و اين منم

 

شجاعت، حماقت يا اراده. نميدونم، کدوم يکی از اينها رو ندارم که نميتونم از اين رشته انصراف بدم .

توی اون بارون و گل و شل و خيسی ، رفتيم نماشگاه. باورش يه کم سخته اما از نمايشگاه تا ونک رو هم پياده برگشتيم. بااينکه الان يه کم می لنگم به خاطر تاول کف پام اما خيلی خوش گذشت.

کاش ميشد يه نيروی جادويی ميومد و تموم کارايی که روی سرم ريخته انجام ميداد. خدا يه فرشته واسه اين جور موقع ها خلق نکرده؟؟؟

همه توی دانشگاه، مريض پروتزم رو دوست دارن و من مثل مادری که به بچه اش افتخار ميکند ،ذوق ميکنم.


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/۳٠


 

 

 

خانومی که جلو من نشسته بدون اينکه از جايش بلند شود . پنجره اتوبوس را ميبندد. من و چند نفر ديگر تعجب ميکنيم. ومن که عادت دارم تمام حرفهايم را بزنم تا خفه نشوم چيزی نمانده است که بگويم چقدر دستهايت دراز است. اما جمله ام يک جوری است که مطمئنم دلپذير نيست. چون حوصله گشتن به دنبال کلمه های بهتر را ندارم از خير گفتن ميگذرم و راحت در جايم مينشينم. خانومی که جلويم نشسته علاوه بر قد بلند يک عالمه جوش های قرمز هم در صورتش دارد. و به نظر من جوش هايش از قدش مهمتر است. البته من نميخواهم منع کنم ، به قول بی بی جانت منع پشتدر است. البته من هم به اين چيز ها اعتقاد نداشتم ولی يک بار که يکی از پسرهای کلاس را که هميشه جوش ميزند و اين بار نوک دماغش جوش زده بود منع کردم . خوب بعد از چند روز نوک دماغ خودم هم يک جوش به همان شکل زدم. از آن موقع بود که منع و در اعتقاد پيدا کردم.خانومی که جلو من نشسته بود ايستگاه قبل پياده شد.


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/۸/٢۸


 

مريض پرتزم پيدا شد. يعنی به زور پيدا کردم. پاشدم رفتم دانشکده همسايه به يکی از مراجعينش حدود ۲ ساعت چسبيدم تا اومد دانشکده خودمون.يه پيرزن تپل و نرم که هی داره دعام ميکنه.منم هی انشاءا.. ميگم. نمی دونم چرا امروز گريه ام گرفته بود. موقعی که داشتم واسش کار ميکردم. از بس که مهربون و ناز بود. پيش پيش عذاب وجدان گرفتم که نکنه دندوناش خراب بشه . دلم نمی خواد پيرزن به اين ماهی يه ذره ناراحتی بکشه. موقع خداحافظی هم جلو همه تو سالن کشيدم پايين و ديده بوسی کرد و رفت. درسته که يه ذره خجالت کشيدم ولی انقدر حس خوبی داشت که نگو. تو کار ما ميگن نبايد با مريضت رابطه عاطفی داشته باشی ولی من از همين اول کاری يک رابطه عاطفی به هم زدم که نگو. الانم از ظهر صد بار يادش کردم و اه کشيدم.

راستی بهاره جونم داره می نويسه ها.

عيدتونم مبارک.

بارون مياد جر جر ، پشت خونه هاجر، هاجر عروسی .....


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/٢۳


 

وای همون استاد ترسناکه که تا حالا کلی باهاش کنتاکت داشتم اون روزی صدام کرده که يه سری طرح دارم انجام بده در عوض منم بهت نمره ميدم. اين جمله آخر باعث شد که چشمامو ببندم و قبول کنم. بعد که طرحشو توضيح داد فهميدم که تو چه هچلی افتادم. يه چيزی ميخواست که واسه من خيلی سخت بود و اصلا کار يه ادم گرافيست يا انيماتور بود. انقدر هم استاد خان وحشتناک بودن که ديگه نتونستم بگم نه. حالا مثل چی تو گل موندم. ميخواد ازم که مراحل استريزاسيون و ظهور و ثبوت فيلم رو در تاریکخونه واسش پوستر کنم اونم با نقاشی . يه چيزی حدود ۱۴ - ۱۵ تا نقاشی ميشه. و اين يعنی بدبختی.

