و اين منم

 

 

نمی دونم قبلا گفته ام یا نه که یکی از مهارتهام تو بچه گی گرفتن ملخ و یه سوسک عجیب به اسم میوه رسان بوده!!! اواخر تابستون باغ پر میشد از ملخ و با یه کم مهارت میشد یه پلاستیک پر از ملخ گرفت.حشرات دوست داشتنی ابزار خیلی خوبی برای سرگرمی بودن. مثلا  ول کردن کیسه تو اتاقی که خانومها نشستن یا برگزاری مسابقه ی سریعترین ملخ.   یه نخ هم میبستیم به پاهاشون تا فرار نکنن. بعضی بچه ها موقعیت ملخ رو فراموش میکردن و ملخ بیچاره رو با یو یو اشتباه میگرفتن. باید بگم استقامت ملخها تو این جور مواقع خیلی کمه و با چند بار بالا پایین انداختن جانباز میشدن و یه پاشون قطع میشد. من تو همون موقع ها یه مستند دیده بودم از یکی از کشور های آسیای شرقی که ملخ رو سرخ میکردن و با لذت تمام تناول میکردن. ظاهرش خیلی خوب بود و چندین بار کیسه ی ملخها رو تا پای ماهیتابه هم بردم اما دلم راضی نشد که خوراک ملخ درست کنم. با اینکه شدیدا  بزاقم ترشح میشد. این قضیه فراموش شده بود تا امسال که من عزمم رو جمع کرده بودم تا ترس پسر خاله فنقل جان رو از حشرات نابود کنم.  آموزش سوسک و مورچه و کرم خاکی تموم شده بود و رسیده بودیم به ملخ ها. یه ملخ توپول هم پیدا کرده بودیم اما نمیدونم چم شده بود که هر کاری کردم نتونستم از مهارت دوران کودکی استفاده کنم. آخرش مجبور شدم برای خالی نبودن عریضه فقط پرشهای یه ملخ رو نشون بدم و بگم ببین این  یه ملخه!!!

بعد  از قرنی هوس بیسکوییت کردم. نداریم:(((

دوست جامعه شناسم یه وبلاگ باز کرده و توش چیزای پیچیده ای مینویسه!!!

دیدید رقصهای  یک نفره رو . طرف یا می ایسته وسط یا یه گوشه. چراغها خاموشه و یه نور گرد افتاده روش. همه منتظرن که شروع کنه. من الان تو همون وضعم با این تفاوت که تماشاگر ندارم. همه ی حرکتهام یادم رفته.....

پ.ن: بچه ها الان از paint ball برگشتن. اوممممم منم میخوام...

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٦/۳۱


 

 

خوب به سلامتی ما تا اینجا یه شانس آوردیم که اونم پیدا کردن مریض تو این قحطی بود. که هم شامل حال من شد هم دوست جون. از اون طرف هم یه بد شانسی آوردیم که گم شدن استاد راهنماست. استاد من قراره هفته دیگه به سلامتی پیداشون بشه و استاد دوست جون دو هفته دیگه. نمیدونم اینا که خودشون نمیخواستن بیان دانشگاه دیگه چرا ما رو یه هفته زودتر کشوندن؟!!!

بعد از ظهری رفتیم کلینیکی که دوست جون اخیرا توش کار میکنه. جای خیلی خوب و تمیزی بود با ضمیمه یه منشی نچسب و فضول. ولی از مریض هیچ خبری نبود. تمام ۲ -۳ ساعتی که اونجا بودیم همش به صحبتهای روزمره گذشت که اتفاقا به کلی کشف و شهود در مورد استادها منجر شد . تا اینکه رفتیم یه اتاق دیگه که مخصوص بستری بود و فوری چشممون افتاد به دم و دستگاه پزشکی اونم بدون هیچ مزاحمی و شروع کردیم به معاینه . یه چیز خیلی جالب که اونجا بود از این دستگاه ها بود که وقتی بچه بودیم دکترا دماغ و گوش و این سوراخ سمبه ها رو باهاش نگا میکردن. اسمش رو بلد نبودیم ولی  گذاشتیم رینوسکوپ یا مماغ بین!!!. اگه بدونین این مماغ و گوش چه دنیایی دارن!!! مخصوصا گوش که مثل تونل میمونه. اینجور که دوست جون میگفت مماغ من خیلی جالب بوده اما من به خاطر مخاط ملتهب دوست جون چیز زیادی اون تو ندیم.( بین خودمون بمونه ٬ دوست جون اصرار داشت که چشم و حلق من رو هم با رینوسکوپ مشاهده کنه که خووشبختانه رهی واسش پیدا نکرد!!!!) بعدشم که یه گوشی بود و باهاش به صدای هر جای بدن که ممکن بود چیزی ازش در بیاد گوش کردیم. انقدر باهاش ور رفتیم که شلنگش در اومد !!! دستگاه فشار خون جیوه ای هم بود که ماشالله ما انقدر با استعدادیم که یه نیم ساعتی زحمت کشیدم تا بلاخره فهمیدیم چه جوری باید ببندیمش . بعدشم  ۲-۳ بار فشار گرفتیم تا یادمون اومد کدوم صدا دیاستوله کدوم سیستول؟!!! جالبیش این بود که فشار من ۹ روی ۵/۵ بود و فشار دوست جون ۱۰ روی ۶. احتمالا انقدر تلاش کرده بودیم که فشاره افتاده بود کف پا . خولاصه که خیلی خوش گذشت.  حالا قرار شد دفعه بعد بریم تو بخش سرجری و من یه رینوبلاستی واسه دوس جون انجام بدم:))))))))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٦/٢۸


