتر وارد بود ميگم خيلی يعنی خيلی ها .قرار شد يه کلاس خصوصی برام بزاره . جالبه طرف ۳ ساله که باهام همکلاسه .چی ميگن يار در کوزه ما تشنه لبان ميگرديم. يه کم البته چشمامون درد گرفت از بس به پديده ها نگاه کرديم ....از توی يکی از غرفه(قرفه) ها هم يکی از محصولات اجنبی را هم خريديم که قراره خنکمون کنه.

  • تو ميدونی من دوست دارمو انقدر باهام بد اخلاقی ميکنی؟ اگه يه بار ديگه اينجوری حرف بزنی ديگه دوست ندارم..
  • يه آدمايی انقدر تند تند و زياد زياد به موفقيت ميرسن که آدم يه جورايی به شک ميوفته(به اين که حسودی نميگن؟)
  • واييييييييييی هندونه........زردالو........توتفرنگی........من تابستان را بسيار دوست ميدارم.
  • اين همه قرعه کشی برگزار ميشه من چرا هيچی برنده نميشم؟

نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/۸


 

امروز از اون روزهايی بود که الکی مظلوم ميشم . استاده هم که حساس .منم حساس . بعد سر يه موضوع کوچولو دعوا. کم مونده بود تو بخش بشينم رو زمين و گريه کنم . حال خودم هم داشت به هم ميخورد آخه من اينجوری نبودم که.تازه کلی خوش اخلاق شده بودم امروز. ولی د وست جونام هوامو داشتن . کارامو انجام دادن و دلداريم دادن. بعدش باز مجبور شدم برم پيش استاد خان .ولی چون هر دفعه کارم خوب بود ديگه نتونست دعوام کنه. بعد حالم خوب شد انقدر حالم خوب شد که باز شروع کردم جينگولک بازی تو دانشکده . تو دانشکده راه افتاده بوديمو به هر کی ميرسيديم ميگفتيم خرمشهر آزاد شد .هی کاغذ پرت ميکرديم و داد و غال(قال) ميکرديم کلی خنديديم و هر وکر کرديم .

يادتونه بچه که بوديم يه فيلمی رو چند بار پخش کردن که يه سگه بود توش که يه داروی عجيب ميخورد بعد خيلی بزرگ ميشد انقدر که ارتش و اينا ميخواستن بکشنش.هيچی .جمعه تو فيلم سر پيکو هم يه سگه بود همون شکلی ولی در اندازه طبيعی .شبيه سگ بل و سباستين بود(هيچ وقت نفهميدم سگه بل بود يا سباستين). سگه همينجوريشم خيلی بزرگ بود .خوب حالا که چی من اينا رو گفتم ؟؟. هيچی فقط گاهی اوقات که يه چيز های خيلی قديمی يادم مياد خيلی ذوق ميکنم دلم ميخواد واسه همه بگم.يادمه دايی اينا هم تو باغ يه سگ داشتن به همون گندگی . هر کسی يه اسمی روش گذاشته بود .من ميگفتم بوشفک . بچه ها ميگفتن رکس. پدربزرگم ميگفت جولی .بقيه هم هر چی به ذهنشون ميرسيد ميگفتن . البته بيشتر به جولی شبيه بود . يه بار يادم نيست چرا ولی شب تنهايی رفتم باغ. در باغ رو که باز کردم داييم از ساختمون اومد بيرون ولی چون هوا تاريک بود و فاصله هم زياد بود منو نشناخت .يهدفعه گفت بگيرش.واييييييی سگه تاخت برداشت طرف من . من ديگه از ترس مردم همون جا فقط وايسادم و تا اون جا که حنجره اچازه داد جيغ کشيدم .يه سگ با دهن باز داشت ميومد که منو بخوره.داييم که تازه فهميده بود مهمان ناخوانده منم نميدونم چه طوری دوييده بود که از سگه زودتر رسيد به من.سگه ولی ديگه حاليش نبود خيلی کله خر بود.داييم وايساده بود جلوم وهی به سگه ميگفت آروم.بلاخره حاليش شد بابا من دزد نيستمو اروم شد.ولی هيچ وقت اون صحنه ای که بوشفک داشت ميدوييد طرفم يادم نميره. خيلی وحشتناک بود.

  •  انقدر درس رو هم تلنبار شده که الان هم که ميخوام بخونم نميدونم از کجا شروع کنم.
  • يه نموره پست هام بلند شده. بده؟ يا خوبه؟
  • بهاره جونم تولدت مبارک هوارتا.

نوشته ی saghi در ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/۳