و اين منم

 

 

خيلی کلافه ام. کارای دانشگاه به هم گره خورده. مريضم مومنه . اين ماه رمضون هم خورده به پستم ديگه نمياد دانشگاه. لعنتی!!! ازش متنفرم. کلی امشب باهاش بد حرف زدم. حالا فکر ميکنه٬ کافرم.

پريروز يه فيلم عشقولانه هندی از نوع رنگ وارنگش ديدم٬ کلی رفته بودم تو حس !!!. ولی اين فيلمهای لوس و بی نمک ايرانی گند زدن به همه چی.  من جداً موندم که چه بلايی سر اين فيلمسازای ايرونی اومده؟

فردا کميسيون پزشکی و احتمالا بيوپسی داره. الانم رفته زود خوابيده که فردا صبح زود بيدار بشه. کوچولوی نازنين ما با اون ذهن خلاق و هوش فوق العاده منتظر يه آينده نامعلومه.

 الان يه آبنبات خوردم که آبی بود . قبلش کلی فکر کردم که اين ميتونه چه طعمی داشته باشه؟ يعنی با فکر خوردمش. حدسی هم که زده بودم نعنايی يا يه چيز سرد و تند بود. ولی مزه آناناس و ليمو ميداد .

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٧/۳٠


 

از اين سيستم خودم خيلی بدم مياد فوری نظمش ميريزه به هم. يه ۲-۳ شب که سحر بيدار شدم تقريبا ۸ ساعت خوابم چرخيد. امروزم که از آسمون آيه نازل شده بود که بايد بری دانشگاه. با يک ساعت خواب شبانه گيج و ملنگ راهی شدم . از هول دير نرسيدن هم يه نيم ساعتی  زودتر رسيدم و بعد از يه ساعت معطلی و البته فک زدن  جلوی در کلاس٬کاشف به عمل مياد که کلاس به جای صبح٬ بعد از ظهر تشکيل ميشه و حسنی که به مکتب نميرفته حالا جمعه رفته. فکر کنم از اين به بعد اگه يه زمانی تصميم گرفتم برم سر کلاس بايد کلی تحقيقات محلی بکنم که يه موقع ماهی شانسم از روش ليز نخورده باشه. از اونطرفم تا حالا فکر ميکردم روتيشن بعدی آفم و ميتونم تعطيلی ناگهانی لابراتوار روــ که اونم مربوط ميشه به اون ماهی ته فنجون فال ــ جبران کنم .هه٬ زهی خيال باطل که اين چيزا به ما نيومده و از فردا بايد برم بخش اندو و عرق جبين بريزم. جديدا هم انگار يه نفر يه مزدوری رو استخدام کرده که شب به شب زنگ بزنه و هر چی خبر ناجور تو محل تحصيل اتفاق افتاده٬ واگويه کنه و حال من رو بگيره. اينجورم که بوش مياد عنوان جديد پايان نامه هم ماليده!! من با اين بخت و اقبالم بايد برم سراغ شغل شريف خشک سازی دريا . جدی ميگم...حالم هم خيلی خوبه الان.

ديگه بالش از زير سرم سر نميخوره ... سرم رو بهش دوختم.

گفته بودم عاشق جانی دپ شدم؟نه؟!! خوب حالا ميگم.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٧/٢٥


 

 

