و اين منم

 

اين شبهای پاييز که يهو هوا سرد ميشه ،چقدر مزه ميده که ژاکت بپوشی موقع خواب هم بچپی زير دو تا پتو.يعنی حال ميکنم ها . صبح ها اصلا دلم نميخواد از جای نرم و گرم و دوست داشتنيم بيام بيرون. انقدر هوس کرسی کردم که نگو. اون موقع ها که من بچه بودمو هنوز گاز کشی نشده بود. مادربزرگم اينا کرسی ميذاشتن. خونشون از اين خونه قديمی ها بود که درو پنجره هاش چوبيه.با خاری هم گرم نمشد. توی يکی از اتاق ها کرسی ميذاشتن. از اونا که با منقل و ذغال گرم ميشه. وای چه مزه ای داشت وقتی از سرمای بيرون ميومدی و ميرفتی زير گرمای کرخت کننده کرسی. مخصوصا که پاهای يخ کرده ميخورد به چوب های گرم. اون زير هم که ميرفتی بوی چوب مستت ميکرد. غذا رو يادم نمياد ولی يادمه چايی رو روی کرسی ميخورديم. بعدش هم من ميرفتم بالای کرسی و واسه بقيه ميرقصيدم .گاهی وقتا ميرفتيم زير لحاف پدربزرگم و اونم واسمون از ماجراهاش که توی باغ براش اتفاق افتاده بود تعريف ميکرد. البته تعريف که نه بيشتر چاخان ميکرد ما هم باور ميکرديم که پدربزرگم با خرگوش و روباه و بقيه حيوونا دوسته و باهاشون حرف ميزنه.خداييش قدرت تخيلش خيلی قوی بود. دلم برای اون موقع ها تنگ شده. دلم واسه خيلی چيزا تنگ شده.

وای بهاره جونم وبلاگ باز کرده ، بريد حتما بهش سر بزنيد.

پارسال تو ماه رمضون کلی اتفاق های خوب برام افتاد که کلی حس های خوب پيدا کردم. امسال با اينکه تموم اون ماجراها تموم شده (حتی با احساس های ناراحت کننده) ولی بازم از اول همون حال و هوا رو دارم. انقدر خوبه.


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/۳٠


 

ميدونيد ديگه؛ که تهيه کننده گاوخونی علی معلمه. از اون روزی هم که قرار شد که اين فيلم ساخته بشه ؛ شماره ای نبوده از مجله دنيای تصوير که توش حرفی از گاوخونی نزده باشن. از جشنواره تا الان هم تقريبا ديگه کمش يه يکی دوصفحه ای راجه بهش نوشتن. ديگه الان که موقع اکرانشه نصف مجله رو داده بودن به گاو خونی. نقد و مصاحبه و چيزهای ديگه. لابلای اين مطلبها هم يه متنی بود که بهاره رهنما نوشته بود. جالب بود ولی مهمتر از مطلبش اين بود که موقع خوندنش من هی ميگفتم( به خودم) چقدر شبيه وبلاگی ها نوشته. تا اينکه اخرش نوشته بود من (بهاره رهنما) يه وبلاگنويسم ، اين رو هم در جواب يکی از خواننده هام که تو کامنتش فلان چيز رو نوشته بود نوشتم. تا حالا من به وبلاگش بر نخوردم ، چيزی هم نشنيدم کسی خبری ازش داره؟

ای وا ييييييييييييييييييی ؛ چه معضلی شده اين خاطرات بخش جراحی ما . نمی دونستم انقدر طرفدار داره. ولی نيلی راست ميگه ، از اين به بعد قبلش علامت ميدم که سنگر بگيريد يه وقت کسی چيزيش نشه.

