و اين منم

 

now i'm standing here alon

no one to make me fear

no one to make me hope

...there is no place to go

 

يه خال کوچمولو قد يه نقطه بالای چشم چپم سمت ديستال دراوردم. همين الان کشفش کردم. کلا من استاد درآوردن خال تو جاهای عجيب هستم. خال پشت دست که ديگه مارکم شده . خال روی انگشت سبابه و چند تای ديگه که حالا خوبيت نداره اينجا بگم.

زندگی خيلی گه ميشه وقتی که آخرين روتيشن ترم قبل اطفال بوده و شروع ترم جديد باز با اطفاله. اونم در شرايطی که با استادخانوم بحثت شده  و بازم با همون استاد افتادی .اگه مريض نداشته باشم تقريبا به خودزنی ميوفتم تو اين بخش. البته امروز با استاد خانوم يه کم آشتی شديم و اومد يه خورده چيز ميز يادم داد ولی کلا من از جايی که حبسم کنند و به زور علم بريزن تو حلقم بيزارم.

خواب ديدم تو دهنم يه موجود عجيب و سفيد که شبيه عروس دريايی بود زندگی ميکنه . تو عمق وستيبول جا خوش کرده بود. چند کرم کوچيک و سفيد هم  داشتن ازش تغذيه ميکردن. خواب بدی بود . استاد شده ام در کابوس ديدن.

هوووووووومم.من دست از سرت بر نميدارم. اين خيال خام رو بريز دور.

 فکر کنم ديگه اصلا مخاطب ندارمو هيشکی اينجا رو نميخونه. آره؟ اگه اينجوريه بگين اينجا رو تعطيل کنم برم  بی دردسر تو دفتر خاطراتم بنويسم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۱۱/۳٠


 

 

ساعت ۷-۸ شب . مکان مينی سيتی دور يه ميدون!!!‌ دوست جون لنزش رو نذاشته .منم که کلا آخر تهران شناسی ام شب امتحان پاشديم از اين خونه به اون خونه که يه جزوه گير بياريم. حالا بماند که نيم ساعت مونده به امتحان فهميديم جزوه اشتباهی بوده. بعد از کلی اينور اونور رفتن و هی برگشتن و دور زدن و آدرس پرسيدن بلاخره می افتيم تو يه بزرگراه و منتظريم به خروجی شهرک برسيم. حالا ما برو جاده برو. لحظه به لحظه هم جاده خلوت تر و تاريکتر ميشه. بعد يه مدت ديگه خونه ای هم در کار نيست. نه دور برگردون نه خروجی. تقريبا ديگه تو بيابون بوديم و احتمالا داشتيم ميرفتيم شمال.!!!  تا اينکه يه خروجی ميبينيم که ميره جاده دماوند و اميدوار ميشيم که هنوز از تهران خارج نشديم و تو حومه ايم. يه خروجی باريک و پيچ در پيچ وسط تپه های برفی. هی به خودم لعنت ميفرستم  که چرا با پسره نرفتيم. ميزنيم به بيخيالی و ميگيم گور بابای امتحان . حالا چه خبر؟!!!!هی از اينور بگو  از اونو بگو . ماجرای عشق های قبلی رو از تو گور بيرون بکش ....تا بلاخره پاسی از شب گذشته خسته و کوفته ميرسيم خونه و من باز واسه اين اهالی کسبه دور و بر يه اعجاز ديگه می آفرينم و ميرم تو ديوار ...ولی الان سالمم.

و من خدواند را پاس ميگويم که به ما صبری عجيل مرحمت فرمود برای گذرانيدن ايام امتحانات که هر چه چشم ميدوزيم و کتاب ورق ميزنيم تمام نميشود.

يعنی اميدی هست که يه وسواسی - اجباري٬ شخصيتش عوض بشه يا فقط يه کم حس لطافت پيدا کنه؟!! ميشه؟؟؟؟؟

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۱۱/۱٤


 

 

اعتماد کردن به کلاغها کار اشتباهی است. حتی اگر يک لباس برازنده پوشيده باشند و مثل روشنفکرها حرف بزنند. همين که آن چند پر سياه بيرون زده از زير لباسشان را ديدی٬ بايد هرچه بهانه بلدی بياوری و پا به فرار بگذاری. اگر بهانه هم جواب نداد چشمهايت را ببندی و بروی يک جايی گم شوی. من اينها را نميدانستم و به يک کلاغ اعتماد کردم. نتيجه يک شُک عظيم و تورم مجرای پاروتيدم بود.

خوابم را مثل آدميزادهای دور و برم کرده ام و صبح ها ساعت ۷ بيدار ميشوم. صبحانه ميخورم و برنامه های صبحگاهی تلويزيون را نگاه ميکنم. خدا را چه ديدی شايد از فردا هم رفتم جنگل و دويدم.اين فرجه های امتحانات فرصت  خوبی است برای زندگی کردن. انقدر صبح وقت اضافه دارم که فيلم های قديمی ام را  ميبينم. فيلم هايی را که دوست نداشته ام. چند روز پيش پاييز در نيويورک را ديدم. نتيجه اينکه پاييز زيباست و ريچارد گر هم دارد يک سير صعودی خوشتیپ شدن را ميگذراند. الان هم ميخواهم بروم يا closer را ببينم يا ... چه ميدانم يک چيزی را که فراموش کرده باشم.

ديشب خواب ديدم که ۱۳ sms برايم آمده و ۹ تايش مال توست که عيد را تبريک گفته ای. نتيجه اينکه ساعت ۵/۳ از خواب بيدار شدم و در حالی که با صدای بلند به خودم ميگفتم اينها فقط يک خواب است و اميدوار نباش کورمال کورمال دنبال گوشی ام گشتم. نتيجه اينکه... من يک واقع بين بزرگم.

خدايا به همه ی مردان جامعه ما درست نشستن توی تاکسی را بياموز!

بازم دلم واسه همه آدمهايی که توی راه بهشون برخورد کردم تنگ شده .فقط اين دفعه  سگ نگهبان باغ که سعيد ميگه اسمش جولی بوده مدام جلوی چشمم است و کلی افسوسناک ميشوم که چرا هيچ وقت با اين طفلی رفيق نشدم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۱۱/۱۱