و اين منم

 

۱۰ - ۱۵ روز بود که نديده بودمت. تو اين مدت يا نبودی يا سايه بودی . پاهات رو ميديدم که از پله ها پايين ميومد٬ اما نميشد که بمونم و ببينم که هستی. اونروز همين ها رو داشتم با خودم ميگفتم که چرا نيستی٬که چرا موقع هايی که به اون روش مسخره با هم ارتباط داريم  انقدر از هم دور ميشيم. توی راهرو قدم ميزدم و آرزو ميکردم که بيای. عجيب بود ولی پاهات رو همون موقع ديدم که دارن از پله ها پايين ميان ٬من  اينبار موندم . تو کامل شدی و من نفهميدم که چرا پشت کردم و رفتم طرف پنجره. ميخواستم که برگردم اما نميشد ٬نميتونستم. از توی شيشه ديدم که اومدی طرفم .ايستادی٬ چند قدم اينور اونور کردی ٬ ايستادی و بعد رفتی. من همه اينها رو از توی شيشه ديدم و برنگشتم. بعد همه چی قطع شد و من دهها بار به خودم لعنت فرستادم که چرا پشت کردم... چند وقته که فهميدم اگه پشت نميکردم اگه ميموندم ٬ تو ميرفتی.

يه پسر بچه که مثل ای کيو سان کچل شده و همه کلی قصه ميخورديم که طفلی چرا بايد انقدر زجر بکشه ٬ امروز وقتی داشتم شيرينی ميذاشتم تو دهنش انگشتم رو گاز گرفت . جاش خيلی درد ميکنه.خيلی.

وای اين پرشين بلاگ چقدر جينگول شده يهويی!!!!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱/۳٠


 

                    

 

بايد يه ليست از کارايی که ميخوام بعد از امتحانم انجام بدم بردارم. فردا سمينار دارم. پس فردا يه ميانترم. و چهارشنبه هم امتحان هولناک جراحی. يه هفته جهنمی که اميدوارم سالم ازش بيام بيرون.از برنامه درسيم خيلی عقبم اما به جای خوندن هی راه ميرم هی ذره دره فيلم ميبينم هی زنگ ميزنم به دوست جون و هی ميگم وايييييی:)))))))) از بس خودم رو مچاله کردم مهره های کمرم جابه جا شدن و کمر درد گرفتم. با اين اوضاع از ديروز دوبار يه فيلمی رو ديدم به اسم زنهای مردنما که موزيکال بود و يه عالمه از آهنگهای محبوبم رو به طرز خوشگلی نشون ميداد. فيلم بر عکس اسمش مربوط به مردهای زن نماست بيشتر.  من که خيلی خوشم اومد. ولی ممکنه خيلی ها خوششون نياد چون پسره که يه تيکه هايش رو ديد مورمورش شد. اگه کسی فيلم رو ديده به نظرش بازيگر نقش کارلا واقعا مرد نبود؟! توی تيتراژ اسمش تونی بود . اين يه اسم پسروونه نيست؟!!

اين بالايی هم که ميبينيد عکس عشق منه!!!!!

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱/۱٩


 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱/۱٦


 

تمام امروز رو کلافه بودم. چند تا نگاه نامفهوم يه نفر بهانه دستم داد تا همه چی رو بندازم گردن اينو اون. مثل يه پيرزن غر غرو انقدر حرف زدم و بهونه گرفتم تا رسيدم به حد انفجار. بعد م به بهونه خريد خنزر پنزر رفتم بيرون و تاکيد کردم که کليد نميبرم. تو راه هم گريه ام گرفت که خودم رو کنترل کردم. وقتی برگشتم تقريبا ۳-۴ دقيقه داشتم زنگ ميزدم اما کسی در رو باز نميکرد و تمام اون چند دقيقه هر چی فکر مزخرف بود به ذهنم رسيد که دارن تنبيه ام ميکنن و الان دارن به ريشم ( کدوم ريش؟!!) ميخندن و از اين حرفها که رسوندم به عصبانيت گاوی. زنگ يکی از همسايه ها رو زدم و رفتم تو . از خونه خودمون صدای چرخ گوشت ميومد. اما من به يه جايی رسيده بودم که ديگه داشت از دماغم بخار ميومد بيرون. با اولين زنگ در باز شد و من هر چی رو خريده بودم محکم کوبيدم رو اولين صندلی که ديدم. بعدم جيغ زدم که چرا با من اينکارو ميکنين؟!! اونا همشون ميگفتن ما هيچ صدايی نشنيديم و من باور نميکردم. بعد تو همون حال داغون که يه جورابم رو دراورده بودم ياد بستنی هايی افتادم که خريدم و الان ممکنه در اثر اون ضربه مهلک له شده باشن. پريدم و مال خودم رو برداشتم و بقيه رو گذاشتم تو جا يخی. خودم که يادم ميوفته خندم ميگيره که چقدر ديونه ام . با اون قيافه نشسته بودم بستنی ميخوردم و  غر ميزدم. فکر کنم دچار بدبينی شدم. يعنی يه کم داشتم ها ولی بيشتر شده. خيلی بد و وحشتناکه اين اخلاق گهم!!!!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱/۱۳


