و اين منم

 

نفس عميق رو ديدم اونموقع که خيلی شلوغ بود سرش و همه جا حرفش بود نديده بودم .  اين جور فيلم ها آخرش خيلی منو اذيت ميکنه از بس هم که نمونه هاش عينيه و رايج نميشه راحت از کنارش گذشت. اون پسره ٬کامران (همونی که هيچی نميخورد)بد جوری منو ياد يه هپلی جذاب که يه زمانی پيشش گيتار ياد ميگرفتم انداخت. خيلی آدم بخصوصی بود گاهی اوقات حتی يادش ميرفت موهاش رو از تو بلوزش بياره بيرون !! حالا نميدونم از خونه همونجوری ميومد بيرون يا نزديک کلاس بلوزش رو عوض ميکرد.آخی... چقدر الان من نوستالژيکانم. برم يه دستی به سر اين ساز بيچارم بکشم . يه وجب خاک نشسته روش. شايد يه صدايی هم ازش بيرون اومد.

من واقعا به اين فالگير آخريه اعتقاد پيد کردم . چون من و مامان امروز رفتيم لباس خريديم .هه هه!!

اينکه تو دانشکده ما ديگه کم کم داريم ميشيم سال بالايی و سال آخری ٬ خيلی بيمزه است . اصلا خوش نميگذره . تنها خوبيش اينه که از اين ترم حاصل دسترنج خودمون رو ميخوريم و بهمون حقوق ميدن . آخجون!!

همسايه پايينی ها اسباب کشی دارن. تا حالا طبقه پايين خالی بوده ٬ الانم که سر و صدا ها انقدر نزديکه يه جوريه !! عادت ندارم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱


 

الکی الکی خواب از سرم پريده ٬ شانس آوردم که فردا کله صبح کلاس ندارم وگرنه الان بايد کلی ملق ميزدم تا بلکه از خستگی خوابم ببره. کلی فيلم انبار شده اين جلو اما نميدونم چرا نميتونم نگاشون کنم. اه لعنتی اگه انقدر چرت  اين همه پول رو نميريختم تو جوب شايد الان راحت ميخوابيدم.

چقدر دلم واسه همدان و باغ و خنکيش تنگ شده ٬  امسال بر خلاف هميشه اصلا دلم نميخواست برگردم وقتی رسيديم تهران ميخواستم بالا بيارم .

باز امروز رفتيم فال گرفتيم . همش تقصير ساراست که هی زود به زود عاشق ميشه و هر دفعه هم يکی رو بايد با خودش ببره پيش فالگير حالا از اين همه ٬ هر ۶-۷ ماه يه بار نوبت به من ميرسه. منم که ديگه خودم نقش فنجونم  رو از حفظ ميدونم هميشه يه گردالو ميوفته روی فنجون که معلوم نيست فالگيرا اين  خزعبلات رو از کجاش ميخونن . با کلی مار که دورو برم وول ميخوررن و طبق معمول هم از لحاظ احساسی پوچ با چند تا ماهی که اون پايين خوابيدن. البته اين دفعه هم گردالوش بزرگتر بود هم ماهيه!! خدا رو شکر بلاخره يه تحول هم تو زندگی ما ايجاد شد. حالا مال سارا مثنوی هفت من . ميشه يه کتاب از تو فالش نوشت. تنها چيز جديدی که تو فالم بود اينه که داريم به زودی  با مامانم ميريم لباس بخريم که البته جای بسی خوشحالی داره. حالا نميدونم اين رکودش خوبه يا نه؟!!

وای الهی٬ يه نفر از مريضها هستش که هردفعه زنگ ميزنم با لهجه ترکی ميگه که مريضم  اگه خوب شدم خودم زنگ ميزنم. نميدونم کجا ميخواد زنگ بزنه حالا . خيلی دوسش دارم.

دلم ميخواد اين استاد راديولوژی تبديل به تاپاله گاو بشه . اين دومين نفريه که تو اين ۲۲ سال عمرم انقدر ازش بدم  اومده. خوشحالم که ديگه مجبور نيستم قيافه نحسش رو تحمل کنم.تنها کاری که شايد بتونم بکنم اينه که يه نامه پر از فحش براش بفرستم بلکه از زور حرص خوردن سکته کنه تا آخر عمرش شل و يه وری بيوفته يه گوشه. فکر کن ... اه حالا چرا نصفه شبی ياد اين افتادم!!!

خوابم گرفت...

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٦/٢۸


 

سلام

و اين منم می آغازد!!

هوم...خورشت لواشک.

فعلا..


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٦/٢٧