۵ روز است دانشگاه نرفته ام و از بس که خوابيده ام احساس ميکنم استخوان جمجمه ام سائيده شده. به خاطر همين نازکی استخوان جمجمه در قسمت پس سری ديگر نميشود طاق باز خوابيد.حالا علتش بماند چون از جهت علمی مطمئن نيستم هنوز.  امشب هم يک عالمه مهمان داشتيم و مامان که جديدا احساس ميکند چه دختر هنرمندی دارد مهمانها را هنوز آمده و نيامده ميفرستد سراغ نقاشی های من و خودش انقدر تعريف ميکند که مهمان بيچاره هم مجبور ميشود چيزی بگويد . آنهايی که يک چيزهايی حاليشان ميشود درست دست ميگذارند روی آن نقطه هايی که استاد محترم کشيده است و ميگويند چقدر اينجاها رو خوب درآوردهای و من که يک دروغگوی پستم هيچ چيز نمی گويم و لبخند ميزنم. بعد که عذاب وجدان ميگيرم و ميترسم سوسک شوم ميروم آنهايی  را که خودم کشيده ام می آورم ميگذارم جلويشان و چشم ميدوزم به دهان مهمان محترم تا بلکم بگويد آفرين. بعد هم که بازديد از نمايشگاه اتاقم تمام ميشود مامان خانم ميگويد دارد داستان هم مينويسد. منظورش همانيست که ۳-۴ سال پيش شروع کردم و توی همان سطرهای اول گير کرد و تمام شد. . اينست که به چشم به هم زدنی ميشوم يک  استثنا که از زور تعريف و تمجيد  در  حال ترکيدن است. اما همين که مهمانهای محترم ميروند دوران پادشهايم تمام ميشود و ميشوم همان دختر تنبل از زير کار در رويی که شب روز چسبيده به اين  کامپيوتر و يا دارد چت ميکند يا چرت و پرت مينويسد . درس هم که يادش به خير شوهرش داده ايم و رفته است.
 
خوب به سلامتی و ميمنت  عنوان پاياننامه عزيز هم در شورا رد شد . حالا بايد بشينيم کلی فکر کنيم که واسه يه مطالعه اپيدميولوژی هدف پيدا کنيم تا اونوقت استاد راهنما زره بپوشه و بره تو شورا ازش دفاع کنه. البته اينوسط مجبور شديم در کمال وقاحت استاد قبلی رو کنار بزاريم و يه نفر که قدرتش تو دانشکده بيشتره رو انتخاب کنيم. 
  وای من مگه ديگه ميتونم با کامنت های پست قبلی اضطراب داشته باشم ؟!! ولی چی کار کنم که دارم.
 
 
 
 

نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱٩


 

 
چند وقته به شدت دچار اضطراب و دلشوره شدم. هر چيز گهی هم تشديدش ميکنه حتی زنگ تلفن!! تجويز دکتر خونه هم اينه که اعصابت خرابه.  قبلا ها  همش ربطش ميدادن به مسائل عشق و عاشقی ولی حالا خيلی صريح بهم ميگن که قاطی کردی.

لعنت به اين سپنتا ...

اين شب های ماه رمضان بدجور داره منو ياد يه چيزهایی مربوط به قديم و گذشته ميندازه که درست يادم نمياد چيه . ولی  همش فکر ميکنم که بايد به خاطرشون ناراحت باشم. کاش اقلا ميفهميدم که دارم غصه چی رو ميخورم.
 
 اکنون ميتوانم بنويسم آب و در آن غرق شوم٬ بی نياز از هر کرانه ای  
 
 

نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱٧


 

حال و روز اين تو خوب نيست. يه جورايی گرفته است .از اون روزاييه که همش دنبال يه نفر ميگرده که بهش چنگ بندازه و ازش يه اسطوره بسازه و دلتنگو حتما دوستدارش بشه و براش غمگين بشه و گريه کنه .بعد يه مدت هم انقدر که از خودش انرژی بزاره خسته بشه و بزنه همه چی رو خراب کنه و دومرتبه بيوفته تو دور تنهايی که اولش خوشاينده و بعدش کسل کننده و بعد از يه مدت هم غمگينانه. اين سيکل روحيم ديگه خوب دستم اومده . يه مدته به حرفش گوش نميدم  اول بايد گنجايشش زياد بشه بعد بره سراغ دل دلکم
 
