و اين منم

 

 

خوب اون واحدم به سلامتی حذف شد. يعنی قراره که نذارن برم امتحان بدم که اونجوری ميشه صفر و بايد برم هر طور شده حذفش کنم. بعدم برای اينکه خودم رو يه کم سبک کنم نشستم کلی حساب کتاب کردم که اينجوری تازه خيلی بهتر شد و يه امتحانی که همينجوريش احتمال افتادنش خيلی بالا بود از سرم واشد . تازه ترم بعد هم دانشگاه همسايه ارائش ميده و لازم نيست ۲ ترم صبر کنم و باز با استادای گوشتلخ خودمون بردارم. بازم تازه کلی نقشه کشيدم که برم تو دانشگاه همسايه اون رديف جلو بشينم و هی با چشمهای قلمبه شده به درس گوش بدم و هی هرجلسه هم برم با کلی عشوه از پسر خوشگله ی کلاسشون جزوه بگيرم و باهش دوست بشم.بعدم  ازدواج کنیم و خوشبخت بشیم . (من حالم خوبه فقط قکر کنم  شوک خيلی بزرگی بهم وارد شده!!!)

استاد راهنما جونم انقدر آرامش داره که از اونورش افتاده و ديگه رسيده به تنبلی. تنها کاری که کرده فقط يه عنوان بهم معرفی کرده با يه استاد ديگه . استاد دوم هم که تو جاده کرج تشريف دارن و منم به علت همون آرامش بيش از حد٬  اينکه برم تا اونجا و ازش کمک بخوام  برام حکم يه چيزی تو مايه های بالا رفتن از کوه قافه. اينه که هم خيلی استرسی شدم هم  خيلی بدبخت.:((((((((((

هی!! منو ميبينی؟!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۳/٢٩


 

 

به به که چه قالب خوشگلی دارم!!!!!!!!!!

امروز خيلی شانسکی يکی از مريض های ۲ ترم پيشم رو ديدم که واسش کامپوزيت ونير کرده بودم. مريض ارتوی يکی از بچه ها بود و طرف تا حالا نفهميده بود که سانترالهای مريضش ونير شده. بعد از چند ماه هيچ تغيير رنگی نداده بود. تقريبا محشر بود( بابا خود تحويل!!!!). جالبه که دو تا از بچه ها که پيش دو تا از استادهای خودمون ونير کرده بودن تغيير رنگهای وحشتناکی داشتن. مال يکيشون نارنجی شد و مال يکی ديگه خاکستری. اونوقت کار من خدا رو هزار مرتبه شکر از اولش هم قشنگتر شده بود. هم خودش و هم مامانش  کلی تحويلم گرفتن.اين رضايتی که تو برخورد و نگاهشون بود خيلی مزه داد:)))))))))

ولی بعدش يکی از استادخانوما حالم رو گرفت. غيبتهام بيش از حد بوده و ميخواد بهم صفر بده:((((( نامرد!!!  رفتم يه استاد ديگه پيدا کردم که شايد يه کمکی بتونه بکنه . قراره فردا نتيجه اش رو بگه. دعا کنيد به خير بگذره.اگه ميشه خيلی دعا کنيد!!!!

 بلاخره هر ۴ تا انگشت رو رد کردم. کاش فردا بيای و به جای هر حرفی فقط چند دقيقه به چشمام خيره بشی. کاش اجازه بدی من هرچی که خودم دوست دارم از توی چشمات بخونم.بخونم که تو اين مدت تو هم مثل من بيتاب بودی...

 قضيه کوتاه کردن موهام هم فعلا منتفی شد. تنها حمايت کننده بخش خانگی هم نظرش رو عوض کرد و من که تو اين شرايط به شدت دهن بينم ٬ تصميم گرفتم فعلا کاری انجام ندم.

کسی خبر نداره که رونالدوی تيم پرتغال مجرده يا متاهل؟!!! و اگه احيانا مجرده دنبال زن دندونپزشک ميگرده يا نه؟!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۳/٢٧


 

 

 

تو اين هوای گرم تابستونی يه چيزی که از همه بيشتر هوس کردم کوتاه کردن موهامه. اونم از اون مدل کوتاه ها که ديگه چيزی پشت گردن  باقی نميمونه و جلوش هم ديگه نميريزه تو صورت. هوممم......... تو خونه که اعلام عمومی کردم. مامان فوری گفت خوب برو کوتاه کن . اونم به خاطر اينکه از رنگ موهام خوشش نمياد. پسره  اما يه چيز خوبی گفت. گفت از يه ماه بعد يه خط کش ميگيری و هی سانت ميکنی که چقدر بلند شده و تا يه کم بلند ميشه شروع ميکنی به بستنش. راست ميگفت. اخلاقم همينجوريه. اينه که فعلا  تو فکر فرو رفتم و مرددم.>:---(((

