و اين منم

 

يه کارتون ديدم ديروز خيلی خوشگل بود. اونموقع که خريدمش روش نوشته بود روح سرگردان. ژاپنی بود. ميشناختمش. يه جايزه هايی هم برده بود. موقع تيتراژ هم اسم فيلم رو زن نيرومند ترجمه کرده بودند. انقذه ناز بود فيلمه. ۲ ساعت ميخش شده بودم. بعد رفتم تو مجله هام دنباش گشتم . ديدم بعله. اسم فيلم سفر چيهيرو . زير نويس فيلم هم شاهکار بود. من که حالا هيچی اينگيليسی حاليم نيست. ميفهميدم اينا دارن دری بری اين زير مينويسن. اسم شخصيت ها رو هم عوض کرده بودن. انقدر دلم از اون اژدها سفيد ها که تو کارتونه بود خواست، که نگو.

چند روز پيش ويران ميايی حسين سناپور رو خوندم. البته ما زياد از کتاب و اين حرفها سر در نمياريم. ولی از نظر اين بنده حقير يه جاهای کوچيکی خوب در نيومده بود. مثل رابطه فردوس با دکتر. من نميتونستم واسه اون موقع هايی که دکتر داره با فردوس حرف ميزنه تصوير بسازم. که مثلا چه حالتی داره يا چه لحنی . در کل من که کيف کردم از خوندنش .اونم بعد از شونصد سال که کتاب نخونده بودم.

  • از صبح هر چی ميخورم بد مزه است. منم از رو نميرم هی ميخورم تا به يه چيز خوشمزه برسم. دارم ميترکم ديگه.

نوشته ی saghi در ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٦/٢٧


 

اول قرار بود يه گروه مجردی باشيم. ولی فردا صبحش . بعد از ۱.۵ساعت معطلی بلاخره دوتاشون با مامانشون اومدن. دو نفر به خاطر اون مامانه نيومده بودن. دونفر ديگه هم خواب مونده بودن. ما هم گفتيم خوب اين ديگه چه مجردی بودنيه. زنگ زديم به مامانامون که اونها هم بيان. اينجوری بود که ظرف ۱۰ دقيقه شديم يه گروه خانوادگی. مامانها هم که ماشاللاه سرعت جت داشتن تو حاظر شدن. ساعت ۸.۵ رسيديم پلور. اولين کاری هم که کرديم فحش دادن به خودمون بود که چرا لباس گرم ورنداشتيم. هممون چپيديم زير يه پتو. دندونهامون از سرما به هم ميخورد. منم که صبح رفته بودم حموم و خيس بودم. ديگه داشتم سکته ميکردم از سرما. تا ۲ ساعت بعد که همه ديگه داشتن ورجه وورجه ميکردن همچنان زير پتو بودم. سر ظهر بود که يه کم احساس گرما کردم. با وجود اين حرفها خيلی خوش گذشت. از بچه های گروه تا يه هفته ديگه فقط من و سارا تهران ميمونيم. بقيه تا دورافتاده ترين نقاط کشور ميرن که درس بخونن.!!!!! موقع برگشتن هم يه تصادف کوچولو کرديم که ديگه خوشيمون تکميل بشه.

  • ديروز رفتم دانشگاه واسه انتخاب واحد. ۱۹ تا واحد هر روز هم کلاس دارم حتی ۵ شنبه.(بيچاره ايم به خدا) از ۲۸ ام هم بايد بريم سر کلاس. فکر کنم ما جز بدبخت ترين دانشجو ها هستيم. اون از امتحانها  که تا اخر تير طول کشيد .اينم از شروعش. ولی يه چيز خوبی که بود اين بود که من و دوست جون باز تو يه گروه افتاده بوديم. و بساط هر و کر همچنان به راه هستش.
  • مسئول اموزش دانشگاه دندونپزشکی آزاد قبول شده. ديروز ميگفت واسه تقلب خوب چيز هايی رو از تو ياد گرفتم. ( تا حالا ۲ بار مچم رو گرفته).

نوشته ی saghi در ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٦/٢٥


 

، اه، تلفن از ظهر قطعه. مال کل محل. منم که تو شيفت شب بايد حتما اينترنت رو چک کنم.يه وقت فرار نکنه. حالا موندم لنگ. الان مينويسم بعدا پست ميکنم.

کلی نشستيم نقشه کشيديم . فکر کرديم آخرش هيچی به هيچی. الان ۱ ساله که منو سارا (دختر دايی)ميخوايم بريم سر کار. ولی نميدونيم کدوم کار. چه جوريه بعضی ها انقده پر کارن ما اين همه بيکار؟ يه بار بعد از کلی فکر به اين نتيجه رسيديم بريم مهد کودک مربی بشيم. يکيمون نقاشی ياد بده يکی زبان. يه مهدکودک هم سر کوچه بود. ولی تا رفتيم سراغش ديديم جمع کردن رفتن. مشکل هم اينجاست که هيچی هم بلد نيستيم. ميخوايم کارش يا مفرح باشه . يا پر درامد. اانقذه فکر کرديم امروز. آخرش سارا ميگه بيا نقاشی بکشيم تو گاراژ نمايشگاه بزنيم. بعد ديديم که دلمون نمياد نقاشی هامون رو بفروشيم. نمايشگاه خالی هم که نشد کار. مامان ميگه بياين کار خونه کنيد بهتون حقوق هم ميدم. نميشه که کيف کار به اينه که از خونه بری بيرون.شما يه کار شاد سراغ ندارين . ترجيحا هم بعد از ظهر ها باشه.

