و اين منم

 

اين روزا و شبها هوا خيلی گرمه تخت نزديک پنجره است و پنجره هم هميشه باز. هوای خشک و گرم شب تا صبح نوازشگر بينی محترم  ميشه و صبح با کوچکترين تحريک حتی با اولين تنفس بيداری رگها از هم پاره ميشن و من قبل از هر چيز طعم خون رو ميچشم . احتمالا برای خيلی ها اين پيش نيومده ولی توی اون گيجی سر صبحی بند آوردن  خونی که غافلگيرت کرده خيلی سخته .

تو اين ۲ روز دوتا فيلم ديدم. يکيش فريدا بود که از ديدنش واقعا لذت بردم و جا داره که يه ۲-۳ بار ديگه نگاش کنم و دومی هم همان sin city معروف . که اصلا به افراد رقيق القلب توصيه اش نميکنم.

خوشحالم از اينکه قورباغه رو هر چه زودتر قورت دادم.

دارم سعی ميکنم که ديگه نه چيزی بشنوم و نه چيزی ببينم. حالم از اين روزها به هم ميخوره.

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۳/۳۱


 

به طرز خيلی بدی نوشتنم نمياد. شايد به خاطر انتخابات باشه!! بله به خاطر انتخابات که همه روزمرگی هامون رو اشغال کرده و هر جا که پا ميذاری قبلا اونجا بوده. دلم نميخواد سياسی بنويسم چون اهلش نيستم و علمی درموردش ندارم. ولی  فکر نکنم نوشتن از انتخابم ربطی به سياست داشته باشه. تصميم گرفتن اين دفعه خيلی سخت بود . ميشد به راحتی کنار کشيد و گفت که خوبتر رو پيدا نکردم و رای نميدم. اما من ميخواستم که رای بدم و ميخواستم به بهترين بدم . اما مشکل اينجا بود که بهترينی وجود نداشت. توی اين چند روز آخر چند بار بين گزينه های مختلف چرخيدم. حتی به قرعه کشی هم فکر کردم که از رای ندادن بدتر بود. دست آخر مثل خيلی های ديگه منطق رو کنار گذاشتم و از روی احساسات انتخاب کردم. کسی رو انتخاب کردم که قبلا ميتونستم مثل بقيه کانديداها کلی دليل و حرف و  شايعه براش بيارم که چرا بهش رای نميدم . اما الان که ميخوام بهش رای بدم دلايلم به ۵ تا هم شايد نرسه. من معين رو انتخاب کردم. کسی که ۲۰ روز پيش فکرش رو هم نميکردم. و توی اين ۲-۳ روز تونستم چند تا رای معلق رو هم راضی کنم که بهش رای بدن. اميدوارم هيچ وقت از اين کارم پشيمون نشم. استدلالم واسه انتخاب معين مثل خيلی ديگه از انتخابهام  غير منطقی و شايد چرت باشه . ميدونم که قدرتش رو نداره و احتمالا اگه انتخاب بشه نميتونه از پسش بر بياد. اما تنها کسی بود که ميشد بهش اميد داشت و به شريف بودنش احترام گذاشت.

اين طرفدار معين بودن واسه من يه فايده ای هم داشت . چون آقای پامچالی ، همون پسر توپولی که ازش اکانت ميخرم هم طرفدار معين بود و خيلی آن لاين داشت قضايا رو دنبال ميکرد و وقتی هم که فهميد منم طرفدار معينم  يه سی دی مجانی  همراه با اکانتم بهم جايزه داد. يک حشره..

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۳/٢٧


 