امروز تصادف کردم. هيچی هم همرام نبود. نه گواهينامه٬ نه کارت ماشين٬ نه بيمه و نه يه قرون پول!!! البته خدا رو شکر به خير گذشت و به خاطر اينکه هيچ خسارتی به طرفين وارد نشده بود کار به افسر و کروکی نکشيد. تو اون لحظه های شلوغ پلوغی فقط دلم ميخواست به اون مردای بيشعور که دورم کرده بودن و هر کدوم يه چيزی ميگفتن بگم خفه شيد و  برم يه سيلی بزنم تو گوش اون يارو که يهو پيچيده بود جلو و ترمز کرده بود . الانم اصلا عصبانی نيستم٬از خودم هم خيلی راضيم چون اصلا کم نياوردم. يادمه يه بار يه خانومی که يه دوره از اين کلاسهای تربيت ذهن يا يه چيزی شبيه اين رو  گذرونده بود ميگفت وقتی تصادف ميکنی به جای دعوا و عصبانی شدن بايد بری با طرف دست بدی بگی : اِ چه خوب شد!!!! اين اتفاق ميتونه باعث بشه ما با هم آشنا بشيم و دوست جديدی پيدا کنيم!! ممکنه اين حرف تو يه جای ديگه و يه سرزمين ديگه امکان اجرا داشته باشه اما توی تهران با اين آدمهای رنگا رنگش غير ممکنه.
 
خيلی دور خيلی نزديک رو هم ديدم. نميخوام بگم که فيلم خوبی نبود اما من با اون قسمت آخر فيلم يه مقدار مشکل داشتم و نگرفتم که حالا چه اتفاقی توی زندگی دکتر افتاد.
 
 
 

نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱٥


 

 

الان کلی من دردآلودم. دو روزه که عضله های گردنم گرفته و از ديروز عصر هم دردش خيلی بيشتر شده . هيچ کدوم از درمانهای خانگی هم تا حالا موثر نبوده!! ديگه اشکم در اومده. فقط خدا رو شکر صبح توی دانشگاه انقدر ديگه حواسم رفته بود تو دهن مريض که درد يادم رفته بود ولی همين که پام رو گذاشتم خونه فريادم به آسمون رفت. از قضا يه کوچولو هم سرما خوردم و هرچند وقت با اين گردن خشک شده يه عطسه هم ميکنم و ...چشمتون روز بد نبينه. آخر وقت چارچنگولی و پاورچين پاورچين رفتم بخش جراحی بلکه يه قرص اساسی کش برم که متاسفانه گنجه شون خالی بود. اينه که رفتم داروخونه و اونجا هم گفتن بدون نسخه نميديم ٬ولی بعدش برای اولين باراز کارت دانشجوييم به غير از فيلم گرفتن يه استفاده ديگه  کردم و دارو گرفتم . خيلی حس خوب دکترانه ای بود.

آيييی...گردنم!!!

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٧/۱٠


 

 

چقدر مفت  حال آدم تو چند ثانيه گرفته ميشه. وای ٬ کاش انقدر خودخواه نبوديم. معتدل بون انقدر سخته ؟!! يه نفر انقدر که منطقيه و اصوليه حال آدم رو به هم ميزنه و يه نفر انقدر که بی منطقه ميشه عذاب مسلم. دلم ميخواد چشمام رو ببندم و بدون اينکه به بعدش٬ به عواقبش و به شيشه ی روبروم فکرکنم بگم کات !!همه چيز های شروع نشده تموم شد.  

خوريزی های صبحگاهی با شروع فصل پاييز از بينی محترم شروع شده . هر شب هم يادم ميره که چربش کنم . هر روز بايد ده دقيقه در حاليکه يه تيکه دستمال چپوندم تو دماغم يه گوشه بتمرگم  و سعی کنم که خوابم نبره بعدم با يه دماغ ورم کرده پاشم برم دانشگاه. چقدر من از اين شروع پاييز و ماه مهر بدم مياد.

ديشب خواب ميديم  يه نفر کفشام رو تميز کرده !!

 درسته که خيلی ها ٬خيلی جاها از نوک برج به شدت انتقاد ميکنن و ميگن پور احمد خودش رو ضايع کرده٬ ولی وقتی با يه موجود فضايی بحثت شده و اشک آلو از خونه اومدی بيرون نگاه کردن به لوس بازی های دو تا هنرپيشه خوشگل و خنديدن به کردار و رفتار بابای زيزيگولو ٬ هم خيلی لذت بخشه هم خيلی دوست داشتنی . مخصوصا که وقتی برميگردی خونه ميبينی موجود فضايی رفته سياره ی خودش.!

اون فقط رفته بود گلابی بخره!!


 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٧/٧