و اين منم

 

روزاول ؛ ظهر میرسیم٬ عصر با دایی جان توپول مامان و دختر خاله جان توپول خودم می رویم سر بند آب و برمیگردیم. کوچه و باغ ها عوض شده اند. شب شوهر خاله جان می آید و با عرض معذرت میریند به اعصاب همه.

روز دوم ؛ با پسر خاله فنقل جان نقاشی میکشیم و توپ بازی میکنیم . سوارش میکنم و می برمش تا سرعت بریم و تصادف کنیم. سرش گیج میره٬ برمیگردیم. عصر٬ خیلی از مردم این شهر رو دوست ندارم. شب٬ برق میرود و میخوابیم. یک حشره موذی مرحمت میکند و پای چشمم را نیش میزند

روز سوم ؛از عمو شل میخوانم و از مترجمش لجم میگیره. عصر یک فرشته بدون بال و خوردنی میبینم و عروسکم رو بهش میبخشم.شب یک حفره عمیق توی دلم پیدا میبکنم

روز چهارم ؛ صفر

روز پنجم ؛ صبح٬ یک قرار ضیافتی و ملاقات با دوستهای دوست نداشتنی. شب٬ به نیمی از قولم عمل میکنم و سعی میکنم با رضایت بخوابم.

روز ششم ؛ با تلفن پسر خاله فنقل جان بیدار میشم که هنوز رسیده و نرسیده میخواد گزارش سفر چند روزه اش را بدهد. ظهر٬ باغ خیلی خیلی شلوغه. شب٬ یه باغ روی کوههای آنطرف آتیش گرفته. تنها کاری که میکنیم تماس با ۱۲۵ و تماشای خاکستر شدن یک سر سبزی است. بغض میکنم.

روز هفتم ؛ اگر تمام روز فراموشت کنم٬ شبها و این خوابها...  دوست جون زنگ میزنه . دلم برایش تنگ شده و تعجب میکنه.

روز هشتم ؛ خاله کوچک جان و مادر جان را میبرم گردش . می ریم گنج نامه و برای اولین بار روی تخته سنگها را مشاهده میکنیم!!! 

روز نهم ؛ بهاره جونی مهمان ماست. گاهی اشک میریزد  و من فقط شاهدم!!! عصر٬ میریم  رودخانه و سعی میکنم تمام نقاط کودکی ام را نشانش بدهم. خوشحالم.

روز دهم ؛ صبح عملا یک راننده شده ام و شغل جدیدم تا ساعت ۲ طول میکشد. عصر با کلی نقشه و خلاقیت یک کاسه گیلاس میچینیم.مامان من یک دایی داره که بهش میگه داداش و یک پدربزرگ داره که بهش میگفتن عموجان !!! 

روز یازدهم ؛ احساس میکنم یه سوسک داره زیر آستین شونه سمت چپم راه میره. دست  میکشم چیزی نیست٬ صدای راه رفتنش رو میشنوم:((  باز به خاطر تو گریه کردم.

روز دوازدهم ؛ زندایی مادربزرگم (!!!) ساعت ۵ صبح فوت کرده و به زودی در خانه خواهیم بود. باید یه فکری واسه ناز کردن جوجه تیغی بکنم!!! 

روز سیزدهم ؛ شکلاتهام تموم شده . دلم برای الا تنگیده٬ بهش زنگ میزنم و خونه نیست. یه روز رو جاانداختم:(((((((

روز چهاردهم ؛ رفلکس گگ پیدا کرده ام . اونم درست موقع مسواک زدن . معده ام خالیه و بالا نمی آرم از زجرو ضعف کف دست شویی میشینم و گریه میکنم:((((   ظهر میرسم به مراسم زندایی جان.خیلی ها گریه میکنند و مطمئنم چیزی از این اشکها نصیب زندایی جان نمیشود. من لابه لای اشکهایم یاد تو می افتم. هزاران داستان از خوابها و رویاهای یکی دو روز قبل و بعد از مرگ مرحومه میشنوم. کم کم خنده ام میگیره.بعد از دو  هفته کانکت شده ام و دلم میخواد کامی رو بقل کنم.

روز پانزدهم ؛ حسابی خوابیده ام و تا بیدار میشم به بهانه ای با تو تماس میگیرم. از سردی حرف زدنت٬ یخ میکنم:((((((((((((((((((((   

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٥/۱٦