بچه که بودم توی اون خونه حياط دار که الان آرزوش رو دارم زندگی ميکرديم. خونه ای که يه بالکن بزرگ داشت و ما بهش ميگفتيم بهار خواب. از اواخر بهار زندگی ما توی اونجا شروع ميشد تا اوايل پاييز. از ۵-۶ عصر فرش رو اونجا پهن ميکرديم تا فردا صبح که بعد از خواب جمعش ميکرديم. و دومرتبه ساعت...يکی از تفريح های من اونموقع به غير از دوچرخه سواريِ هر روزه توی کوچه ،آب پاشی حياط بود که يه ساعت مشخص داشت رسوندن آب به بالاترين شاخه های درخت و خيس کردن انتهايی ترين برگها يه مسابقه بود که با خودم ميدادم آخر کار هم سرخوش از آب پاشی فواره آب درست ميکردم و ميرفتم زيرش .مزه ی اون لحظه ها ی خيسی هيچ وقت فراموش نميشه.شبها لوازم شام به بالکن اورده ميشد. ما هميشه شام رو زود ميخورديم . اين يه عادت خانوادگی بود. اما همسايه کناری ما که اونا هم يه بالکن مثل مال ما داشتم ديرتر ميخوردن. وقتی که ما بيکار شده بوديم و توی بالکن توی اون خنکی مطبوع شبانه دراز کشيده بوديم صدای قاشق و چنگال و بشقاب از خونه کناری ميومد.همسايه های کناری فقط يک نفر از ما بيشتر بودن اما من هميشه فکر ميکردم که اونا از ما خانواده ترن. اون صدا که از اون طرف ديوار ميومد برای من خوشايند نبود. حسی رو که شايد بهش بشه گفت حسرت نسبت به اون صدا داشتم.در حالی که صدای خوشبختی از اونجا شنيده ميشد مشغوليات ويا خوشبختی های روزانه ما تموم شده بود و ما حالا کاری نداشتيم به غير از اينکه بخوابيم و من خوابم نميومد. الان که ديگه اونجا نيستيم و زندگی آپارتمانی تموم اون لذت های شيرين رو از بين برده هنوزم تابستونا اون صدا شنيده ميشه. اينبار از يه خونه نافرم در نزديکی ما که آدمهای زيادی توش زندگی ميکنن و واقعا خانواده پر جمعيتی هستن. خانواده ای که دير ميخوابن  و دير شام ميخورن و شبهايی که امتحان دارم برام يه قوت قلبن که يه عده ديگه هنوز بيدارن و من تنها نيستم. هر شب صدای قاشق و چنگال از خونه نافرم شنيده ميشه و منو آزار ميده . حالا همراه با تموم  اون حس های عجيب و غريب  دوران بچه گی يه حس ديگه هم هست . يه دلتنگی عميق  نسبت به يه دوران  تموم شده .

سرم ميسوزه!!


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۳/٢۱


 

     

       

 

الان دلم ميخواد به خواب خوبی که بعد از ظهر ديدم فکر کنم. يه خواب شيرين بهاری... دلم ميخواد به استرسهای آخر ترم و کارای تلنبار شده ام فکر کنم. دلم ميخواد بازم تقويم رو باز کنم و واسه هزارمين بار حساب کنم که کی پروتز رو به مريض تحويل ميدم؟؟ دلم ميخواد به امتحانهايی که يهویی پشت سر هم قطار شدن فکر کنم. دلم ميخواد به پايان نامه ای که دوست دارم با جراحی بردارم اما خيلی چرت پا شدم و  رفتم با استاد ترميمی حرف زدم، فکر کنم. دلم ميخواد به تعطيلات آخر اين هفته که برنامه اش بهم خورده فکر کنم. دلم ميخواد به امتحان امروز که بد دادم فکر کنم.دلم ميخواد به هزار تا چيز باخود و بيخود فکر کنم تا يادم بره چند لحظه پيش چه طوری داشتم الکی زار ميزدم.دلم می خواد....خوشحال باشم.

پ ن: اون عکس بالا محشر نيست؟!

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۳/۱٦


 

 

تا همين چند سال پيش هر موقع کلمه اقلاً رو استفاده  ميکردم، مامان ميگفت اين چه کلمه ايه ؟ تو از بچهگی هم اينو ميگفتی در صورتی که اصلا وجود نداره!! انقدر از اين کلمه  اشتباه  رو استفاده نکن! و منم فکر ميکردم که چه طوری تونستم اين کلمه رو بسازم. و گاهی برام حتی ساختارش عجيب ميومد. اقلا ً، اقلاً، اقلاً.... و هر بار ديگه که تکرارش ميکردم به نظرم بی مفهوم تر و نا مانوس تر ميومد. يه جورايی ديگه باور کرده بودم که اين کلمه وجود نداره. تا اينکه يه بار توی دانشگاه اين کلمه رو از يه نفر ديگه هم شنيدم و مثل احمق ها از جام پريدم که مگه اين کلمه وجود داره يا نکنه تو هم خودت اينو ساختی؟؟؟ بعله اونموقع فهميدم که من اشتباه نميکردم اين مامان بوده که اشتباه فکر ميکرده. اونشب کشف بزرگم رو به مامان گفتم و اون فقط گفت ...( راستش يادم نيست که چی گفت فقط يه چيزی بکار برد که نشون دهنده بی اهميتی کشف من بود)و همين.  

