و اين منم

 

 

خانه ی من هم دريا دارد هم خشکی

و زنم چشمانی پرشکوه

به رنگ فندق وحشی

من نميخواهم

سياره ام را ترک کنم 

بخش اطفال جالب است. اما آرام کردن بچه ايی که ۴ ساعت دهانش باز مانده تا من ريکارمنتم را پر کنم سخت است. گذاشتن ساکشن توی دهان دختر بچه ی لاغر سخت است مخصوصا وقتی که زبانش از من هم بزرگتر باشد. کار کردن برای بچه ای که چمهايش گشاد شده و با بهت چشم دوخته به چشمهايت و با اولين تماس برس از جا میپرد واقعا مکافات دارد. پوزيشن گرفتن برای يک کودک يک متری ديگر شاهکار است. اما وقتی ميشوم خاله برای بچه ها  پر در می آورم. يا وقتی مريض کوچولو با دست دهانش را باز نگه ميدارد تا نکند يکهو  حواسش پرت شود و بسته شود عميقا دلشاد ميشوم. اين بخش را دوست دارم.

امروز تا مرز فينت* کردن رفتم و برگشتم آن هم وسط خيابان و تنها. يک ليوان شير موز بود که نجاتم داد.

تمام شبهای یلدا مرا بياد ۶ سالگيم مياندازد که سوار بر ماشين عموجان ـ که معلوم نيست اين چند سال اخير  کجای اين زندگی گم شده است ـ با دهان باز چشم دوخته بودم به او که روی فرمان ضرب گرفته بود و شعر حسن کچل را می خواند. شعری با گويش سرزمين خودم در وصف شب يلدا. امشب شب چله** است٬ حسن خان سر پله است...  

*:  همون غش کردن.

**: شب يلدا

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/۳٠


 

رفته ام بخش اطفال که هم خوبه و هم بد. خوب که گاهی پر ميشه از بچه های فيلی و ناز که ادم دلش ميخواد گازشون بزنه و بد هم به خاطر اشکايی که گاهی ميريزن و دل آدم بد جوری ريش ريش ميشه. کلی هم عروسک به در و ديوار بخش آويزون کردن که واسه سرگرم کردن خودمون هم بد نيست.

الان دارم کلی سرفه ميکنم و هی ميترسم که کسی بيدار نشه و بياد خفتم رو بگيره که بچه پاشو برو بخواب. راستی اون باديان که گفته بود قبلا ها همون رازيانه است که اصلا ربطی هم به سرفه و اين چيزا نداره. دکتر علفی تقلبی کلی گذاشته بودم سر کار. 

بازهم دانشجوی نمونه شده ای و درو ديوار را کثيف کرده اند. ستاد بهمان جا شورای فلان. انجمن بيسان.و ... تمام بردها پراست از کاغذ های نافرم که چيزی را تبريک ميگويند.  چشم ميگردانم نيستی. منتظر ميشوم نمی آييی. هزار بار جلوی خودم را ميگيرم تا زنگ نزنم و نپرسم که کجايی. زنگ نزنم و نگويم که بيا ميخواهم تبريک بگويم.  امروز که نبودی کودکت سرگردان بود. بد جوری عادتش داده ای. دور خودش ميچرخيد و کاری پيش نميبرد. تنها بود ميان اين همه جمعيت. . خواستم بروم از کودکت بپرسم که کجايی. سابقه نداشته غيبتت. ترسيدم از کودکت که نامربوط جواب دهد.  کودکت خيلی عجيب است و يک حظور سنگين و مزاحم دارد اغلب اوقات. قاطی هم که ميکند سنگ ميشود به يکباره . فردا بيا و منتظرم باش٬ کارت دارم.

 يه روزی خط منم صاف ميشه و ميرم خونه.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/٢٧


 

تقريبا در تمام مواقعی که توی خونه تنهام دو حالت بيشتر برام اتفاق نمی افته. يکی اينکه انقدر مشغول يه کاری ميشم و چيزی نميخورم که معده ام میپوکه و دوم اينکه برای فرار از تنهايی انقدر ميخورم که معده ام منفجر ميشه. خيلی جالبه با اينکه اين دوتا کار خيلی از هم دورن و کاملا با هم متفاوتند ولی نتايج يکسانی دارند. و در هر دو حالت تقريبا خودم رو خفه ميکنم.

خوب حالا که اون فيلم رو ديدم خيلی خوب ميفهمم که چرا انقدر ازش تعريف ميکردی. اون صحنه ای که از اون پيکان سفيد که در عقب پشت راننده اش تو رفته بود پياده شدن و جلوشون خرما گرفتن همه چی رو بهم گفت.

