و اين منم

 

وای خدا خسته شدم انقدر خوردم به در و ديوار و ميز و صندلی!!! مگه اينا منو نميبينن که از سر راهم برن کنار!!!

گفته بودم که رفتم بخش اندو؟؟ نه نگفته بودم. حالا ميگم. البته امروز. آفم بود و بايد ارتو ميبودم. اما صدام کردن که بيا اندو اونم ساعت ۵/۱۱ که ديگه خيلی ديره!!! گفتن بيا کار مريض فردات رو از الان شروع کن. منم با استقبال قبول کردم .چون از سرگردانی بخش ارتو واقعا بيزارم. مريض يه پسر ۲۳ ساله بود . از اون گنده ها !!! منم پيشش مثل فنچ بودم. ولی با اون هيکلش انقدر با ترس به من نگاه ميکرد که انگار ميخوام دست راستش رو از آرنج قطع کنم!! منم باز اون حس مهربونيم گل کرد و گفتم که تابلو داری ميترسی. اونم جواب داد که تا حالا دندونپزشکی نرفته. منم شروع کردم به آروم کردن که چيزی نيست و هر مرحله براش توضيح دادم که ميخوام چی کار کنم.اما انگار نبايد ميگفتم چون مريض طبق معمول بی جنبه تشريف داشتن و احتمالا فکر ميکردن الان من عاشقشم . شايدم فکر نميکرد اما نتيجه اين شد که تمام مدت نگاه ايشون تو چشمای من بودو هر چی سعی ميکردم يه جوری که تابلو نباشه از نگاهش فرار کنم نميشد. توی اتاق راديولوژی هم که ديگه يه نيم سکته از ترس زدم چون تو اون اتاق تنها بودم و نگاه سنگينش رو احساس ميکردم. يه لحظه فکر کردم شايد من اينطوری فکر ميکنم و به صورتش نگاه کردم تا مطمئن بشم اما پررو انقدر خيره به چشمام نگاه ميکرد که کم مونده بود از ترس گريه کنم. در نتيجه من که هميشه کلی با مريضام شوخ و شنکم با اين يکی مثل سگ بودم ولی افاقه نميکرد. تازه فردا هم قراره باز روی همين مريض کار کنم. مامان ميگفت البته به شوخی که به چشمات عينک بزن تا ديگه نتونه نگاه کنه.کاش ميشد.  يه بار انقدر از مريضم و طرز نگاهش ترسيدم که کارم رو نصفه ول کردم و رفتم به يکی از آقايون تو بخش آويزون شدم که خواهشا شما برو بقيه اش رو انجام بده من از اين ميترسم!!! البته خدا رو شکر اين کارم رو هيچ موقع به روم نياورد. فکر کنم در آينده چاره ای ندارم جز اينکه مطب زنونه بزنم!!!

دختری با گوشواره مرواريد رو خوندم. بعد از مدتها تا صبح به خاطر يه کتاب بيدار موندم. خيلی خوف بود.


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/۳۱


 

تولد

 

تو اين چند وقت که نبودم،يعنی بودم اما نميشد که باشم ، اينجا يه اتفاق خوب افتاد. ما يه همسايه جالب پيدا کرديم . همسايه ای که يهو خودش رو توی بالکن با يه لونه پوشالی نشون داد. بعد يه تخم کوچولو و بعدم دو تا تخم کوچولو و بعدش کبوتر های پدر و مادر که به نوبت رو تخم ها ميخوابيدن. همه از بودن اين موجودات توی همسايگيمون اونم به اين نزديکی خوشحال بوديمو احساس ميکرديم يه جوری برگيزيده شديم که ميزبان اين قشنگها باشيم و الان دورمون يه هاله نورانيه. از همون روز اول هم لحظه شماری ميکرديم که اون فينگيلی ها هر چه زودتر از تخم بيان بيرون و ما هم تو غذا دادنشون کمک کنيم. اما يه روز که ما خونه نبوديم يه اتفاق عجيب افتاد. تخم ها غيب شدند. ما اينو فرداش فهميديم . کبوترها هم يه روز صبح اومدند و بعدم رفتن. هنوزم نميتونم درک کنم که اون تخمها چطور يهويی ناپديد شدن بدون اينکه اثری به جا بذارن!!

ـ انگار اوضاع خوبه!!!  شکر.

ـ اون مشت رو يادتونه توی چاق و لاغر که هر موقع در باز ميشد از تو يه کمد ميومد بيرون و ميخورد تو صورت رئيس؟ هيچی خواستم بگم منم يادمه، همين الان فهميدم.

ـ  و اما پيانو ....


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/٢٦


 

۱-۲-۳ امتحان ميشه....

يه کم باور کردنش سخته که دارم دومرتبه مطلب مينويسم.  شما اينا رو ميبينيد؟؟؟؟

نه بابا نمرده بودم. مريض هم نبودم ولی کلی اتفاقات از عيد تا حالا واسه کامی افتاده بود که نميتونستم بنويسم. فکر کنم يکی سر سال تحويل دعا کرده بود که کامی بترکه. راستی سال نو مبارک( بابا آپديت).الانشم چون وضع ماليم خرابه و انقدر پول ندارم که برم يه سيستم جديد بخرم حالاحالا ها لنگم!!!! اولش با يه توطئه شروع شد اونم از طرف مامان.چون امتحان داشتم و به اين وسيله ميخواست که خوب درس بخونم اما بعدش ترکيد!!!

خوب ديگه ...چی؟...هيچی؟...بيمزه!!!

دارم يه رژيم کوفتی مگيرم. پوستم افتضاح شده. اعصابم هم که ديگه هيچی...ديشب زير دوش تقريبا زار ميزدم. تا اينکه آب يهو سرد شد و مجبور شدم به جای زار زدن يه فکری به حال آب کنم. يه سردردهايی هم ميگيرم که خيلی شبيه نورالژيه. ...پس نتيجه ميگيريم که جنبه يه رژيم رو هم ندارم.ای خاک بر سر من که نميتونم چند گرم هم وزن کم کنم!!!

ميشه بشه...

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٢/۱٤