خوب اون قضيه مشکل خدا با ما يا مشکل ما با خدا يا هر چيز ديگه فردای همون روز شکايت حل شد.مرسی خدا جون.

به روايتی ما آن موقع که ورود يافتيم به زمين روز قدس بوده و ملت مشغول تظاهرات بودن. پس امروز از طرف اعراب و مردم راهپيما روز ميلاد اينجانب اعلام شده.


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/٢٢


 

اين مطلب پايينی رو هم خودم درست نمی دونم  چی بود. يه حس شديد به نوشتن . يه جور انلاين نويسی .که حاصلش هم شد اين . شايد زياد جالب نباشه. اما خيلی دوسش دارم. داستان که مطمئنم نبود. چون من اصلا داستان نويس نيستم.

واسه بخش پروتزم مريض ندارم و حسابی اعصابم خورده. دعا کنيد که پيدا بشه.

ديديد يه موقع هايی ادم ارتباطش با خدا حسابی قطع ميشه.من الان اينطوريم. احساس ميکنم خدا اصلا منو نميبينه. يا گذاشته کنار. صدای من هم بهش نمی رسه. البته زياد بلند هم صداش نميکنم. يعنی انگار صدام در نمياد. خيلی کلافه ام. از اين حس بدم مياد. احتمالا دارم يه جايی رو اشتباه ميرم ولی نميدونم کجا . هيچی به دلم نميشينه. زندگی هم انگار افتاده تو یه دور باطل .اين روز ها خوب نيستند.


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/۱٩


 

حالا بيا و اين يک بار را تو به حرف من گوش بده . آسمان که به زمين نمی آيد يا زمين به آسمان نمی رود که. تو فقط بيا، قول ميدهم که هر دويشان جم نخورند.اصلا خودشان قول ميدهند. چی؟ ميگويی حالم خوب نيست. معلوم است که حالم خوب نيست . وقتی اين حرفها دانه دانه جمع ميشوند سر دلم،معلوم است که رودل ميکنم. يا به قول بی بی جانت سرديم ميشود. ديروز هم رفتيم پيش دکتر. ميگفت قناری هايت را ازاد کن .حالت می رود سر جايش. ميبينی دکتر هم فهميده است که حالم جايش پيش خودم نيست. به زور زمين و آسمان و پادر ميانی گربه ی همسايه، قفسشان را باز کردم ديروز . نمی دانم چرا بيزبان ها جم نخوردند از جايشان. ميگويم بيزبان ؛ بيزبان منم نه اينها که دارند صبح تا شب هی دل و قلوه ميدهند. به هم. هر چند که يکبار خودم شنيدم که دارند به هم فحش ميدهند که چرا آن بال زرده توی خواب خر خر ميکند. دروغ چرا اما دو شب تا صبح نخوابيدم بلکه صدای خر خرش را بشنوم. طفلی نفس هم نکشيد. اين را وقتی که کبود ميشد فهميدم. هی باز تو بخند. داشتم چی ميگفتم؟ . ميدانستی قناری هايم پرواز نميدانستند؟ عجيب است خودم هر روز ۲ ساعت برايشان پرواز ميکردم تا يادشان نرود. البته به قول بی بی جانت آدم عاقل زياد حرف نميزند . اينها هم لابد از بس خنگ بودن اينقدر حرف ميزدند ديگر. آخ ولی نميدانی چه آشوبی می انداختند توی دلم .اشوب که ميگويم يعنی همان موقع ها که توی دلم رخت ميشورند. هی اين دلم يک جوری اش ميشود. يادت است يک بار کف بالا آوردم و تو حالت بد شد. چقدر خجالت کشيدم من آن موقع. الان هم که يادم ميايد کف دستهايم سرخ ميشود . ببين.!!! چند روز پيش که همين جوری شدم اين حسن آمد همه ی کف ها را جمع کرد و برد. ميگفت جوراب را خوب تميز ميکند . ميگفت کف هايت بو گير است. تازه قرار شد کف هايم را بدهيم به علی که شيمی اش خوب است عطر بسازد . آنوقت ديگر لازم نيست که هی بروی پول های گران بدهی به اين عطر ها که ميخری. خوب است نه؟ کجا بودم. داشتم ميگفتم که اين حالم خوب نشده است ديگر که هيچ تازه بد تر هم شده ام ديشب زير گلويم پر شده بود از جوش های سر سياه. همين حسن رفت موچين خواهرش را آورد. يکی يکی فشارشان داديم. جوش هايم اه ميکشيدند. من دردم می امد و نميفهميدم . ولی حسن ميگفت جوش هايت انگار عاشق شده اند. طفلی ها گريه ميکرده اند. . من که ميدانم اين حسن ديوانه است. آخر مگر جوش ها هم عين ما هستند که وقتی عاشق ميشوند بنشينند و گريه کنند. خودم ميدانم رودلم حتما آمده بالا و از گردنم زده بيرون. راستی نگفتی به حرفهايم گوش ميدهی؟


