و اين منم

 

بی راهه رفته بودم٬

آن شب!

دستم را گرفته بود و می کشيد!

زين بعد همه ی عمرم را

بی راهه خواهم رفت!

                            (حسين پناهی)

سرما خوردم. فکر کنم از آقا تپله گرفتم. واسه اينکه کار مريضم رو راه بندازه ديروز کلی رفتم وردستش وايسادم و  بهش کمک کردم. اونم که مريض شده بود وحشتناک . بينيم کیپه و گلوم هم ميسوزه. سر کلاس از بس گفتم حالم بده تقريبا دوست جون رو خفه کردم.

ديشب که چراغها رو خاموش کردم کلی با خودم تو دلم حرف زدم . به حرفهايی که زده بودم و به حرفهايی که شنيده بودم به تصميمی که گرفته بودم و به عواقبی که گفته بود . بعد ديگه نتونستم هی با خودم حرف بزنم شروع کردم با اون بالايی بلند بلند حرف زدن. بعد هم يه بغض کوچولو ترکيد و گريه کردم . آخرشم بهش گفتم من حاضرم به خاطر تو هر کاری بکنم حتی اگه از خودم و روانم چيزی باقی نمونه. وقتی رفتم صورتم رو بشورم يه چيز جالب ديدم. خط چشمم از عصر مونده بود و با اشکها شسته شده بود و راه گرفته بود . خط گريه روی صورتم کلی نقاشی های سياه کشيده بود.صورتم رو شستم و اومدم راحت خوابيدم . خواب هم نديدم.

لوس خودتی....

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۸/٢۳


 

ميتوانم به طور قطع بگويم که منگ منگم. نه چيزی از ۲ ساعت پيش به يادم مياد و نه ميتونم به ۲ ساعت ديگه فکر کنم. اگر بتوانم برای همين حالايم هم تمرکز کنم ٬ هنر کرده ام. اما اين وسط گاهی خواب خوبی ميبنم گاهی نقش فنجانم همه را به شوق مياورد گاهی يک کافه پيدا ميکنم دنج دنج که جوشانده سرو ميکند گاهی هم يکهو چشم باز ميکنم و ميبينم وسط وسط چراغ قرمزم . گاهی توی ليوان آبی سفالی ام چايی ميخورم ويادم ميايد ؛ ليوان که شکست دسته اش افتاد کف دستش و از خواب بيدارش کرد ٬ بعد ميخزم توی صندلی و لبخند ميزنم.  گاهی ميچپم توی يک مغازه کتاب فروشی و  نميدانم از زور کدام حس  بغض ميکنم. افتاده ام توی يک جاده خلوت و نمدار ٬ گاهی چند قدمی هم جلو ميروم .

يه ضرب المثل چينی ميگه  وقتی که کنار بکشی٬کنارت ميذارن .

... و دمی ديگر ميتوانم بنويسم باد

وتا دورترين افقها پرواز کنم    

با فلس های خشک و کوتاه

بی هراس از سقوط  ...    

           


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/۸/٢٠


 

 

امروز رو ميشه گفت که روز خوبی بود. اولش چون دانشگاه نرفتم و دومش چون صبح خواب خوبی ديدم. خواب ديدم دارم انار بالا ميآرم. کجاش خوب بود؟!! برای من هم خيلی خوشايند بود ٬ هم قشنگ  . انار در هر حالتش رويائيه.

البته دانشگاه هم ديگه بد نيست. بخش اندو برای من تا به اينجاش برخلاف بقيه خيلی هم راحت بود. مريضهايی داشتم که هر کدام يک ماجرا  به زندگيم آوردند و بعضی هاشان را واقعا دوست داشتم . مخصوصا اون مريضی که خونه ش خيابان دماوند پشت ترمينال بود. مريض نازنينی که از شانسش يکی از بهترين آبچوره های عمرم را براش انجام دادم اونم با يک بی حسی خيلی عالی و بدون درد . اونقدر دعام کرد که برای يکی دو روزی احساس ميکردم فرشته ام!!. اما امان از دست اون مريض مومن پروتز که رسما اعلام کرد حتی اگر خفه اش هم کنيم تا آخر ماه رمضان نميايد که نميايد. فقط دلم ميخواد که فريم تو دهانش نشينه ٬  اون وقته  که خودش ترجيح ميده ديگه نياد!!! ( من اصلا تهديد نکردم ها)

من نميفهمم درست بايد همون موقع که عصبانيم و دارم داد و بیداد ميکنم  يه پسر خوش تیپ  بياد و ازم خودکار بخواد؟!! درست همون موقع که من اصلا نميفهمم خودکار چيه ؟!!

خداجون خودت  من رو از اين عادت تازه نجات بده. آمين.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/۸/۱٠