 

امروز خواب ديدم که رفتيم آفريقا. البته يه نفر بهم تو خواب گفت اينجا افريقاست که فکر کنم اشتباه کرد چون از نظر خودم استراليا بود:))))) نميدونم چطور شده بود از اونجا سر دراورده بوديم يهويی . يه جزيره ای تو خوابم بود به اسم ميمينه که با يه جاده از وسط آب وصل ميشد به اونجايی که ما وايساده بوديم. بعدش ما رفتيم تو جزيره دامن پوشيديم و عينک زديم که بريم بگرديم. خيلی وقت بود که خواب به اين آرومی نديده بودم اون با جزئيات  و يادم هم بمونه. مخصوصا اون اسم ميمينه !!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱/۱٢


 

ديشب عيد بازی شروع شد. واسه اولين جا بايد ميرفتيم خونه بزرگ فاميل و کی از زندايی مادربزرگم بزرگتر؟!! خواهشا اينجوری نکنيد قيافه هاتون رو ٬ منم خودم موندم که چطور مامان مادربزرگم و زندايی ـ ش هستن و خوبن( شکر خدا) ولی مادربزرگم نيست. البته ما هر وقت ميخواهيم بريم اونجا ميگيم بريم خونه دايجان اونم بعد از ۷-۸ سال که از فوتش ميگذره. زندايی خانوم خيلی وقت سال پيش يه سکته کرده و نميتونه درست حرف بزنه. يعنی از اون موقعی که من يادم مياد همينجوری بوده. و من رو هم بيشتر بعد از کنکورم ديده . مثل بيشتر فاميل. خودم هم باورم نميشه که انقدر منزوی و گوشه گير بودم اونموقع. اينا رو گفتم که به اينجا برسم که موقع خداحافظی  وقتی رفتم ببوسمش دستم رو گرفت و ماچ کرد. من فقط موقع ديده بوسی اول بهش گفته بودم که چقدر خوشگل شده و فکر هم نميکردم که کلا متوجه حرفم بشه. کلی شرمنده شدم. يه بارم مريض پروتزم اينکارو کرد. خودم رو اگه بکشن هم امکان نداره دست کسی رو ببوسم. فکرش هم ناراحتم ميکنه.

 تازه گی فهميدم که از آدمای تپلی و سفيد خوشم مياد مخصوصا اگه دهنشون کوچيک باشه و چشماشون بزرگ :))))

ميشه بيخيال شی؟!!!

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱/۸


 

در اين يه سال٬ به اندازه چند سال بزرگ شدم. دنيای کودکانه ای که با چنگ و دندون واسه خودم نگهش داشته بودم يهويی پودر شد و من به يه دنيای کثيف پرتاپ شدم.روزهای خوب کم نبودند اما روزهای بد انقدر پررنگ و تلخ بودند که همه ی گذشته رو پر کردند.  دلم نميخواد به سال قبل فکر کنم. همه ی حواسم به سال جديده که توی همين چند روز اول کلی زشتی آورده جلوم. احساس ميکنم وارد سرزمين هيولاها شدم و هر لحظه ممکنه بهم حمله بشه. اميدوارم اين ضرب المثل که ميگه سالی که نکوست از بهارش... درست نباشه. يه لحظه.... ميخوام يه فوت محکم کنم تا اين ابرای خاکستری برن کنار و بتونم شکوفه های بادوم رو ببينم.اوه نه من نقش جهان رو ديدم سی و سه پل رو ديدم. کنار قبر حافظ فال گرفتم (هر چند که فال دردناکی اومد). توی ارگ کريمخان با دهن باز قدم زدم.فنقل خاله دو ـ سه بار اومد بقلم٬ سرش رو گذاشت روی سينه ام و خوابيد. يه دوست خوب برام کلی فيلمهای خوب عيدی آورد. اينها همه بايد خوشحال کننده باشن ديگه ...

سال نو با يه تاخير چند روزه مبارک.

توی سال جديد خيلی دلم ميخواد که بيشتر و بيشتر اينجا بنويسم  مخصوصا با اين سيستم آمارگيری جديد که کلی هيجان انگيزه .

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱/٧