و اين منم

 

دلم هوس شبهای روشن رو کرده بود. حالا ديگه دارمش . پارسال يه روز سرد تنهايی پاشدم رفتم سينما. اولين بار بود که تنها ميرفتم . فهميدم که بعضی ها رو اصلا بايد تنها رفت. از سينما که بيرون اومدم دستهام رو کردم تو جيب کاپشنم سرم رو فرو کردم توی شال گردنم و راه رفتم ،خيلی راه رفتم. فکر هم ميکردم اما يادم نيست چه فکری.ديشب بازم همونطور بودم. به سختی پلک ميزدم. مطمئن شدم که من جنبه اينجور چيزها رو ندارم. ميدونم که از اين اتفاقها تو زندگی من هيچوقت نمی افته . يک حظور لطيف ، پر انرژی و بدون مزاحمت که قشنگ هم باشه. البته خودم هم ديگه اونجوری نيستم که بشه از اينا واسش تصور کرد. روحم يه جوری انگار خش دارشده. با خدا هم مشگل دارم ديگه حتی. يه خلوتی هم داشتم يه زمانی واسه خودم که خيلی دوست داشتنی بود و خيلی وقتها هم بهم کمک میکرد. نميخوام همه چيز رو بندارم گردن اينجا اما احساس ميکنم از اون روزی که اينجا رو باز کردم اون خلوت کم وکمتر شده. شايد چون ديگه رازهای کمتری واسه خودم دارم . به هر حال من با هر بار نوشتن يه سری آدم رو که اينجا رو خوندن توی ذهنيات خودم شريک کردم و مطمئن نيستم که اينکار درست بوده يا نه. نميخوام هم اينجا رو تعطيل کنم اما شايد اگه يه مدت بزارمش کنار يه چيزهايی رو متوجه بشم . دارم علت يابی ميکنم. هر چند که يک سالی ميشه که عادت کردم خيلی از حرفهام رو اينجا بنويسم و ترک عادت موجب مرض است . همين الانم که دارم مثلا متن خداحافظی موقت رو مينويسم مطلب بعدی هی داره قلقلکم ميده . ولی با همه اينها فعلا خداحافظ.


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/٢٦


 

روز سوم از هفته جهنمی هم گذشت منتها يه خورده اوضاع بهتر بود. يعنی خيلی بهتر بود. سر صبحی بدو بدو به مريضم زنگ زدم که نيا من کار دارم. مثلا ميخواستم بشينم درس بخونم . بعد که رفتم سر کلاس فهميدم که قراره يه ربع ديگه امتحان برگزار بشه و من طبق معمول بدبختم. موقع امتحان هم يه جای بيخود گيرم افتاد با توجه با حال و روز خودم و امتحان تشريحی داشتم آينده خودم رو ميديدم که ورقه ام سفيده و هی دارم چشم ميچرخونم. ناچارا ديگه به آقای جلوييم که مهمان هم بود گفتم آقا من برگه شما رو ببينم. اونم کلی بهم اطمينان داد. ولی موقع جواب دادن يه چيزی شبيه معجزه اتفاق افتاد. من با اون حافظه خرابم ، اکثر سوالها رو جواب دادم . البته يه چيزهايی هم يادم نميومد که چون چرند نويس ماهری هستم فقط برگه ام رو پرکردم. آقای جلويی هم خودشو کشت و به زور يه صفحه ای رو نشون داد اونم انقدر ريز بود که هيچی ديده نميشد .انقدر هم تابلو بود که سريع مراقبا فهميدن. بعد از امتحان هم که فکر ميکرد شاهکار کرده و من الان همه رو از روی اون نوشتم. البته بهش گفتم که شما هيچ کمکی به من نکرديد ولی امتحانم رو خوب دادم. بعد از امتحان هم رفتم پری کلينيک و با بچه های اونجا کلی پشت سر استادای راديو غيبت کرديم تا حالمون جا اومد. بعد هم از خدا طلب بخشش کرديم. در کل روز بدی نبود. بر عکس ديروز . که اينجا نوشتم قضيه رو.

master and commander رو ديدم . بد نبود. خيلی خوبم نبود.