سقف دهنم تاول زده، از بس چايی موقع افطار داغ بود و از بس تر گرسنه بودم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/٢۸


 

جالبه ،ما قبل از ماه رمضون اصلا مريض نداشتيم يعنی مريض کم بود و اونايی هم که بود به درد ما نميخورد ولی حالا که ماه رمضون شده بر خلاف انتظار ، شکر خدا مريض زياد شده. امروز يه مريض داشتم که ۳ تا دندون داشت دو تا بالا يکی پايين که هر ۳ تا رو هم ميخواست بکشه . البته يکی از دندونهاش رو من اجازه نداشتم بکشم ولی يدونه پايين رو با يکی از بالايی ها رو استاد بخش اجازه داد که بکشم.در اين جور موارد اول از دندون پايين شروع ميکنيم که بعدا خونريزيش مزاحم کار نشه. بعد از بيحسی وقتی مشغول شدم. بعد از يه مدت که با الواتور(همونی که قبلا بهش ميگفتم پيش گوشتی) کار کردم ديدم لثه از دندون جدا نميشه هر کاری هم ميکنم دندون لق نميشه که نميشه. دندون کانين بود که بلندترين ريشه رو داره تو کل دندونا .از قضا ريشه ی خيلی کلفتی هم داشت. يه کم ديکه که باهاش ور رفتم ديدم نخير گاومون زاييده و دندون حسابی به استخون چسبيده.يعنی یکی از سخت ترين کيس ها. کم مونده بود گريه کنم. هر کی هم که رد ميشد يه چيزی ميگفت تو اين مايه که ای وای کارت دراومد. منم شروع کردم به غر زدن به جون مريض بيچاره که آخه اين چه دندونيه و از شانس گند منه و چرا اينو برداشتم . ديگه کار به يه جايی رسيده بود که مريض داشت دلداريم ميداد که نه مسئله ای نيست و قبلا هم يه نفر ديگه همين مشکل رو داشته ولی موفق شده. بعد يه کم روحيه گرفتن دومرتبه مشغول شدم تو همين حال يکی از هم روتيشنی ها اومد بالای سرم و بر خلاف بقيه گفت که نه مسئله ای نيست و کاری نداره و آروم آروم همراهيم کرد کلی درجه اعتماد به نفسم رفت بالا و روحيه گرفتم ودندونی که فکر ميکردم بايد يه ساعتی مشغولش باشم ظرف ۲-۳ دقيقه کشيده شد اونم به بهترين نحو ممکن. مريض هم کلی راضی بود. که اين خوشحالترم کرد. اين برخورد با مريض ها اين روزا رو برام خيلی جالب تر کرده.

A Walk in the clouds رو ديدم که بهاره جون بهم داده بود. وای که چه لذتی بردم از اون صحنه های برداشت محصول و مراسم فکر کنم توليد شراب. کلی حالم خوب شد .اين کيانو ريوز اون موقع ها يعنی توی همين فيلم و سرعت و اولين ماتريکس خيلی فولی بود ولی تو اين ماتريکس آخری ها خيلی نچسب شده بود. کاش يکی بهش بگه.


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/٢٦


 

وای که چقدر حال اعصابم بده. خيلی وقت بود اينجوری نشده بودم. آخه چرا دارم انقدر حساسيت الکی نشون ميدم . چرا هی دارم خودم رو اذيت ميکنم. مدام به خودم ميگم ،مهم نيست ،ارزش نداره، اينجوری نيست که تو فکر ميکنی ، يه کم بهش حق بده و... ولی تو کت مغزم نميره که. يه قرصی شربتی آمپولی چيز نيست که آدم رو نسبت به يه چيزهايی بيخيال کنه .وای که چقدر مريض شده اعصابم.

تا حالا ۲ تا دندون کشيدم. اولين مريضم يه پيرزن ترک بود که نميتونست فارسی حرف بزنه، هی هم حرف ميزد. منم فقط بلد بودم به ترکی حالش رو بپرسم که خوبه يا نه؟ آخرش ديگه يکی از هم روتيشنی ها رو که ترک بود آورديم واسمون ترجمه کنه.مريض دومی هم يه مرد معتاد بود که تقريبا دندوناش گنديده بود. به علت معتادی هم دير بيحس ميشد. منم مجبور بودم هی تزريق کنم . بيچاره با اين اوضاع از آمپول هم ميترسيد. ولی آخرش که کار تموم ميشه و به خوبی خوشی دندون رو ميکشم يه حس خوفی پيدا ميکنم که نگو. مخصوصا که ديگه اخلاق سگيم رو ترک کردم و با آرامش و خوش اخلاقی رسيدگی ميکنم بهشون.

