و اين منم

 

  
بیدار که شدم خونه بعد از مدتها خالی بود و بسی کیفور شدم .  مسواک زدنم ۴۵ دقیقه طول کشید. میتونم اسمم رو توی اون کتابه ثبت کنم ( همون که رکوردها رو توش مینویسن) دچار وسواس شدم تو مسواک زدن. همش فکر میکنم سمت چپ لینگوال مندیبل رو میس کردم!!!بعدش هم یادم اومد که یه بستنی توی یخچال هست و تصمیم گرفتم به جای صبحونه ازش استفاده کنم. ولی بعد از یه ربع در اثر گرسنگی و ضعف به لرز افتام و به یه چایی شیرین شیرین پناه بردم.مشغول تناول صبحانه در کمال خوشبختی بودم که تنهایی ام به پایان رسید.  
 
دیشب خواب میدیم رفتم یه آرایشگاه که  بهترین میکاپ آرتیستش یه آقای توپولی  بود.طرف انگار معجزه گر بود با چند تا قلم مو و سایه شبیه آنجلینا جولی درست میکرد!!!!
 
گاهی فکر میکنم که نکنه اینجا رو پیدا کرده باشی ؟!!  کم رد پا جا نذاشتم. اگه الان داری اینجا رو میخونی زودتر خودت رو نشون بده. دلم برات خیلی تنگ شده.
 
 
دارم اندی گوش میدم و بشکن میزنم. هر دفعه یه بار هم یه قری میدم. دارم میرم به همدان و عباس آباد. اونجا از تلفن و در نتیجه اینترنت خبری نیست. از تکنولوجی فقط یه تلویزیون داره که  ورژن جدیه و بنفش و سبز نشون میده . اگه تونستم  خودم رو هرچند وقت یه بار به یه جا میرسونم و بهتون میگم که چقدر داره بهم خوش میگذره :))))))))))
 
 
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
 
صد بار در یک روز میمیرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است.
 
قیصر امین پور
 
 
 

نوشته ی saghi در ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٤/۳۱


 

یه سحر خیزی شدم که بیا و ببین. به عمرم سابقه نداشته. ساعت ۴.۵ صبح بیدارم. فکر کن!!!! موقع امتحانها فکر میکردم به خاطر استرس و این حرفهاس که حالا داره اینجوری خودش رو نشون میده .اما الان چی؟!

یه کار بامزه پیدا شده بود واسه تابستون . هفته ای یه روز و روزی بیست تومن حقوق. فقط هم قرار بر معاینه بود. ولی چون دارم میرم همدان نشد که بشه. وگرنه با دوست جون میرفتیم کلی هرو کر میکردیم و عصر هم موقع برگشت حقوقمون رو خرج میکردیم:))))

تقصیر خودمه.

تا من ایر رینگم رو دادم که ببرن انباری باز این دردم شروع شد. حالا یه دوماهی کلا ایر رینگه چسبیده بود به زمین ها انقدر که نقش انداخته بود .فکر کنم همش از اون روز شروع شد که سر امتحان اخری دکتر ل به طور ناگهانی متوجه شد من و دوست جون پیش هم نشستیم و جای من  رو عوض کرد و نشوندم روی صندلی سفت . وسطهای امتحان انقدر دردم گرفته بود که چیزی نمونده بود بگم بیاین جای منو عوض کنید. بعد یهو یادم اومد اگه پرسیدن چرا نمیتونم بگم چون پشتم درد میکنه که!!! واسه همین لال شدم و نشستم روی همون صندلی سفت و درد کشیدم. :(((((((

خوبه که به این پیام بهداشتی هم  به خوبی دقت کنید:)))))

پ.ن: نان را از هر طرف که بخوانی٬ نان است!!


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/٢٩


 

 

کلی ساعته که نخوابیدم. شب به علاوه ی پاسی از دیروز. مغزم یه چند ساعتی  میشه که داره روند تصاعدی استهلاک رو طی میکنه اما هنوز خوابم نمیاد. این امتحانا با فرجه های طولانی حسابی باعث دردسر میشن. دو تا امتحان رو با آخر گیجی دادم  و واسه امتحان بعدی تصمیم گرفتم که خوابم رو میزون کنم . یه جوری که شب بتونم بخوابم. در نتیجه باید کلی ریاضت بکشم :((((((((

خوشحالم که یه قدم هر چند خیلی مورچه ای برداشتم :))

دم صبحی یه کبوتر اومده بود لب پنجره و نمیدونم داشت چی بلغور میکرد. خیلی احمق بوده که فکر میکرده من زبونشو میفهمم !!!!منم از اون احمقتر که فکر میکردم اگه بهش بگم بره میفمه و میره. مجبورم کرد حرکت خشن نشون بدم.

 یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه یه مریض پروتز تنها در صورتی خوبه که بعد از تحویل پروتزش موقع رد شدن از چند تا خیابون انورتر تصادف کنه و بمیره!!! منم اول فکر کردم که چه ضرب المثل قصی(قسی) القلبی!! اما الان کاملا بهش ایمان آوردم. مریضم هر جلسه از اونور شهر لنگون لنگون میکوبه میاد دانشگاه و بعد از امتحان یقه منو میچسبه که من نمیتونم با این غذا بخورم . منم با لبخند و چشمای تنگ میشینم و هی از دندونا کوتاه میکنم تا بلاخره رضایت بده و بگه خوبه یا خیلی خوبه. ولی باز جلسه بعد پیداش میشه. دفعه آخر آقای ارشدی ( منشیمون که آخر دودره بازیه و من خیلی ازش خوشم میاد) میگفت بزن فکشو بشکن تا میزون بشه. وای که من چقدر دلم میخواست اینکارو بکنم ولی باز لبخند زدم و رفتم به استقبالش . کاش میشد یه اتفاقی میافتاد و من دیگه از زیارت مکررش خلاص میشدم :()

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/٢٢


بدون شرح :

    

     

     

      

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/٢۱


 

 

شنيدين يه گلابيه گن میپوشه ميگه من موزم؟!

اينو از وقتی خودم شنيدم واسه چندين و چند نفر اس ام اس زدم و واسه شونصد نفر تعريف کردم و هر بار هم خودم غش غش خنديدم. اکثرا در مقابلش احتمالا مثل خود شماها فقط نگام کردن . فقط پسره بود که خنديد و گرفتارش شد. به طوری که قبل از هر صحبتی با من اول اينو تعريف ميکنه و دوتايی غش غش بهش ميخنديم. بعضی موقع ها هم که واسه مامان تعريف ميکنم نه به جک که دختر ديوانه اش که بعد از چند روز هنوز اين جک واسش تازه گی داره و ريسه رفته ميخنده. تازه يکی ديگه بلدم که اون ديگه معرکه است .!!! تازه موزيکالم هستش: يه مرده ميخوره به نرده...اينجوری نگام نکنين بقيه نداره.:))))))))))

نميدونستم که ايتاليايی ها هم انقدر شبيه ما هستن!!!!مرسی دوست جون.

 

پ.ن: کامنتهای پست قبلی با عرض معذرت توسط يه موجود ناشناخته بلعيده شده.


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/٢٠


 

ديشب يه خواب جالب ديدم. خواب ديدم که يه بچه به دنيا آوردم . بچه ام بر خلاف بقيه وقتی به دنيا اومد نه سرخ بود ونه گريه ميکرد. خيلی خوشگل و سفيد بود و اصلا هم سر و صدا نميکرد( نميدونم چطوری نفس ميکشيد !!!) واسه همين همه فکر ميکردن دختره ولی خودم بعدا فهميدم که پسره ؛) و خيلی هم شيطون و بامزه است. تازه پدر هم نداشت!!! من ميخواستم اسم پسرم رو بذارم محمد علی که مامان ميگفت اصلا اسم شيکی نيست و يا بايد بذاری ايليا يا شنتيا. منم شنتيا رو انتخاب کردم. جالبيش اين بود که همه خيلی روشن فکر شده بودن و هيچکس سراغ پدر شنتيا رو نميگرفت!!!. بعد يکی اومد بهم گفت وای ديگه روزگار خوش نداری با بچه. منم بهش گفتم نه اين آرامشی که خوابيدن پسرم تو بغلم داره به من منتقل ميکنه هيچ جوری نميشه بدست آورد.( فکر کنم داشتم خيلی شعاری حرف ميزدم) . اينجور خوابا که تعبير نداره؟! داره؟!!!
فکر کن٬ کادوش رو آورده و ميگه ۵۰۰۰ هزار تومن از اونی که ميخواسته گرون تر شده و بايد پنج هزار تومن رو بهم پس بدی؟!!!!!


