و اين منم

 

 

 

من داشتم یه مدتی خوب مینوشتم ها .... اما رفتم یه چند روزی سفر و باد به پشتم خورد و دومرتبه ولو شدم.

 

حالا الان اومدم دیگه خدافظی کنم... اوه نه اینطوری نگاه نکنید( خودم رو چقدر تحویل گرفتم!!) از نوشتن و اینجور چیزا نمیخوام جدا بشم. اومدم که از سالی که داره تموم میشه خدافظی کنم. احتمالا امشب یا فردا ما طبق روال هر ساله میریم همدان . اینه که گفتم بیام تو این دم دمای آخر آرزوهای خوب خوب براتون بکنم و سال خوبی رو مژده بدم: )))))))

 

  نگار یه چیزای خوبی نوشته بود توی پست آخرش.

گاهی می دونی نباید ها،میدونی اصلا نباید،اصلا اصلا اصلاولی.....
کاش خدا موقع تحویل سال هممون رو بغل کنه،لااقل تحویل سال اگر همه سال نمی خواد چنین کاری کنه
....

 منم میگم کاش !!!

 

یه چیزایی از صبح شدیدا ذهنم رو مشغول کرده  اما نمیگم چون جاش الان و اینجا نیست!! ))))) الان فقط وقت حرفهای خوب زدن و شاد بودنه . فرصتی نیست واسه این فکرا  اما دلم واسه بعضی ها خیلی تنگ شده و دیگه دستم یه جورایی بسته اس و نمی تونم  بهشون زل بزنم و بگم جون جونم ، جوجه جونم دوستون دارم و دلم براتون تنگ شده . از اینجا آرزو میکنم سال خوبی داشته باشید خوبتر از پارسال و پر بارتر از همیشه.

سال نو مبارک.

 

یه چیزی بی ربط . من تو این بازی همین یک ساعت پیش که داشتم شدیدا فکر میکردم٬امتیاز ۳۹۷۷۱۰ رو آوردم. از همین جا حریف میطلبیم!!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱٢/٢۸


 

 

 

من الان فقط اومدم سک سک کنم و کارت امروزم رو که ديگه شده ديروز بزنم:))) ولی الان انقدر يه چيز خونم زياد شده که طاقت نميارم و بايد بگم که همين الان از خونه مقصود اينا اومدم و کلی از دست بعضی ها شاکی ام. البته مقصود خوشبختانه خواهر نداره!!!! ...

يه چيزی ميخواستم بگم يادم رفت:(((((

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٢/۱٦


 

 

 

الان یه نصفه پیراشکی رو که از ظهر مونده بود با دو تا قلپ شیر خوردم و تصمیم گرفتم قبل از اینکه مقصود این دورا برا پیداش بشه سهمیه ی چرند و پرند امروزم رو بنویسم. از همین جا اعلام میکنم که اگه دلتون نخواست گوهر فشانی های من رو تا اطلاع ثانوی نخونید اما همین طوری بی ربط کامنت بزارید تا دل من رو شاد کنيد:)))))

 

چند روزه اهل خونه علیه من توطئه کردن و هی را برا بهم میگن که داری چاق میشی. هی من میرم وزن میکنم هی میبینم تغییری نکردم باز هی اینا به من میگن نه چاق شدی دیگه!!! از اونور هم مقصود شدیدا تمایل داره که بهم رژیم بده . منم که شکمو و هله هوله خور. به جای اکسیژن با شکلات و شیرینی نفس میکشم. اینه که حالا دقیقا تو همین چند وقت کلی با عذاب وجدان دارم تغذیه میکنم و علاقم به خوراکی های محبوبم صد چندان شده :((((((

 

هيچی ديگه همينا .الان دقت کردم ديدم چقدر....نوشتم. خدا بدور!!!

 

اوه الان يادم اومد ديروز يه خواب عجيب قريب ديدم. الان وقت نميشه بگم تا همين جاشو داشته باشيد که فردا بيام تعريف کنم!!!!

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱٢/۱٤


 

 

 

خوب من واسه اينکه دستم راه بيوفته تصميم گرفته بودم که هر روز يه چيزی حالا هر چقدرم چرند و پرند و بی ارزش بنويسم تا بلکم يه فرجی شد و باطريم روشن شد دومرتبه. ولی الان از ساعت ۹ شارژم تموم شده ( الان کلی دنبال ژ گشتم اين يعنی که کيبوردم نو شده. شايان ذکر است که بگم کارت گرافيکی و موسم هم نو شده. فيس فيس!!!!) انقدر اين پرانتزه طولانی شد يادم رفت داشتم چی ميگفتم. :(((

حالا برم شام بخورم ببينم اتفاقی ميوفته يا نه؟!!! شام هم الويه داريم. يادتونه اون تبليغ سس دلپذير رو؟!!!آخی دلم واسش تنگ شد .

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۱٢/۱۳


 

 

 

ونگ ونگ ونگ...... من دلم ميخواد چيز ميز بنويسم ولی يادم رفته :(((((((((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۱٢/۱۳