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٩/٢٤


 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٩/۱۸


 

مهمون داريم . خاله اينا با فسقلشون. يه وروجک شيطون و فضول . از ديروز داريم هر چی خرتو پرت دم دست رو جمع ميکنيم. انقدر حجم وسايل ولو توی اتاقم زياد بود که الان اصلا يادم نمياد کجا چی رو جا دادم . از قضا اين فسقل عاشق کامی جونه . فينگيلی معلوم نيست با اين يه ذره سنش از کجا قلابی رو از اصل تشخيص ميده. الانم خوابه که من تونستم يه سر به کامی بزنم. طفلی کامی يه ذره قاطی کرده. اميدوارم بتونه تا آخر طاقت بياره.

فيلم johnny engilish رو ديدم. قبلا از تلويزيون خودمون ديده بودمش .نکته بسيار مهمی که ار اينن فيلم گرفتم مهارت اعجاب انگيز تلويزيون وطنی در سانسوره .


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/۱۳


 

نمی تونم بگم عاشقش بودم يا خيلی دوستش داشتم. نميتونم هيچ اسمی برای اون احساس بزارم. گاهی فراموش ميشد و گاهی با يک نگاه يا لبخند او زنده ميشد. گاهی با اخم هايش رنگ نفرت ميگرفت اما هر چی که بود هر جور که بود دوست داشتنی بود برايم. هنوز هم همينطور است . شايد خودش نداند. يا بهتر است بگويم حتما نميداند که ديدن او با آن نگاهايش باعث چه تصميم های مهمی در زندگيم شده و باز هم حتما نميداند که خنديدنش هم چقدر خوشحالم کرده. امروز که شيرينی ازدواجش را اورده بود با آن لبخند کذايی باز هم خوشحال شدم. صميمانه برايش آرزوی خوشبختی کردم. انگار فرزند ۳۰ ساله ام بلاخره سامان گرفته باشد يا شايد برادرم يا هر نسبت نزديک ديگر يا همان نسبتی که هيچ وقت نبوده اما بوده. بايد اعتراف کنم که ميترسيدم اگر روزی انتخابش را بکند ،چيزی را از دست بدهم . اما هيچ چيز تکان نخورد احساسم دوست داشتنی تر هم شد. انگار که زلال شده باشد.

روزهای سخت کاری. ۳ روزه که رفتيم بخش راديو. يکی از هولناکترين جاهای يونی. تا حالا که خدا رحم کرده و اتفاق بدی نيافتاده .اميدوارم تا آخرش همينجور پيش بره. ا مروز مجبور شدم با يکی از مريض ها برخورد کنم. نميدونم چرا بعضی ها نميفهمن که ما داريم کارمون رو انجام ميديم و تذکر های پشت سر هم اونها باعث معجزه نميشه.

فيلم the sixth senes رو ديدم. فقط حيف که زودتر نديده بودمش . يعنی قبل از فيلم others .چون باعث شد اون شوکی که قرار بود اخر فيلم وارد بشه ، خيلی زود لو بره. با اين حال ديدنش خالی از لطف نبود.ديالوگها خيلی برلم دلنشين بودن. . يه جاش اون بچهه که من خيلی دوستش ميداشتم ميگفت: چه طور وقتی منو باور نداری ، ميتونی کمکم کنی؟


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/۱۱


 

