و اين منم

 

زندگی باز روال عادی خودش برگشته با همون دغدغه ها ی قبلی روزانه.سفر يه حسن خوبی که داره اينه که برای يه مدت به فکر و ذهن استراحت ميده.چند روزه که آمار نمره هام رو گرفتم.اين طور که از ظواهر امر معلومه درخت به آب دادم.دورم که هست ديگه هيچ غلطی نميتونم بکنم. البته بيخيالی بيش از حد باعث شده خيلی راحت با نمره ها کنار بيام(فکر کنم اين يه خورده بد باشه).

آب و هوای همدان اصلا با پوستم سازگار نيست . پوست صورتم شده عينهو اسکاج.پارسال هم همينطور شده بود فکر کردم مريضی گرفتم. به دکتره هم به زور ميخواستم ثابت کنم. آخرش فقط يه کرم نرم کننده تجويز کرد.

  • دو روز پيش به لف دوست جونم بهاره cold mantion رو ديدم. خوب بود ها فقط آخرش يه کم اذيت کننده بود.چقدر هم من از اين جود لاو خوشم اومد.
  • يه چيزی که انگار بايد بگماينه که توی مکه و به خصوص توی مسجد الحرام خدا خيلی قابل لمس تر بود برای من.
  • پسر خاله به دختر خاله: با تیپا ميزنم تو صورتت دماغت برگرده ها.....

نوشته ی saghi در ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٥/٢٢


 

۴ روزه که برگشتم.۴ شبه که هر شب حالم يه جوری ميشه. ۴ روزه که از يه جای مقدس دورم. مدينه رو زمانی درک کردم که يه روز غروب کنار قبرستان بقيع شاهد غروب خورشيد از کنار يه گنبد سبز بودم. شايد که نه حتما يکی از مناظری بود که تا به حال ديده بودم. بعد چشم به هم که زديم توی مسجد شجره بوديم و اضطراب خفه کننده ی اعمال و ترس از محرم ماندن ونماز نساء !!! شبانه به سمت مکه حرکت کرديم.صبح هوا که گرگ و ميش بود روربروی در مسجد الحرام ايستاده بوديم. همه مات و مبهوت فقط تماشا ميکردن. وبعد سرشار از حسی بوديم. که هيچ کلمه ای براش پيدا نکردم. خيلی ها برای توبه .خيلی ها برای گرفتن حاجت. خيلی ها به خيلی دليل ميرن به اين سفر .اما من فقط به خاطر تجربه کردن اين حس رفتم. .روزهای بودن در مکه سريعتر از مدينه گذشت. توی فرودگاه جده موقع خوندن نماز تازه فهميدم که کجا رو از دست دادم.شايد بايد چند وقت ديگه هم بگذره تا بيشتر بفهمم.فعلا که حس آدمی رو دارم که از يه خواب شيرين بيدار شده و هی دلش ميخواد که دومرتبه بخوابه اما هر کاری ميکنه خوابش نميبره.به لطف همسفر های خوبم اين سفر خيلی شيرينتر شد.  از همشون کلی ممنونم.

  • وای که دلم چقدر واسه نوشتن تنگ شده بود. منتها اونجا اصلا کامپيوتر هم نديدم چه برسه به اينکه کانکت بشم. بعد از برگشتن هم هنوز پام به تهران نرسيده بود که اومديم همدان. بعد هم به علت ترکيده بودن مودم رامين (پسر خاله جونم )دستمون به اينترنت نرسيد تا الان که دارم از يه کافی نت مينويسم. يه جوری محيطش برام سنگينه . اين رامين هم هی ازم غلط املايی ميگيره .
  • ديگه........هيچی .  

نوشته ی saghi در ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٥/۱۸