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٤/۱٧


 

 

امشب داشتم توی کيف سی دی ها واسه يه فيلم جديد( قصه های عامه پسند ــ عالی بود) يه جا پيدا ميکردم که يهو چشمم خورد به يه سی دی قرمز که روش نوشته بود همايش. بعد مثل برق همه چی از جلوی چشمام گذشت و هوس کردم که نگاش کنم. سی دی مال عکس های اون همايش کذايی توی سال ۸۳ بود که تو به شکل کلیپ درش آورده بودی و من انقدر آويزونت شدم تا برام رايتش کردی. يادمه واسه اون همايش دوست جون کلی آرايش کرده بود اما من حتی يه ماتيکم نزدم و اصلا تو کل روز هوس نکردم که برم دستشويی و... ولی گيوه هام رو پوشيده بودم:))) نميتونم بگم که خيلی خوش گذشت اما تنها خوبی اون همايش اين بود که تو چند تا عکس ازم گرفتی و اين بهونه رو دستم دادی که ازت اين سی دی رو بخوام.بگذريم٬ برام مثل يه شک بود . عکس واقعا چيز عجيبيه. هميشه فکر ميکردم همين که فارق التحصيل بشم گورمو گم ميکنم و هيچ وقت واسه اين دانشگاه و آدماش ( چه استاد چه دانشجو) دلتنگ نميشم. ولی  الان مطمئن نيستم. اين عکسها نميذارن که همه چی رو فراموش کنم. ولی با اين حال دلم ميسوزه که چرا بيشتر عکس نگرفتيم. بايد دوربينم رو تعمير کنم. عکس اونی هم که چند وقت پيشا مامان سراغش رو گرفت اون تو بود. وقتی اسمش رو از دهن مامان شنيدم واقعا تعجب کردم . از اينکه چطور مامان هنوز اون رو يادشه و من بايد چند ثانيه فکر کنم تا يادم بياد کی بوده؟!!!!

بعد اون ماجرا يه شب درميون خوابت و گاهی کابوست رو ديدم . واقعا بايد خدا رو شکر کنم که اين عادت رو ندارم که تو خواب حرف بزنم ...ميخوام صبر کنم. صبور باشم.هومممم:))))))))

دشمن طبقه اول امروز عقب نشينی کرد و رفت . ديگه راحت ميتونم بپر بپر از پله ها برم پايين و نگران نگاه ترسناکش نباشم که هر لحظه ممکن بود توی راه پله قافلگيرم کنه. خوشحالم.

چقدر خوبه که توی بستنی گردو ميريزن!!!!

يه کاری رو خيلی دوست دارم. اينکه بپرم وسط خيابون و سعی کنم با دست ماشين ها رو نگه دارم تا از خيابون رد بشم. يه جورايی حس قدرت بهم ميده مثل همون جريان پليسه و کاميونه:))))))

يه گلابيه يه روز گن میپوشه ميگه من موزم!!! من ميتونم به اين تا ابد بخندم.

 

پ.ن :‌فردا تولدمه.ديگه نميگم که دارم چند ساله ميشم:))))))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/۱٦


 

يکی دو روزی تعطيل کردم . درس رو ميگم . اين امتحان حذف شده کلی به فرجه هام اضافه کرد و لازم نبود که مثل بقيه تا صبح جزوه ببلعم. به جاش مجله محبوبم( دنيای تصوير) رو دستم گرفتم و زندگی کردم يا حداقل سعی کردم. بعدش هم با دوست جامعه شناسم که موهاش رو آبی متمايل به سبز کرده بود رفتيم بيرون و فيلم خريديم... ولی چيزی درست نميشه. فکر شکست ها و ضربه های اخير به اين راحتی ول کن نيست. نه تا وقتی که زمان جبرانش برسه . اين بار نقش قربانی رو من بايد بازی کنم و اصلا دوسش ندارم. سعی ميکنم بپذيرمش ولی از درون دارم باهاش ميجنگم . جنگی که پيروزش من نيستم .(زياد درگير نشيد . اين مشکلات انقدر هم بزرگ و جدی نيستند .من ظرفيتشو ندارم.)

