و اين منم

 

 

 

 

این آخری ها که مامان رفته بود همدان یکی بهش گفته که گلاب واسه پاک کردن آرایش خوبه و کلی هم واسه پوست مفیده. حالا من گاهی که یادم هست این لکه های رنگارنگ رو از صورتم پاک کنم میرم سراغ شیشه گلاب. بوش که میخوره به دماغم، ظرف انارهای دون کرده میاد جلوی چشمم که دارم توش گلاب میریزم. و دیگه فقط همین.

 

این چند وقت گرفتاریهای آخر ترم و کارای تلمبار شده رو هم و امتحانهای ریز و درشت و از همه مهمتر مقصود* که نمیدونه من وبلاگ دارم باعث شدن که نتونم بیام قشنگ تعریف کنم چی به چیه. توی ده روز گذشته منی که روزی 2-3 ساعت اینترنت خوراکم بود فقط یه کارت 2 ساعته رو مصرف کردم. اما دیشب این کامنت آخری یه جورایی قلقلکم داد و باعث شد برگردم به زندگی وبلاگی تا یه وقت فکر نکنید که چقدر بی جنبه ام!!! الانم مقصود امتحاناش شروع شده و رفته که یه چند وقت نباشه و منم یه فرصت پیدا کردم واسه نوشتن.

 

مرسی بابت تعجبها و تبریکهاتون. واکنش شماها هم خیلی خیلی شبیه سایر دوستام بود.کلی این چند وقته خندیدم به واکنشهای بقیه وقتی این خبر رو میشنون.البته باید بگم خودم هم 2 روز بعد از نامزد کردن وقتی بدنم از داغی دراومد شکه شدم و حتی پشیمون . ولی الان خوبم. به کمک یه دوست خوب هضم کردم این اتفاق مهم رو. آرومم. دریا صاف شده.

 

 

 

* مقصود از مقصود همونیه که از لابلای روزهای تکراری یهو پیداش شد و فوری نامزد کردیم!!!

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٠/٢٦


 

 

 

به خدا من الان کلی مطلب نوشته بودم ولی طی يک اشتباه ابلهانه همش پريد:(((( دير وقتم هست و ديگه حوصله ندارم که دومرتبه بنويسم ولی قول ميدم که فردا در اولين فرصت چيز ميز بنويسم تا اينجا هم از اين بهت بيرون بياد!!!

فعلا....

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٠/٢٥


 

 

 

چرا هيچ کدوم از شما نيومد بگه که کجايی و نيستی و اينا؟!!!

تا منم بگم دارم ميرم شووور کنم:))))

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٠/٢٠


 

 

 

 

دیروز یه کاری پیش اومد یه جای دور. زنگ زدم گفتن مسئول مورد نظر ساعت 11 میاد تا 5/12 منم هراسون گفتم آقا شما که مسیرتون همیشه اونجاست بنظرتون اگه من الان از هفت تیر را بیوفتم میتونم خودم رو تو اون ساعت برسونم اونم گفت آره. منم بعد از 2 ساعت تاکسی و مترو و می نی بوس سواری و کلی پیاده روی یازده و چهلو پنج دقیقه رسیدم اونجا. فکر میکنید چی شد؟!! بهم گفتن که مسئول مورد نظر ساعت یک به بعد شاید تشریف بیارن. بعد از یه کم غر غر کردن گفتم اگه میشه شمارش رو بدید خودم بهش زنگ بزنم. که ندادن. منم گفتم عیب نداره و شروع کردم به این ور اونور زنگ زدن که از بچه ها شماره رو بگیرم. قرار شد یکی بهم اس ام اس بزنه.تو همون هیر و ویر خانوم منشی که دید من انقدر پیگیرم خودش شماره رو گرفت و هنوز حرف نزده آقای مسئول یه چیزی از اونور بهش گفت تو مایه های خفه شو. شماره که رسید پشت بندش یکی خبر داد که دکتر فلانی گفته باید واسه طرح درمانت دانشگاه باشی.که اگه تو خوش بینانه ترین حالت یک ساعت هم طول میکشید که برگردم باز نمیرسیدم.تازه یه وقت دکتر هم داشتم ساعت 2 که اونم دیگه دست نیافتنی بود. فکر میکنید من چی کار کردم اون موقع؟!!! پا شدم دعوا کردم؟!! زنگ زدم به آقهه هر چی از دهنم در اومد گفتم؟!! بر گشتم دانشگاه؟!!نههههههه. نشستم روی یه صندلی و گریه کردم. همون موقع هم مامان زنگ زد و من لوس دیگه تقریبا زار زدم. طفلی مامان مونده چه بلایی سرم اومده که اینجوری دارم فغان میکنم. خودم هم میدونم این کارا ازم بعیده . اما تو اون شرایط بعد از اون همه خستگی تنها واکنشم فقط همین بود. از اونجایی که هیچ کجا رو اونطرفها بلد نبودم تا ساعت یک و نیم روی همون صندلی نشستم و فین فین کردم. خیلی مسخره است با اینکه کارم انجام شد و یه دوست هم تو دانشگاه به دادم رسید و رفت با دکتر صحبت کرد، تا موقعی که رسیدم خونه یعنی تا 3 ساعت بعدش بنده همچنان اشک تو چشمام جمع میشد و آه میکشیدم!!! فکر کنم خیلی بهم ظلم شده بود.