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/۱۸


 

 

اول اين قضيه دختر پسندی رو روشن کنم.راستش رو بخواين خوب من خيلی بيشتر میپسندم که با دختر های جوون و خوشگل سر و کار داشته باشم تا مرد ها و پيرزن ها. ربطی هم به جنسيت خودم نداره.مثل يه فيلمی ميمونه که تموم بازيگراش مردن. ديگه لذتی نداره تماشای اين فيلم. دروغش رو هم بخواين که البته حقيقته اما دليل من نيست اينه که بهداشت دهان خانوما خيلی بهتره. آقايون اکثرا سيگاری و با بهداشت خيلی ضعيف هستن. پيرزنها هم که ديگه يه مسئله جدا ن و هيچ بحثی فکر کنم نداشته باشه.اين از اين. جالبه اين مسئله فقط مربوط به من نبوده و بقيه هم با اين مشکل دست به گريبان بودن. منتها صداشون درنميومده.اونم به دلائلی که حالا ما اسمش رو ميزاريم حجب و حيا .

بگذريم. وای امروز يه گندی بالا اوردم که نگو.روزی که گذشت از اون روزای خلوت بود.جوری که هر نفر ۲ تا مريض ديد. من هر دوتا رو روی يکی از يونيت ها که اون آخر سالن بود معاينه کردم. کار معاينه مريض دومی که تموم شد.يهو ديدم از بالای يونيت سمتی که چراغ وصله بهش و پايين يونيت داره دود بلند ميشه. يه ذره اين دود ها رو باد زدم ولی فرقی نکردم. از اون جايی که پارسال يکی از بچه ها زد توربين رو شکست ،بعدش هم کلی اذيتش کردن و خودم هم قبلا ها يه ميکروسکوپ رو تا مرض ذوب شدن پيش برده بودم و کلی تهديم کردن که بايد پولش رو بدی اگه خراب بشه.اين دفعه صدام رو درنياوردم و آروم از سالن اومدم بيرون. نشستم تو اتاق مسئول بخش که آره و اينا. در همين هنگا م بود که!!! يکی از اين بهداشت کارا از تو سالن اومد بيرون و گفت که جماعت ! يونيت سوخته. ما هم خودمون رو زديم به اونراه و همراه بقيه رفتيم توی سالن که ديگه مه گرفته شده بود. بوی سوختگی هم وحشتناک بود. من سريع اومدم بيرون و اجازه گرفتم که برم بخش جراحی. که مثلا موارد امتحانی رو بپرسم. چند دقيقه نگذشته بود که چند تا از بچه ها اومدن تو بخش که خانوم فلانی چه کار کردی؟(اينجا يه خائن منو لو داده بود) و از اين حرفها . يکيشون هم گفت که پولشو ازت ميگيرن. هی من ايما و اشاره که بابا من الان مثلا فرار کردم،انقدر شلوغ نکنيد.که باز هم يه ناجی مثل هميشه پيدا شد که اره مهم نيست و اصلا وسيله واسه خراب شدنه و از اين حرفها(البته من اصلا نگران نبودم ها،جدی ميگم)بدم رفتيم بخش خودمون و ديدم که اصلا تقصير من نبوده و خود يونت سيمهاش اتصالی کرده و سوخته. کسی هم از مسئولان گرام چيزی به من نگفت . فکر کنم بايد بيان ازم تقديرهم کنن که يکی از يونيت های پوسيده رو از رده خارج کردم!!!