به شب ٬ مخصوصا به نيمه هاش حساسيت پيدا کردم.

امروز روز خوبی برای مردن بود.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٩/۱٩


روز مرگی :

 

اين بار دير نرسيده ام و بلند سلام ميدهم. آقای ب يکهو میپرد و خانم ک با تعجب  جواب ميدهد. دوس جون هم ميخندد. متوجه ميشوم که صدای قشنگم ٬ قشنگتر شده است (فعل معکوس!!!) و بايد آرامتر صحبت کنم.نصف بچه ها امروز آف هستند و بخش خلوت است. با دوست جون راحت تعريف ميکنيم و ميخنديم. مريض هم انگار زياد نيست. با آرامش وسايلم را ميچينم.لا بلای حرفها يک نفر به ديروز تلنگر ميزند. ديروز باز هم خون دماغ شدم. وقتی ميگويم باز هم يعنی بار دوم در هفته ی گذشته. بار اول خودم ترسيدم و بار دوم بقيه. خانم ک که نگرانی از سر رويش ميباريد آقای ب را فرستاد کمکم و از خدا برايم  شفا خواست. ( از بس که توی فيلمها آدمهای سرطانی و مردنی را با خون دماغ شدن نشان ميدهند او هم فکر کرده بود من هم زبانم لال از اين مرض ها دارم) امروز ديگر با حوصله توضيح دادم که علت چيست و جای نگرانی نيست. مريض اولم تاييد نمی شود و دومی باز هم دندان سانترال بالا است.وقتی ميگويم باز هم يعنی برای بار هفتم. از اين بخش که بروم ميتوانم مثل يک متخصص زيبايی کار کنم. موقع لايت عينک نارنجی را ميزنم به چشمم . رنگ همه چيز تغير ميکند همه رنگها ميشوند آبی و سفيد و خاکستری.  به دور و برم نگاه ميکنم چشمهايم را ريز ميکنم و سعی ميکنم هاله ی دور آقای استاد و يک نفر ديگر را ببينم. دورشان هيچ چيز نيست.  کارم زود تمام ميشود و ميشوم دستيار بقيه. به جای دستياری مينشنم کنار دوست جون و کلی غيبت ميکنيم. حالم جا می آيد. ناهار ندارم و مثل يک چتر ميوفتم روی ناهار ش و ر . چقدر امروز همه نورانی شده اند. الف نيز به جمعمان اضافه ميشود و کلی برای همديگر فيلم تعريف ميکنيم. بعد هم راه ميگيرم و ميايم خانه. توی راه دکتری را که توی کنگره سخنرانی داشت ميبينم. لبخند ميزند و سلام ميدهم. خيلی صميمی ميگويد چهره ات خيلی آشناست اما يادم نميايد . ميگويم که کجا ديده امش. حال و احوال ميکند و ميرود. تعجب ميکنم و يک لبخند مينشيند گوشه ی لبم. يادم باشد فردا برای بقيه تعريف کنم. اين خيابان وصال را خيلی دوست دارم آدمهای مهمی را تويش ديده ام. از رئيس جمهور گرفته تا هنرپيشه و ورزشکار و خواننده و اساتيد مشهور. ديروز يک دکتر گياهی را ديدم و گفت که برای سرفه هايت باديان خوب است. از اسم گياه خوشم ميايد و تصميم دارم که تهيه اش کنم. توی کيفم فقط يک هزار تومنی است  و ترجيح ميدهم فعلا باديان را بگذارم برای بعد و همان شير را بخرم و رژيم شير کاکائو درمانی خودم را ادامه دهم. شير را ميريزم توی ظرف و ميگذارم روی گاز. ديفن هيدرامين را تا ته سرميکشم و شيشه اش را می اندازم توی سطل آشغال . آقای شير میايد بالا و بهش سلام می کنم. گاز را خاموش ميکنم و توی ليوان آبی شير کاکائو درست ميکنم. يک قلپ هم آب ميخورم تا زود پير نشوم.  تا حالا چون نميتوانستم تصور آينده را بکنم فکر ميکردم زود ميميرم.( اين را يک نفر يک جای ديگر هم گفته بود) ولی از وقتی که آخرين فالگير کف دستم را نگاه کرد و گفت عمرت دراز است ٬ آينده نگر شده ام.

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/۱٤


 

 

من هنوز هم

 راهها را تماشا ميکنم...