ايول، هنوز ماه رمضون نيومده مهمون بازيها شروع شده.


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/٢٥


 

فکر ميکردم ديگه تموم شده. حالا که انقدر فرق کرده . حالا که ديگه راهش اونی نيست که از اول بوده. حالا که داره يه جايی ميره که من دوست ندارم . حالا که ديگه وقتی حرف ميزنه بيشتر ناراحت ميشم تا خوشحال، حالا ديگه حتما بايد بشينم باهاش حرف بزنم .بگم که چه اتفاقايی داره ميوفته . بگم که ديگه بهتره تمومش کنيم. ولی چه خوب که نگفتم. امروز باز هم شده بود همون دوست جون قبلی. همونی که تا حالا کلی روزهای رنگی رنگی با هم داشتيم. اين چند وقت گذشته هم حتما رنگ سياه بودن. که انقدر بد بودن. ولی امروز يه رنگ شاد بود. شايد بايد يه جوری با اين تغيراتش کنار بيام . همونجوری که اون خيلی موقع ها با تغييرات من کنار اومده.اينه ديگه.

اخرين روز روتيشن اندو هم با اون استاد ماهش گذشت . از فردا بايد بريم جراحی که پر از استادهای خل وضعه. امروز بايد مامان رو ببرم کفش زنونه بخريم . چون يکی از استادهای جراحی نميذاره با کفش اسپورت و شلوار جين بريم تو بخش. واسه همين هميشه از بخش جراحی داره صدای تق تق تق مياد.خدا برحمه واسه اين چند وقتی که اونجاييم.در ضمن کسی با دندونهای قداميش مشکل نداره؟ اگه داره درخدمتيم ها.

  • کسی ميدونه چه بلايی سر بلاگ آلوچه اومده؟
  • همسايه ما در خانه اش شتر دارد. امروز از حياطشان صدای کاروان می امد.

نوشته ی saghi در ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/۱٩


 

اول از همه بريد به اين بلاگ سر بزنيد که مال يکی از دوست جوناست که ۱۶ ساله با هم دوستيم.يعنی از کلاس اول ابتدايی. البته اين دوست جون يه نموره دنياش با ما فرق ميکنه يعنی يه چيزهايی ميگه و ميخونه که من يه کلمه هم ازشون نميفهمم. ولی پايه هر گونه خل بازيه،انقدر که با هم تو پاساژ لی لی بريم. توی باغچه های کنار خيابون جنگل بازی کنيم. از اين ور دانشکده فنی تا اون ور دانشکده تو تاريکی بدوييم.از روی چمن های کنار بلوارها تو گل و شل را بريم.يا شايد هم يه زمانی معلق بزنيم موقع رد شدن ازشون يا بريم زير شلنگ های آبپاشی پارکها که مثلا باروونه.و....

بچه های شورای صنفی اومدن يه گروه توی اورکات تشکيل دادن از عموم هم دعوت کردن که برن عضو بشن.من که ميدونم اينا اصلا هدفشون آمار گيری و فضولی نيست.!!

پشه ای رو که من هر روز يک وعده غذاييش بودم کشتم.

اوه يکی اومده اون پايين يه چيزايی نوشته تو مايه های فحش و اين حرفا. بعد يعنی الان بايد نظر خواهيم رو ببندم؟؟!!!!!!!!!!