امروز فيلم شمعی در باد رو ديدم. خيلی وقت بود که فيلم ايرانی نديده بودم. نميتونم بگم که فيلم خوبی بود. چون احساس خوبی پيدا نکردم. يه جورخبر رسانی بود انگار و خيلی رو ميخواست پيغام های خوب بده.(بابا منتقد!!!) تنها چيزی که داشت اين بود که شديدا به انصراف فکر کنم. گرفتن تصميم خيلی سخته. من ۳ سال و چند ماه رو تحمل کردم . نميدونم ۲ سال و چند ماه ديگه رو تحمل کنم تا دست آخر يه مدرک بگيرم. يا ديگه بيخيال بقيه اش بشم و اونجوری که دوست دارم ادامه بدم. مخصوصا که چيزی تا ثبت نام کنکور نمونده( حالا انگار کنکور فقط منتظره من برم امتحان بدم تا قبولم کنه). اگه رشته ام انقدر دهن پر کن نبود شايد تصميم گرفتن خيلی راحتر بود. مثلا اگه من الان داشتم چميدونم ادبيات يا کشاورزی ميخوندم شايد خيلی راحتر ميتونستم طبق عقيدم پيش برم تا الان( مگه نه ؟!!).دو تا کار ميتونم بکنم . يکی اينکه انصراف بدم و بعدش دومرتبه کنکور بدم يا اصلا ديگه بيخيال تحصيلات دانشگاهی بشم .يکيش هم به طور جدی به يونی بپردازم که حداقل اين ۲ سال باقی مونده بيشتر نشه و زودتر از شرش خلاص بشم. که البته اجرای هردوتاش واقعا سخته( خودمم نميدونم چی دارم ميگم.).خولاصه که اينه اوضاع احوال ما. پارسال که اين حرفها رو واسه يه نفر که مثلا دوستم ميداشت زدم يارو دمش رو گذاشت رو کولش و رفت . احتمالا فکر کرده بود قاطی دارم. بعدم يه ميل زده بود که ما افکارمون با هم جور نيستو از اين حرفها حتی حاظر نشد تلفنی بگه. البته خوشحال شدم که رفت چون چند وقتی بود که بهش شک کرده بودمو وقتی ميديدمش اعصابم خط خطی ميشد . اَه ، چه آدمايی يهويی ميوفتن وسط زندگی آدم.

اوه از کجا رسيديم به کجا. امروز دانشگاه نرفتم . دلم نميخواد فردا هم برم چون امروز رو زندگی کردم. فقط خاله که مهمون ماست فهميد که نرفتم .با هم کلی فيلم بازی کرديم و چاخان گفتيم که من رفتم دانشگاه و فقط يه کلاس داشتم و زود برگشتم خونه. و بهتر بوده که همون رو هم نميرفتم. يه کم بدجنسی بود. ولی اگه مامان ميفهميد کلی غر ميزد که واحدهات حذف ميشه و ... شب هم با خاله اين همه راه رو دک و دک پاشديم رفتيم ونک با سرعت تمام مغازه ها رو نگاه کرديم و کلی هله هوله خورديم و باز دک و دک اين همه راه رو برگشتيم خونه( خيلی خوب بود)

خاله هم سرما خورده . با هم مسابقه عطسه و ... گذاشتيم.


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/۸


 

پريشب يه خواب خوب ديدم. يه خوابی که دلم ميخواست واقعيت بود . خواب ديدم يهويی و با عجله رفتم مکه. همه چی خيلی طبيعی بود. با ولع بيشتر.بعد از خواب اومدم سراغ باقی مونده های سفرم. پاسپورتم. اون کارتی که اونجا بهمون داده بودن تا گم نشيم اسم هتلها . کاروان . و اون نواری که آخرين شب خريدم و وقتی چشمهامو ميبندم پرتم ميکنه همونجا. گريه ام گرفته بود. توی يونی سارا که با هم اونجا همسفر بوديم رو ديدم.ما ۵ نفر بويم. و اگه من هر کدوم از اون ۴ نفر رو ۲-۳ روز نبينم شديدا دلم براش تنگ ميشه. به سارا گفتم جريان رو . گفت پرشب؟.گفتم آره.گفت پنج شنبه؟.گفتم آره. گفت منم خواب ديدم . هرچند تا حالا از نشونه ها چيزی عايدم نشده ولی دلم ميخواد يه حس خوب ازش بردارم. يه حس خيلی خوب.

سرما خوردم. حالم خوب نيست.

مامان جون هر شب واسمون خرمالو کال مياره قاچ ميکنه ميريزه تو حلقمون . بعد ما هر شب مچاله ميشيم.

صدای سيفون رو کم کن. ميخوام تلويزيون ببينم.

راستی فردا و اين منم يک ساله ميشه.