  • اگه حافظه هر کسی اندازه يه سيب باشه مال من اندازه يه کنجده. که هی داره کمتر هم ميشه. ۲ سالی بود که اسم ها را با هم قاطی ميکردم. شبنم و بنفشه. صديقه و سپيده . ژاله و ژيلا....گاهی هم حرفهارا. حالا عددها را هم قاطی ميکنم. کتاب که ميخوانم بعد از يک ساعت که ميخواهم بروم به صفحه مورد نظر. کلی فکر ميکنم و يادم ميايد مثلا ۳۵ . دو سه خطی که ميخوانم ميبينم آشناست. هی ميرم جلو هی ورق ميزنم تا ميرسم به ۵۳. دفعه بعد هر زور ميارم به ذهنم که يادم بماند باز نميشه. باز هم ۶۸ و ۸۶ را اشتباه ميکنم. تا چند وقت ديگر آن  کنجد هم شايد بشود يک نقطه يا شايد کلا بپرد.
  • يه جک ميخواستم بنويسم يادم رفت.

نوشته ی saghi در ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٦/٢٢


 

سيلام، اينجا تهران است، خونه.

همونقدر که يهويی رفته بوديم همونقدر هم يهويی برگشتيم. همدان امسال خيلی خيلی خوش گذشت که بيشترش هم به لطف دوست جونم بهاره بود. کلی با هم خل بازی دراورديم و شر ور گفتيم و خنديديم. آخرش هم نشد که با هم بشينيم و خاطرات بريجيت جونز رو ببينيم. موند تا سال ديگه. بابت همه چی ممنونم بهاره. اهنگ دلقک مهستی رو از اون زير ميرا پيدا کردم و هی گوش ميدم. هی گوش ميدم و هی ياد کلاس نقاشی ميوفتم. استاد از خودش بهتر ميخوند. دلم نميخواست برگردم. حتی نشد برم وسايلم رو بردارم. از يه پيرمردی گلدون گوجه فرنگی خريده بودم. ميگفت برات خير مياره. جاش گذاشتم. نخشکه خوبه.

از اون موقع که برگشتيم همش داريم مهمون بازی ميکنيم . انقذه کيف ميده. اگه اينا نبود تا حالا هزارتا حوصله ام سر رفته بود.

  • صبا امسال ميره کلاس اول . امروز روپوشش رو آورده بود نشون ميداد .ميگفت با اينا زشت ميشم. ميگم خوب بقيه هم زشت ميشن. ميگم دوست داری بری مدرسه؟ ميگه ، آره. ميگم: اشتباه ميکنی . تو مدرسه همش بايد مشق بنويسی ، هی هم بهت ديکته ميگن. اين حرفها رو ۱۴ - ۱۵ سال پيش دختر عموهام بهم زدن. اون موقع حاليم نبود. يه سال بعد که ازم پرسيدن دوست داری بری مدرسه؟ گفتم نه.

نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٦/۱٩


 

امسال ۳ بار سرما زده به درخت های باغ. هلو و زردالو و شليل که خيلی دوست دارم پريده. سيبها لک دار و خراب شده . گلابی هنوز نرسيده. گيلاس و آلبالو هم موقعی که داشتم تو گرما تو سرم ميزدم و امتحان ميدادم رسيده و چيده و تموم شده حتی کرم دارهاش هم نمونده. ديگه نميشه دلمه ی ميوه جات درست کنم و بريزم تو حلق دايی سعيد تا شبانه کارش به بيمارستان و سرم بکشه.باغ بی ميوه پر از حشره شده. اون شب تو پيراهنم سوسک رفته بود با دست گرفتمش. کسی در استخر شنا نکرده، پر از لجن شده.

ميگن اگه بوته خيار رو لگد کنی يا خيار نارس کوچولو بچينی ، گياه قهر ميکنه. من نميکنم.

چند روز  پيش رفتيم يه جاهايی که تا حالا کسی نرفته بود مثل جنگل بودن. يه سبد تمشک چيديم. خاله مربا درست کرد.اون موقه تنم گرم بود نفهميدم تيغ های توت يه جای سالم روی دستم نذاشته بودن. خيلی هم سوزش داشت. بعد هم رفتيم رودخونه پامون رو گذاششتيم تو اب . بچه که بوديم تموم تابستان رو توی رودخونه يا توی تپه ی شنی ميگذروندم. در رودخونه سد ميساختيم تا پشتش درياچه بشه . توی تپه شنی هم چاه ميکنديم و تونل ميزديم .يه بار چاله ای که کنده بوديم انقدر بزرگ بود که کل بچه های فاميل توش جا ميشدن. گور کنده بوديم و ميگفتيم قايق است . روی شنها پارو ميزديم . اقيانوس رو طی ميکرديم. گاهی هم آب قاطی شن ها ميکرديم و برج ميساختيم. الان ديگه از تپه خبری نيست. زمينش رو به استخر پيوند زدن. اين روز ها تمام شادی های کودکانه رو آب رود خونه با خودش برده.

  • يه چيزی گم شده يه چيزی کم. پيدا نميشه. شب ها جغد ميشم راه ميرم و فحش ميدم . ياد شروع ترم که ميافتم گريم ميگيره انقدر حالم خراب ميشه که مامان گفته اين ترم مرخصی بگير. حرفهام رو که به مامان ميزنم دستش رو ميذاره رو پيشونيم ميگه تب داری جدی هم ميگه.
  • .........
  • ................

پ ن : ديروز فيلم زن زيبا رو با يه تاخير چند ساله ديدم. الانم کلی حالم خوبه.


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٦/٤


 

بعدن ميگم. عجب غلطی کردم سيوش نکرم. همش رو خورد.


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٦/۳