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/۱٧


 

باورم نميشه. اين برای اولين باره که تو عمرم از يه استاد خوشم اومده. نميدونم وقتی اين روتيشنم تموم بشه چی کار کنم؟. يعنی اگه اين استاد جونم نبود حتما تا حالا صد باره از درس اندو بيزار شده بودم رفته بود پيکارش. ديروز که پای چشاش گود افتاده بود و رنگش پريده بود.گرفتم که اين روزه است. طفلی با اون حالش هم کلی واسه ما فک زد و توضيحات دلسوزانه داد.کلی دلم سوخت واسش. البته يه کم هم از شاد و شنگوليش کم شده بود. يه کفشهای کتونی بامزه ای میپوشه که نگو بچه ها ميگن احتمالا صبحها ميره پيادهروی بعد مياد دانشگاه. من حاظرم ۴ صبح از خواب بيدار شم که بتونم باهاش برم پياده روی.(نخندين،خوب خوشم مياد ازش ديگه)تا حالا البته کلی بهم گير داده ها،(اصولا خدا منو خلق کرده که استادا کسی رو واسه گير دادن داشته باشن) که مثلا ناخونات رو کوتاه کن. انگشتر های گنده نينداز. ساعت قواصی(غواصی.غواسي. قواسی...؟) نبندو....گفته هم که تو بلک ليستش هستم و فقط منتظره يه کاری کنم که بندازتم!!.که اگه يکی ديگه بود احتمالا شديدا برخورد ميکردم. ولی به همه ی حرفاش گوش دادم. فکر کن،ناخونام رو که به جونم بند بود کوتاه کردم. البته بهم اجازه داده که يه کمی بلند باشه که اگه خواستم گيتار بزنم مشکلی پيش نياد. (چقدر هم من اهل موسيقی ام!!)اگه خواستين دندونتون رو عصب کشی کنيد حتما به من بگيد تا ادرس مطبش رو بهتون بدم که از اين دکتر بهتر پيدا نميکنيد.کلی هم علمش به روزه.

تموم لذت زندگيم اين شده که صبحها يه جوری از خيابون رد بشم که بتونم روی چمن های وسط بلوار کشاورز راه برم.!!!

تقاضانامه ۳:دانشگاه مربوطه به مناسبت سال جديد مقداری بن کتاب اهدا کرده به دانشجويان .لطفا هر چی کتابهای خوشگل خوشگل ميشناسيد معرفی کنيد که اصلا دلم نميخواد با بن هام کتاب درسی بخرم.


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٥٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٧/۱٥


 

 لای کتابامو ورق ميزدم که بدمشون به پسر دايی. يه کاغذ پيدا کردم توی يکی از کتابها.مال سال اول دانشگاه بود. يه جمله هايی توش نوشته شده بود که مربوط به همون زمان بود. که فراموش شده بود. چقدر اون موقع روزهای خوبی بود. فکر که ميکنم ميبينم تو اين چند سال بزرگ نشديم. پير شديم. يه زمانی فقط دانشگاه ميرفتيم که بگيم و بخنديم با بچه ها . الان حتی واسه اونم نميريم.يه جور عادته يا شايد يه جور اجبار. ديشب خوابم نميبرد با اين فکرها.تموم امروز رو سعی کردم زندگی کنم . ولی ديگه هيچی مثل قبل نميشه. تموم شده اون لحظه ها. هی.........

چقدر دلم واسه اين مريم در پناه تو ميسوزه .

دستام بوی دندون گرفته.

تقاضا نامه ۲:به اطلاع ميرساند که تا به حال از طرف ۴ نفر چندين بار دعوتنامه اورکات برای اينجانب فرستاده شده اما به مقصد نرسيده. لذا خواهشمنديم از دوستان گرام که لطف فرموده و بنده را دعوت بنمايند که اين مهم گويا احتاج به عزم ملی دارد.


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٧/۱۳


 