امشب گربه ای روی شيروانی داغ رو ديدم. خيلی خوب  تونست دومرتبه فکر تو رو زنده کنه...

 

پ.ن: وقتی داريد يه فيلم رو به سفارش فروشنده ميخريد و  وقتی موقع حساب کردن پول فروشنده بهتون توصيه ميکنه فيلم رو با خانواده نبينيد٬ مطمئن باشيد که يه فيلم پورنو رو بهتون انداخته؛[

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/۱۳


 

 

يکی از تلخترين روزای عمرم... کاش ميتونستم اين ۲ ساعت رو حذف کنم و ديگه يادم نياد که تو رو با اون دختره ديدم .اونی که هم زشت  بود و هم لاغر . اما تو خوشحال بودی و داشتی به بدترين شکل ممکن ميخنديدی. حقيقت تلخی بود ولی امروز و توی همون ۲ ساعت فهميدم که من هيج جايی توی زندگيت ندارم:(((( بعد هم اون استاد عوضی که يه زمانی خيلی دوستش داشتم و حالا داشت....خدا من رو وارد يه بازی کرده. بازيی که توش به من هديه های کوچيک ميده و خوشبختی های يه کمی بزرگتر رو ميگيره. بعد به من ميگه انتخاب کن٬ خوشحالی يا غم و غصه!!! تا حالا ميتونستم يه جوری خودم رو نگهدارم که تعادل برقرار بشه . اما امشب نميدونم برای کدوم يکی بايد گريه کنم؟!!!

مامان پشت تلفن فقط دو حالت ميتونه داشته باشه. يا فقط حرف ميزنه و يا فقط گوش ميده و تصديق ميکنه. ۵-۶ سال پيش که خيلی بيکارتر و خنگتر بودم نشستم و شروع کردم به شمردن. توی يه مکالمه يه ربعی پنجاه و چند بار گفت بله!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٤/۱۱


 

 

ديشب چند تا صدای جيغ از تو کوچه شنيدم.منم که يه کم فضول و حساس٬ فوری پريدم پشت پنجره که ببينم چه خبره؟!! ماجرا اين بود که يه دختر خانوم داشت يه آقا پسر رو کتک ميزد !!!  با اينکه براش هم سخت بود که بزنه تو دهن پسره(‌به علت نابرابری قد)‌ ولی مدام به اين کار اصرار داشت!!! اوممممم ميخوام يه اعتراف بکنم. راستش من از اون آدمهام که تا دعوا ميبينم فوری قند تو دلم آب ميشه و سعی ميکنم خودم رو به يه جايی برسونم که صحنه ی دعوا رو به خوبی تماشا کنم. البته يه کم احساس گناه ميکنم که دارم از مشکل ديگران لذت ميبرم ولی باز تا يه چيز مشکوک ميشنوم  باز  ميگم آخجون دعوا :)))))) !!!  شايد يه کم اکشن خونم بالا باشه !!!

دلم نميخواد اين رفتار خيلی خوب و جديدش رو که بيشتر شک وارد ميکنه به خودش ربط بدم. ميخوام بذارم به حساب تو ...

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٤/۸


 

 

همسايه روبرويی هم ديروز اسباب کشی کرد و رفت. بعد از اون خونه با صفاهه که تو حياطش تخت داشت با يه باغچه  خوشگل و سبز و من هميشه فکر ميکردم که صاحبهاش حتما عاشقشند اين دومی  يا سومين خونه است که داره نا اميدم ميکنه. :(((

 خالی خالی ام. توی ذهنم به غير از فکر و خيال تو هيچی نيست. درگير شده ام باهات و  خودمم که چنگ انداختم و نميذارم خلاص بشم.  غير از حظور تو انگار  اتفاقی نمی افته . به جز تو ديگه  کسی رو نميبينم ٬چيزی رو نميشنوم٬ درکی ندارم.... وقتی هم که نيستی ديگه پوچ پوچم. مثل الان.

ديگه قرار نيست معجزه ای اتفاق بيوفته؟!!

 

 پ.ن: بلاخره موهام رو کوتاه کردم:))))))) البته نه اون مدلی که گفته بودم. يه مدل جينگول و مسخره که تازه مد شده و اصلا بهم نمياد. آرايشگرخانوم حواسش به همه جا بود الا کله من!!! کاش ميشد زودتر بلند شه:((((

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٤/۱