پيتر پن رو ديدم. اين بچه ها خيلی قيافه جذابی داشتن ها حواستون هست؟؟!

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۳/۱٤


 

قرار بود برم شمال . اما نرفتم چون ۳ تا امتحان داشتم. ۲ تا شنبه و يکی دوشنبه. ولی هيچی نخوندم. در نتيجه کلی حرص خوردم و پشت سرش هم يه عالمه هله هوله قورت دادم. اينه که الان هم عصبانيم و هم دارم ميترکم و دارم فکر ميکنم که الان برم چی بخورم؟؟؟

همسايه های طبقه پايين دارن ميرن.دلم براشون تنگ ميشه!! با اين که فقط يکی دو بار ديده بودمشون تو اين يک سال ولی خوشحال بودم از اين که هستن. هوووووم همسايه های شلخته .....

من مطمئنم که چند وقت پيش توی يه مجله ای که به احتمال زياد دنيای تصوير بود يه مصاحبه با جيم کری خوندم . فکر کنم يه پرونده بود در مورد جيم کری.الان يه هفته است که دارم دنبال اون مجله می گردم و پيداش نميکنم. تنها چيزی که يادمه چند تا عکس بزرک با ظاهر خيلی جدی بود و يه سری عکسهای ريز از فيلمهايی که تا به حال بازی کرده!!! کسی ميتونه کمکی بکنه؟؟؟ همش ميترسم نکنه دچار توهم و اين حرفها شده باشم.

اوه ، ناخنم کپک زده!!


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۳/٦


 

چقدر من جديدا دلم ميخواد هی بنويسم!!!!

با يونی در نيوفتاده بودم که افتادم. اون از ديروز که بعد از قرنی پاشدم رفتم سر کلاسهای صبح و رسما با رئيس دانشگاه سر يه سوءتفاهم درافتادم و نتيجه اين شده که همش دارم دعا ميکنم اين چند وقته که بيخيال اون روز بشه و جريان کلاس و قييافه من رو فراموش کنه( چون خوشبختانه هنوز اسمم رو کشف نکرده) . اون از امروز که دوست جون رو يه جورايی خواستن به حراست و چون داشت سکته ميکرد منم باهاش رفتم و ديدم که نامه کميته انظباطی رو گذاشتن جلوش و منم به خاطر دوست جون وايسادم از يه چيزايی دفاع کردن که خيلياشم خودم قبول ندارم آخرشم دوست جون خودش رو زد به دیونگی و افسردگی و اينکه اگه شماهم از اينطرف بهم فشار بيارين ممکنه بزنم خودم رو بکشم!!!! و اون خانومه هم يه کم آروم شد و تصميم گرفت که به جای کميته انظباطی بفرستنش پيش مشاور!!! احتمالا از فردا اگه هم کاری باهش داشته باشن منو صدا کنن چون دوس جون قاطی تشريف دارن و اين کارا واسش خطرناکه!!!

ديروز رفتيم توی باغچه های وزارت کشاورزی کلی چرخيديم. نميدونم ديديد يا نه ولی مثل يه باغ مخفی خيلی قشنگ ميمونه. يه طرفش هم يه برکه ساخته بودن به چه خوشگلی.جالبيش به اينه که هيچکس هم نيومد جلومون رو بگيره که اينجا چه کار ميکنيد!!!


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۳/۳


 

همون الان eternal sunshine of spotless mind ( درخشش ابدی يک ذهن پاک ) رو ديدم. خيلی خيلی ناز بود. هيچ موقع فکر نميکردم جيم کری بتونه بدون ادا و اطوارهای شيرينش بازی کنه اما انگار اشتباه ميکردم.

مشکلم هم با اون مريض حل شد. فکر کنم به خاطر اينکه تا حالا نيومده بود دندون پزشکی نميتونست نگاهش رو کنترل کنه. چون امروز کمتر سيخونکی نگاه کرد و تونستم راحتتر کارم رو انجام بدم. ديگه لازم هم نشد که اون ترفند های پيشنهادی رو امتحان کنم.

واويلا واويلا....واويلا واويلا.... عاشق اين اهنگم.

من يه معده جادويی دارم. معده من به طرز وحشتناک و سريعی وعده های غذايی رو هضم ميکنه. معده من هميشه خاليه. خوب معلومه ديگه منم هميشه گرسنم!!!


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۳/۱