وای اين کاموا ها چقدر به هم گره خوردن. هی من بهت ميگ ساده بباف تو هی نقش ميزنی؟ حالا بيا گره هاشو وا کن. ( اين يه داستان خيلی خيلی کوتاه بود .نوشته خودم)

دوستان عزيز خواهشمند است اينجانب را دعای فراوان نماييد که امتحانی بس خفن در راه هست و انقريب است که به خاک بدبختی وارد شوم


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/۱٠


 

اه اه اه چقدر اين پست قبلی بيمزه بود. احتمالا تبی چيزی داشتم. نميتونستم ببينمش پاکش کردم.

از اون موقع که تو بخش تشخيصم. همه مريض هام يا مرد بودن يا پيرزن. دريغ از يه دختر خوشگل و خوشتیپ. روحيه نمونده ديگه واسمون. اونروز ديگه با چنگ و دندون يه مريض دختر و جوون گير آوردم. انقذه ذوق کرده بودم که نگو.اسمش هم آزيتا بود. به چشم خواهری بر و روش هم ای بدک نبود .کلی بقيه بهم خنديدن.نميفهمن که من چی ميگم . چی ميکشم. خدا نصيب هيچ مسلمونی نکنه . آره مادرجون.از بس نشستم پای صحبت اين پيرزنها دچار بحران شخصيتی شدم.

اين لوگو رو هم که اين بقل مشاهده ميکنيد محمد سرزمين عجايب زحمتش رو کشيده. دست گلش هم درد نکنه. ولی زياد به در و پيکر خونمون نميخوره .البته اسب پيشکشی رو نبايد دندونش رو شمرد.ولی نميخوره ديگه.


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/٩


 

 

هيچی مثل يه فيلم خوب نميتونه حالم رو جا بياره . بودن يا نبودن رو ديدم.

بايد سقف سرم رو بردارم، هواش خراب شده.


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/۸/۸


 

گاه می انديشم خبر مرگ مرا با تو

چه کسی می گويد؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی روی تو را

کاشکی می ديدم

شانه بالا زدنت را ــ بی قيد

و تکان دادن دستت که ــ مهم نيست زياد

و تکان دادن سر را که ــ عجب ! عاقبت مرد

افسوس

کاش می ديدم

بيخودی فکر بيخود نکنيد .فکر الکی هم نکنيد . فقط حس خونم زد بالا اينم اولين شعری بود که پيدا کردم . فقط يادم نيست که پارسال از کدوم بلاگ پيداش کردم.