 

 

یه سالنامه بود لابلای کتابها مال سال ۸۱. خیلی اتفاقی یه صفحه اش باز شد و شروع کردم به خوندن. و خیلی اتفاقی تر رسیدم به روزی که مربوط به تو میشد٬ مربوط به اولین جمله ای که تو بهم گفته بودی« میشه ببینی فن روشنه یا نه؟!» مطمئنم که اون موقع اصلا  عاشقت نبودم شاید دوستت هم نداشتم اما پایینش نوشته بودم. اولین دیوار شکست. از اون موقع تا الان چند تا دیوار شکسته؟ چند تا دیوار دیگه باقی مونده؟!!! خنده داره اما بیشتر دیوارها رو من شکستم انگار.

از صمیمیت تلفنی اصلن خوشم نمیاد.

خواهر شیرین دو تا دختر همسان به دنیا آورده. میگه اصلا به این فکر نمیکنیم که چطوری باید ازشون مراقبت کنیم چون دیوونه میشیم. اومممممم... میخوام پیشنهاد بدم یکیشون رو بدن به من و دوست جون .

امروز دانشگاه شروع شد. کل صبح حالم بد بود :(((((((

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/٦/٢٥


 

سلام؛

من یه عمه دارم که دور از جون شما خیلی آدم بیخودیه ( عمه جان شرمنده ٬ میدونم که هیچوقت اینجا رو نمیخونی واسه همین رک میگم!! ) یه بار خیلی چند سال پیش که قضا و قدرو روزگارو تقدیر دست به دست هم داده بود تا ما با هم قدم بزنیم از یه کوچه ای رد شدیم که توش یه ساختمان عجیب که به نظر خیلی عظیم میومد رو دیدیم البته نصفه بود و احتمالا اداره ای دانشگاهی چیزی قرار بود بشه. منم برگشتم به عمه جان خانوم گفتم چقدر با عظمته !!! عمه خانوم هم برگشت گفت...  عظمت فقط مخصوص خداست ... منم نه گذاشتم نه برداشتم لال شدم:((((((((

 این چند وقته بعضی روزها که میرفتیم بیرون از عباس آباد  کارامون طول میکشید و مجبور میشدیم دیر برگردیم . منظور از دیر یعنی شب!!!  کوچه باغ هم بعضی جاهاش به لطف مردم دوست داشتنی که چشم ندارن چراغ برق سالم ببینن به طرز وحشتناکی تاریکه . جوری که وقتی از آینه عقبت رو نگاه کنی انگار دنیا درست از پشت سرت قطع شده و چیزی وجود نداره به غیر از یه خلاء سیاه . که البته خیلی هم هیجانی بود مخصوصا وقتی که از کنارت ماشینهایی رد میشدن که راننده هاش شبیه مرده های از قبر بلند شده بودن!!!!

انقدر از تو پر شده بودم که فکر میکردم دیگه برای کسی جا ندارم. اشتباه میکردم.....

وقتی که خونه نبودیم. یه دو سه هفته ای پسرخاله جان مهمون اتاق من بوده. پسرخاله جانم توی کثیفی لنگه نداره. وقتی برگشتیشم تنها جای خونه که به ظاهر تمیز بود اتاق من بود که از اون جاییکه محل اطراقش بوده  خیلی تعجب برانگیز بود. تا ااینکه دیشب بر حسب اتفاق سرم رو کردم زیر تخت. انقدر وضع فجیع بود  که از تصور گذروندن شب کنار اون کثیفی هاحالم بد شد و مجبور شدم برم کورمال کورمال جارو بیارم و نظافت کنم. اونم من که خودم یه پا میکروبم. ولی هنوزاحساس خوبی به تختم ندارم:((((((


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٦/٢٢