 من یه اعتراف یادم اومده : علاقه ی خیلی شدیدی دارم به خوردن بربری با نوشابه اونم کوکا J)))

به طرز عجیبی رسیده ام جلوی امامزاده قاسم.  دست میکنم توی جیبم تسبیح بچرخانم. جیب سوراخ شده و تسبیح آبی ام افتاده،نیست.امروز را با یک نفر دیگر بوده ام و شب ، الان، دلم برای  تو تنگ شده. کجا رو دنبالش بگردم؟!!!کجا رو دنبالت بگردم؟!!

 باید  حرف بزنم. خیلی.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٠/٦


 

 

 

من تقریبا بیخیال این بازی جدید شب یلدایی شده بودم چون فکر نمیکردم که کسی دعوتم کنه از بس که روابط کمی دارم با بقیه. ولی نوشین عزیز باعث شد که یه کم اميدواری پيدا کنم.و اما اين شما و اين هم اعترافات من:

 

1-     وقتی تابستون نگار اومده بود ایران با پسره دو بار تا دم اون کافی شاپی که محل قرار بود رفتیم . ولی من هر بار از ترس اینکه دارم وارد یه محیط غریبه میشم عقب عقب برگشتم. تا اینکه رفتیم از یه مغازه پایینتر خرید کردیم و من با انرژی که از خریدم گرفته بود شیر شدم و بلاخره رفتم تو. بعدم که گفتن دیر اومدین به دروغ گفتم که نتونستیم از خیر دیدن مغازه ها بگذریم!!!!

2-      تا حالا یه بیسکوییت از توی کشوی بقل دستیم توی دوران ابتدایی یه 100 تومنی از کیف مامانم توی همون دوره. یه نوشابه خانواده از توی هتل و مقدار زیادی عکس پری آپیکال از بخش رادیولوژی دانشگاه دزدیدم. به خاطر اون سه تای اول به شدت عذاب وجدان دارم.

3-     وقتی سه سالم بود پسر عموم رو که اونموقع 2 سالش بود گاز گرفتم. بابای پسر عموم که عموم هم میشد دعوام کرد و منم شروع کردم به عر عر کردن بعدشم با عمو قهر کردم. عمو ی خدابیامرزم هم واسه آشتی بردم و برام یه کفش تق تقی زرشکی خرید. نزدیک 6 ساعت از اون روز رو با جزئیات کامل یادمه!!!

4-     یه بار وسوسه شدم که با تیغ رگ دستم رو بزنم. اما چون نمیخواستم که بمیرم به جای اون رگ اصلی از انگشت شصتم شروع کردم به بریدن انقدر اون سوزش و راه افتادن خون برام جالب شده بود که دو تا انگشت آخر رو خیلی عمیق تر بریدم. هر موقع به جای اون زخمها نگاه میکنم ، میفهمم که یه بیمارم که خدا آروم آروم یه کم خوبترم کرده.

5-     هیچ علاقه ای به اینکه زیر بارون قدم بزنم ندارم. توجیه ام اینه که خیس میشم.

 

خیلی دلم میخواست که واسه این بازی چیزای بامزه و یا شادتر بنویسم. ولی هرچی که داره یادم میاد تلخه یه جورایی، حداقل واسه خودم.

 و اما 5 نفر بعدی که قرار آلوده بشن: دی، اتاق رنگ ، الهه جونم ٬ رهگذر خسته ، تنها در تاریکی.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٠/۳


 

 

 

 

بلاخره به زندگی طبیعی برگشتم. به اینکه با خیال راحت ساعتها جلوی کامپیوتر و تلویزیون وقت تلف کنم. به اینکه دیگه از جلوی فیلم فروشهای ولیعصر آروم رد بشم. به اینکه مجله محبوبم رو ورق بزنم با لبخند . به اینکه هدر بدم عمرم رو بدون عذاب وجدان و به اینکه زندگی کنم مثلا شيرين .از امتحان دوم که اصلا به نتیجه اش مطمئن نیستم. یک نیمروز کامل رو توی بازار از نوع گلو بندکی, یک نیمروز کامل را در حال گردگیری دخمه ام و یک نیمروز کامل را توی اتاق دختر داییم صرف کردم . دلم میخواد یه هفته بمونم تو خونه و به همین رویه انقدر ادامه بدم تا خفه شم . از عصر هم هی داریم این اخبارها رو چک میکنیم ببینیم کی میخواهند این فردا را تعطیل کنند از فرط آلودگی:))))

 

دختر داییم حس ششمش مثل بویایی سگ کار میکنه لامصب!!!

 

هنوزم بهت فکر میکنم ...بزرگترین بدبختیم همینه:(((

 

تیک تیک تیک...

 

بعد از سالها دلم برای خاله هایم تنگ شده است که دوره ام کنند. نصیحتم کنند. بخندند. بخندم.بخندم. بخندم...

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٠/٢