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/٧


 

فکر کن. شب ميخوايم بريم عروسی بعد دوست جون تا اون کلاس آخر وايميسته دانشگاه. اون دم آخر هم باباش اجازه نميده. بعد من هفت تا کارام رو هم کردم منتظرم دوست جون بياد که بريم. کلی فک زديم تا بلاخره بابا خان جونش دوست جون رو رسوندن خونه ما اونم خيسو ژولی پولی. ديگه منو اهل منزل و خودش شديم همه آرايشگرو تو سيم ثانيه حاضر شد و راه افتاديم. تو راه هم يه پيچ رو طبق معمول اشتباه پيچيديمو يه کم گم شديم و بعد يه ربع پيدا شديم. . وقتی هم رسيديم . همون دم در هنوز تو نرفته زیپ دامن دوست جون در رفت. هی يعنی شوک بود که وارد ميشد ها. به کمک يکی از مهمونا و همکاری سنجاق قفلی سرهم بنديش کرديم و رفتيم تو به سلامتی.بعد موقع رقص يهو من يادم افتاد ای خدا اين دوست جون با اون لباس چرا اينجوری داره از خودش مايه ميزاره. شکر خدا حرکاتش جوری نبود که چيزی لو بره. از اون جايی که خودم زود خسته ميشم اومدم کنار .ولی دوست جون ديگه ول کن نبود. حالا خوبه عروسيه غريبه بود. بعد يهو ديدم دوست جون دامنش رو گرفته و ميدوئه کنار. معلومه ديگه اون وسط سنجاق باز شده بود.داماد يکی از بچه های سنگين رنگين دانشکده بود که تا ما رو ديد سريع رد شد و رفت (فرار)ولی ما اونو همچنان ميديم که. و مشخصه که وقتی يه همچين آدمی داشت ميرقصيد ما تو چه وضعی بوديم.(يعنی داشتيم ميترکيديم ها) موقع خروج هم يکی از دکترای ناز دانشگاه رو ديديمو با اون سر و وضع جينگول پينگول پريديم جلو که سلام و عليک. استاد جونم اسرار که من ماشينم خاليه و بياين که برسونمتون.( البته اين استادها يه خورده کم پيدا ميشن تو يونی ما) البته ما همراهش نرفتيم. خولاصش که خيلی خوف بود ديشب. جاتون خالی يه عالمه.

اون امتحان مذکور هم با اين که کاملا مشورتی داده شد ، گند زده شد. از بس که بيخود بود سوالها. خدا استاد ديوانه نصيب هيچ کدومتون نکنه.

تصميم گرفته ام گنجشک ها را از سرما نجات بدهم. کسی قناری نميخواهد؟


نوشته ی saghi در ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/٥


 

يادتونه يه بار يه مريضی رو گفتم که لای دندوناش فاصله افتاده بود و احتمالا نئوپلاسم بود. امروز متوجه شديم که به احتمال زياد يه بدخيمی بوده. يه متاستاز از يه سرطان از يه جای ديگه بدنش. منو دوست جون تو کلاس يهو هر دوتامون يادش افتاديم. خيلی ناراحت شدم. الان نميدونم کجاست و تو چه حاليه. اصلا بخش پريو به تشخيص رسيده يا فقط خيلی ساده دندونش رو کشيدنو همه چی تموم شده. اون طفلی هم تو ده بدون اينکه بدونه تو بدنش چه اتفاقی داره ميوفته واسه خودش ميچرخه. و چند وقت ديگه که مرضش خودش رو نشون داد ميفهمن که تازه ممکنه که خيلی دير شده باشه. خيلی دلم ميخواد خودم رو بکشم کنار اما بدجوری احساس عذاب وجدان دارم . حالا من اونموقع هنوز اين درسها رو نخونده بودم ولی آخه اون مثلا استاد چرا انقدر ساده ازش گذشت؟

فردا امتحان دارم تا حالا هم هيچی نخوندم . امروزم رفتم به استاده گفتم که امشب ما مهمون داريم فردا ازم راحت امتحان بگير. بدبختی اينه که حوصله هم ندارم بخونم.

سر يه قضيه ديگه هم ناراحتم که خيلی چرنده. بعضی وقتا چرا اينجوری ميشه؟؟

اون فرشتهه هم که قرار بود به ما کمک کنه کارا يخورده سبک بشه رفت يه چند تا کار ديگه هم واسمون آورد که ديگه اساسی قاطی کنيم. ولی در عوضش تو يه بسته خوشگل واسم صبر آورده.


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٩/٢