امان از تنبلی!!! تقريبا کل هفته گذشته رو يا خواب بودم يا دانشگاه يا داشتم مثل احمق ها از تو اينترنت عکس winona ryde جمع ميکردم. ميتونم قسم بخورم که حالا به غير از ۱-۲ ساعت کارهای متفرقه در طول هفته هيچ کار ديگه ای نکردم. لطفا يکی بياد منو از خواب بيدار کنه.اها ديشب رفته بوديم تولد.الانم لابد بايد از زق زق پاهام شکايت کنم ديگه!! (زهی خيال باطل) تولدش با اينکه مال يه بچه ۵ ساله بود بيشتر شبيه يه مهمونی رسمی خانوادگی ميموند. حتی يه دونه بادکنک هم به ديوار نزده بودن.(بی مزه ها) تواون يه ذره بزن و بکوبش هم چون مختلط بود تولد اينجانب به خاطر پاره ای مسائل بايد ميچسبيدم به صندلی ،حتی اگه کار واجب هم داشتم بلند نشم که يه وقت کنترل از دستم خارج نشه اون وسط. يه ذره فقط موقع کيک و کادو و شمع بود که فضا تولدی شد.اونم از بس دير بود نصف بچه ها خوابشون برده بود.منم شب ديگه احساس معلول بودن ميکردم از بس که دامنم تنگ و بلند بود و بايد ژاپنی راه ميرفتم. خولاصش که نچسبيد.

عيدتون هم مبارک.

اطلاعيه: تقاضامندم در بين اطرافيان خود گشته و يک فرد بی دندون پيدا کنيد که شديدا واسه درس پروتزم احتياج به مريض دارم. اگه کسی هم هست که حالا يکی دوتا دندون داره عيب نداره. شرايط خيلی حاده. سريعا از طريق همين وبلاگ تماس بگيريد. در ضمن هزينه يه دست دندون خيلی کم در حد ۱۴ هزار تومن ميشه. بيا که حراجش کردم.


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/۱٠


 

وای بهاره جون دستت درد نکنه که فيلم هاتو بهم دادی. ديشب واسه دفعه سوم نشستم مولن روژ رو نگاه کردم. بماند که بعضی صحنه هاشو شونصد بار ديدم تا حالا. چقده اين نيکول کيدمن خوشگله و چقده اين اوان مکگرگورخوشگل آواز ميخونه. فقط حيف که رامين cd اولش رو ضايع رايت کرده بود. کلی حرص خوردم از دستش.

بلاخره ما هم عادت ميکنيم رو خونديم.جالبناک بيد. تو اين ۲ روزه که تموم شده خوندنش دلم براش تنگ شده. فقط يه اشکال گنده توش پيدا کردم. که الان حوصله ندارم توضيح بدم. نميدونم چرا بعضی جاهاش الکی گريم ميگرفت. شدم عين اقا که تو اوج فيلم کمدی هم گريه ميکنه

ميدونستيد شبا يه نفر شغلش اينه که زباله ها رو از اون ور جوب بياره اين ور جوب؟!!

نميدونم چه جور سرمايی خورم که شبيه اژدها شدم.نفس هام انقدر داغه که هی منتظرم آتيش از دهنم بياد بيرون.


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٧/٤


 

مامانی و آقا يک سال در ميون با هم قهر بودن. به غير از اين اخری ها که مامانی ديگه بعد يه عمر زندگی تازه ياد گرفته بود که بايد چه طوری با آقا تا کنه. همه ميگفتن ناراحتی اعصاب مامانی و بعدش هم مريضی های جورواجورش به خاطر اخلاق آقا بوده. وقتی مامانی مرد. آقا ظرف يه ماه، اندازه ۱۰ سال پيرتر شد. اتاقش رو پر کرده از عکس های ريز و درشت مامانی از جوونی هاش تا حالا. يه جوری حرف ميزنه و گريه ميکنه. که هر کی ندونه فکر ميکنه، اينا ليلی و مجنون بودن. آقا  هم بهترين شوهر دنيا بوده. خوشم مياد  يه ذره هم عذاب وجدان نداره که نکنه کم کاری کرده باشه تو خوشبختی زنش.

  • توی اين يک هفته ای که دارم ميرم دانشگاه به غير از روز اول تقريبا هر روز خواب موندم. مکافاتيه  ۶ صبح بيدار شدن.
  • من هر روز کلی پول ميزارم تو کيفم که بعد داشگاه برم وسايل لازم بخرم برای اين ترم. بعدش هم نميرم. ولی خونه که ميام پولها يه ذره ازشون مونده. اگه يه جايی واسه ولخرجی مدال ميدن منو خبر کنين که اگه اول نشم حتما دوم ميشم.

نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٧/۱