ما سه شنبه ها بعد از ظهر کلاس ارتو داريم ولی ساعتش خيلی متغييره ، امروز تا ساعت ۱۲ اعلام نکردن که کلاس چه ساعتی برگزار ميشه. منم پا شدم رفتم طبقه ۴ که ببينم چه خبره! اونجا که رسيدم يه کم مردد شدم که بابا به تو چه ربطی داره ،خيلی اهل کلاس و درسی. ميری اونجا حالا ضايع ميشی. تو اين فکرها هم مدام يه صدای در زدن ميومد که هی ميرفت رو اعصابم .مثل ويز ويز مگس. بعد يه مريضه پيدا شد که آدرس ميخواست. اون رو که را انداختم بيخيال کلاس شدم و اومدم که از پله ها بيام پايين. يهو چشمم افتاد به آسانسور که يه نفر چسبيده بود به شيشه و هی به در ميکوبيد. نگو اون صداها مال اين بوده!!! طرف هم شيرين يکی از بچه های ورودی خودمون بود. نمی دونم چرا خنده ام گرفته بود. همون موقع هم نماينده مون از بخش ارتو اومد بيرون . گفت که کلاس الان شروع ميشه. منم که همچنان داشتم هر و هر ميخنديدم و آسانسور رو نشون ميدادم. نماينده هم مسخره بازيش گل کرده بود و هی انگليسی فارسی ميگفت آسانسور خرابه.منم بيشتر خندم ميگرفت. آخرش زبونم باز شد و گفتم بابا خانوم فلانی تو آسانسور گير کرده. همون موقع دوست جون اومد و رفت سراغ فرد مسئول. نماينده هم اومده به جای کمک ميگه وصيتی چيزی نداری ؟ و هی مسخره بازی در مياورد. منم که ديگه غش کرده بودم از خنده. دوست جونم اومد و ديگه تيم تکميل شده . شيرين هم اون تو بين خنده و گريه گير کرده بود معلوم نبود چی ميگه.آخرش فرد مسئول امد و در رو باز کرد. شيرين طفلی نيم ساعت توی آسانسور گير کرده بود. چقدر هم به من فحش داده بود که اين کيه که من هر چی به در ميزنم حاليش نميشه. بعد از کلاس همين بلا سر خودمون اومد. منتها ما بين دو تا طبقه گير کرده بوديم و تو هر دوتا طبقه به در ميکوبيديم.. اون احمق ها ی همراه هم با زنگ خطر بوق عروسی ميزدن. موقع بيرون اومدن از خجالت سرمون رو انداختيم پايين و فورا در رفتيم.

به وبلاگ بهاره که سر ميزنيد.

امشب خونه تنها بودم. واسه يه لقمه افطار ،خونه نيم متری رو انقدر اين ور اونور کردم که ديگه از خستگی نای خوردن نداشتم.


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/٥


 

يه چيز هايی رو نبايد شنيد. يه چيزهايی که خيلی عادين ولی واسه گوش ما نيستن. گفته نميشن که ما بشنويم. اگه بشنوی ،اگه اتفاقی بشنوی ،ممکنه خيلی اتفاقها بيوفته. يکيش اينه که حالت گرفته بشه و تموم حس های خوبت بپره.مثل الان من.

بخش جراحی تموم شد. از امروز رفتيم تشخيص.سر صبحی يه دختری از يکی از دهات های اطراف بيرجند يا بروجرد(اونی که نزديک مشهده) اومده بود بين دندون ۱و ۲ بالاش به مدت يه سال بود که فاصله افتاده بود. دستش هميشه دم دهنش بود. ولی ازش که میپرسيدی دستت رو لای دندونات ميذاری؟ميگفت نه!!!! اولين احتمال تروما(ضربه) بود. بعد کيست .بعدش هم نئوپلاسم (تومور).توی راديو گرافی هيچی مشخص نبود .به غير از يه لوسنسی بالای دندون پيشش که نشون ميداد دندون مرده. به تست وايتاليتی هم جواب نميداد. بايد عصب کشی ميکرد اون دندون رو . و يه تحليل استخوان شديد که باعث لقی دندون ۲ شده بود. احتمالا بايد کشيده ميشد دندونش. ولی چيز خاصی که کيست يا تومور رو نشون بده ديده نميشد. کيس عجيبی بود ولی استاد از شانس مريض خيلی بيسواد بود و برای اينکه گندش در نياد فرستادش يه بخش ديگه که زور تشخيصش رو اونا بزنن. بعدش هم يه مريض اومد که ملانوم داشت ( سادش ميشه همون خالهايی که بدخيم ميشن) . اونو ديگه نفهميدم چيکارش کردن.ولی فکر کنم ميفرستنش جراحی واسه بيوپسی.اين دم آخری هم يه مريض اومده بود که کل دندوناش رو بکشه .اونوقت من بايد ميگشتم تو اون ۶-۷ تا دندون باقی مونده که پوسيدگيهاش رو پيدا کنم. واقعا کار مزخرفی بود.اين بخش رو دوست ندارم.

شديداً احساس دپرساسيون مزمن ميکنم.


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/٢