  يه بار چند سال پيش ٬ فکر کنم ۱۵- ۱۶ سالم بود. تو تابستون يه همچين تصميمی گرفتم و اعلام هم کردم که ميخوام خيلی خيلی کوتاه کنم. يکی از خاله هام هم برگشت گفت تو که اينجوری دوست داری مدل قيصری کوتاه کن. منم چشمام برق زد و فرداش رفتم آرايشگاه و به خانومه گفتم قيصری. خانومه هم گفت يعنی انقدر کوتاه؟!!! منم گفتم آره. اونم بسم ا... گفت و مشغول شد و بعد از نيم ساعت  منو تبديل کرد به يه کچل که حالا ۱ سانت موهاش رشد کرده.!!! تقريبا وحشتناک بود و انقدر کوتاه  که هيچ جوری  نمیشد درستش کرد. شبيه سربازا شده بودم. يه بار تو استخر که پريدم تو  آب و کلاهم در اومد وقتی سرم از زير آب اومد بيرون چند تا ناجی به هول دوييدن طرفم.  فکر کرده بودن که يه پسر قايمکی اومده تو .!!! 

دلتنگتم. زود برگرد و برام يه گاو بيار.

 نميفهمم اين پرتغال کی ميخواد دست از خونه ما برداره. آخه آدم اينهمه ميوه های تابستونی رو ول ميکنه هی ميره پرتغال ميخره؟!!!!!!!!

  


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۳/٢٤


 

مارو مينداخت پشت وانت زرد سال چهل و هفتش و ميبرد سد. توی راه ما سرپا بوديم و زل ميزديم به جلو . من بيشتر از ۹ سال نداشتم.  پشه ها با سرعت به صورتهامون برخورد ميکردن و له ميشدن. اونجا برنامه شروع ميشد. برنامه سنگ انداختن به درياچه آروم پشت سد. تقريبا سنگ هيچکدوممون روی آب نمیپريد. گاهی معجزه ای ميشد و سنگ يه نفر دو بار میپريد و دفعه سوم غرق ميشد. يکی از دوستام چند وقت پيش برام تعريف کرده بود که جسد يکی از اقوامش رو که ماهها پيش تو سد غرق شده تازگی کشيدن بيرون. من به درياچه خيره ميشدم و فکر ميکردم اگه يه روزی آب دریاچه رو خالی کنن چند تا لاشه از زير لجنها مياد بيرون. بعد از يه ساعت دومرتبه ما رو مينداخت پشت وانت مدل چهل و هفتش. ما اينبار مينشستيم ولی باز پشه ها تو صورتمون له ميشدن.  عصر ميرفتيم روی تپه شنی و شروع ميکرديم به قبر کندن.شب خواب ميديدم که افتادم توی درياچه و جنازه هايی که لای لجن ها بودن پاهام رو گرفتن و نميذارن بيام بالا...

شخصيت منفی و بدبينم داره کلی خودش رو به آب و آتيش ميزنه تا اميد کوچولويی رو که تازه گی پيدا کردم  از بين ببره. من و شخصيت خوش بينم چنگ زديم به اميد تازه پيدا شده و انقدر محکم گرفتيمش که داره له ميشه.

چند وقت پيش crash رو ديدم . معرکه بود و خيلی هم به موقع . دبدنش رو توصيه ميکنم وحشتناک.

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۳/۱٧


 

يه بعد از ظهر جمعه سگی. با دوست جامعه شناسم رفتيم بيرون به قصد خريد. مغازه مورد نظر بسته بود و شروع کرديم به قدم زدن تو شهری که برای بار اول مرده بودنش رو ديدم. هر وقت با اين دوستم  ميرم بيرون احساس ميکنم که چقدر ... چندين و چندين روز ميگذره تا من دوستم رو دوباره ببينم. و اون هر وقت سراغت رو از من ميگيره من آه ميکشم و ميگم خب تو اين يه ماه و چند روز من ۳ ميليمتر بهش نزديکتر شدم. يعنی به تو. گاهی اوقاتم ميگم خب من ۲ سانت ازش دور شدم يعنی تو دورم ميکنی.

امروز واسه دوستم تعريف کردم که اولين بار عاشق يه پسر بسيجی شده بودم که ريش داشت و هميشه يه تسبيح تو دستش بود.  پسر خيلی زيبايی بود و من به خاطر اينکه خودم رو بهش نزديکتر کنم رفتم و يه مشت تسبيح خريدم . از اونا فقط يه تسبيح خيلی ريز آبی باقی مونده که از وقتی يکی از فالگيرها بهم گفت با يه تسيبح آبی صلوات بفرست هميشه تو کيفمه. به دوستم گفتم که دفعه دوم تو دانشگاه عاشق يه پسر شهرستانی شدم که يه هيکل گنده با دستهای بزرگ داشت. معشوقم خيلی شبيه مزرعه دارها بود و بعد از تعطيلات تابستون با گونه های سوخته برميگشت .ومن بيشتر مطمئن ميشدم که طرف کشاورزه. خودم و دوستم امروز کلی به خاطراتم خنديديم.

امروز وصل شد به امشب که تو يهو تصميم گرفتی هر چی توهين بلدی به من بکنی و بعد بگی که همش شوخی بوده.

کاش ميتونستم ازت دلخور بشم و پشت کنم!!!!!!!

حالم داره از خودم بهم ميخوره.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۳/٦