پريشب خواب ميديدم. يه مرده ۳۰ - ۳۵ ساله که خيلی قد بلند و هيکلی بود و يه کت آبی آسمانی روشن با شلوار سفيد پوشيده بود اومده بود دانشکده . همه ميگفتن از کی داره دنبالت ميگرده. وقتی که منو ديد يه لبخند زد و گفت تو زن منی!!! خيلی وقته که دارم دنبالت ميگردم. منم گفتم وااااااااااااا. بعد از يه مدت با اينکه يارو يه جور خاصی بود احساس کردم که  با اين مرد خوشبخت ميشم و تصميم گرفتم که زنش بشم اونم با رضايت کامل. ولی از خواب بيدار شدم و نشد...!!

امروز يا به عبارتی ديروز قرار بود بيام اينجا و يه مطلب بنويسم که يعنی ۲ سال از شروع نوشتنم تو اينجا گذشته. ولی يه کم دير جنبيدم. هر چند که امسال زياد بهش نرسيدم ولی الان و تو اين روزها از اين که يه همچين محيطی رو دارم خيلی خيلی خوشحالم. اميدوارم بتونم اين حس رضايت رو حالا حالا ها نگهش دارم.

کاش هيچ وقت نگفته بودم سلام٬ کاش حداقل اين يه بار رو نگفته بودم...

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٤/٩/٩


 

ديشب با مامان بحثم شد   و چشمام پر شد اشک و ... از اون گريه هايی بود که از اون نهايت دلتنگی مياد و خيلی مظلومانه است . هر وقت اينجوری بيصدا شر شر اشک ميريزم تقريبا هيشکی طاقت نمياره و يه جوری از محيط فرار ميکنه.  معلومه ديگه مامان خانوم هم کلی دلش سوخت و اومد دلداريم داد البته از نوعی که مخصوص خودشه و فقط من می فهميدم که داره دلداريم ميده.

 يکی از دايی جون ها رفته توی کما. همگی رفتيم ملاقات امروز. دو نفر دو نفر از اون لباس استريل ها میپوشيدن و ميرفتن ميديدنش. من و حوری جون اون آخر ها با هم رفتيم. وقتی ديدمش تقريبا لال شدم و فقط گريه کردم. ديدنش تو اون وضعيت واقعا ناراحت کننده بود. حوری جون باهاش حرف ميزد و من فقط نگاه ميکردم و هی خودم رو کنترل ميکردم که يه وقت حوری جون نبينه دارم گريه ميکنم. بعدم خودم رو با علائم حياتيش مشغول کردم تا بلاخره اومديم بيرون. موقع برگشتن هم ماشين ما جا نداشت و من موندم تا با دايی اينا برگردم. اين شد که با معصوم جون رفتيم تا با يکی از پرستار ها صحبت کنيم. اولش که خيلی گنگ حرف زد . بهش گفتم ميشه علمی تر صحبت کنيد؟ اونم يه چيزهای چرت ديگه اضافه کرد . میشه يه کم دعا کنيد.کاش ميشد که فردا زنگ بزنن و بگن که کاملا هوشياره. کاش میشد...

دارم يه آهنگ عالی گوش ميدم.

پ.ن:  يه خبر خوب؛ دايی جون به هوش اومده. ديروز از يکی از پرستارها چايی خواسته .امروز هم تونسته بشينه. همه ی علائمش خوبه فقط قند خونش خيلی بالاست. 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/٤


 

 

هسته پرتغال رو از روی زمين برميدارم و ميندازم تو بشقاب و خورد کردن پوست پرتغال رو ادامه ميدم. تو داری يه خرمالوی نيمه رسيده رو ميخوری و دهنت مرچ شده. صورتت رو جمع ميکنی و چهره ات بامزه ميشه. من ميخندم . تو هم ميخندی. من هنوز دارم پوست پرتغال خرد ميکنم. دستم رو ميگيری و ميگی نگران نباش. ميگم  نيستم. کارد رو از دستم ميگيری و دستهام رو توی دستهای چسبناکت قايم ميکنی و دوباره اما آرومتر ميگی نگران نباش. بغض ميکنم . دلم ميخواد  بغلت کنم و سرم رو فرو کنم توی پوليور سورمه ايت و تمام حرفهايی  رو که داره خفم ميکنه زار بزنم. ولی يه چيزی از جنس خجالت و غرور  مانع ميشه. دستم رو از دستت ميارم بيرون. ظرفهای ميوره رو جمع ميکنم و ميرم آشپزخونه. تو... هيچی نميگی.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٤/٩/۱