و اين منم

 

 

 

مريض ريحانه می آد که بشينه رو يونيتش. بلند بهش ميگم سلاااااااااااام آقا پسسسر. چطورررری؟!! ميخنده و در واقع ميخوابه سر جاش و آروم ميگه خوبم. حواسم ميره جای ديگه. بر که ميگردم ريحانه داره واسش پيش بند ميبنده. آقا پسر يواشکی و ماهرانه برام يه چشمک حسابی ميزنه. خوشحالی و خنده می دود زير پوستم . فکر کنم ۳يا ۴ ساش بود:))))))

عصری با جون جونم چت ميکردم و داشت نصيحتم ميکرد که عاقل باشم٬ سنجيده عمل کنم٬ عجله نکنم و ... يک جايش گفت غصه نخور تو من رو داری اون چيکار کنه که هيچ کس رو نداره؟!! يادته جون جون؟!! خيلی حرف خوبی بود.آره من واقعا خوشحالم که تو رو دارم و شماهارو . چرا غصه بخورم وقتی که تو هستی و الا و بهاره هستن و دوستای خوب وبلاگيم که ميفهمنم .من خيلی هم خوبم الان.اصلا مگه ميشه بد باشم. تازه احساس ميکنم کلی حس خوشبختی بعد از مدتها تو دلم قلمبه شده.کلی....

هه!!! همين الان ساعت صفر شد :))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/٩/۱


 

 

 

ديشب به سرم زد که همه اس ام اس هات رو پاک کنم همه رو. ديروزش راحت تونسته بودم فراموشت کنم و ديشب ميخواستم که بيشتر فراموشت کنم. بعد از چند تا  ديگه دلم نيومد. بعضی هاش با مزن و بعضيهاش مال روزای خيلی خوبن. . امشب به سرم زد کلن شمارت رو با بقيه چيزها پاک کنم. فراموشی جاش رو با يه چيز بد عوض کرده. اونم فکر کنم بيزاريه و ميترسم تبديل بشه به تنفر!! خيلی بی جنبه ام اگه تا اين حد برسم اما ميدونم که فاصله زيادی بهش ندارم. نميدونم اين کار درستيه که شمارت رو پاک کنم يا نه ؟!! من فقط ميخوام که ديگه تو ذهنم فکرم و خوابهام نباشی. ميخوام درگير حرفهات نشم. از دستت عصبانی نشم. ميخوام ناپديد بشی...

من انار ميخوام!!!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۸/۳٠


 

 
 
... آه ای يقين يافته٬
  بازت نمی نهم !

ديروز که درس خوندم بر خلاف اون چيزی که فکر ميکردم خيلی بهم مزه داد. شايد به خاطر اينکه از روی اجبار نبودو به ميل خودم کاری رو که يه کم احساس نياز بهش کرده بودم انجام دادم. تازه دارم ريز ريز يه کتابی هم ميخونم به اسم با گارد باز نوشته حسين سناپور. اون دوتا کتاب ديگه اش رو هم خوندم چندين سال پيش . اين رو هم اسمش رو يه جايی شنيده و يا حتی فکر کنم که خونده بودم خوبه و قاطی ليست فيلم های مورد علاقه يادداشت کرده بودم. هفته پيش که تو کتابخونه ديدم رو ميز افتاده فوری قاپيدمش و دارم مثل لم دادن روی مبل و قلپ قلپ چای خوردن ميخونمش. اين دو تا کار کلی حس خوب بهم داده. انقدر که ديگه تصميم گرفتم آهسته آهسته فراموشت کنم و ديگه انقدر خودم و گاهی دوستانم رو رنج ندم تازه فردا ميخوام يه جای خيلی خوب برم که باعث شده مثل بچه ها ذوق کنم :))))

اين عروسکه که واسه دوستم گرفتم يه ماه توپوله با ۴ تا ستاره که ازش آويزونه.خيلی خوشگله... دلم نميخواد بهش بدم!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٥/۸/٢۸


 

 

ميوه های نيمه دوم مرموزن. تو در تو . هر کدوم يه قصه دارن . برعکس ميوه های نيمه اول که زیبا و خوشمزه هستند و به نظرم هالو. بايد واسه نيمه دومی ها وقت گذاشت به غير از نارنگی که فکر کنم خنگترين ميوه اين گروهه. برام ارزشمندن:)))

ديگه نبايد نه از دوست جامعه شناسم فيلم بگيرم نه به سفارشش فيلم بخرم. حالا گيرم مارلون براندو توش بازی کرده باشه. از ديشب دارد مغزم را ميجود :((

يه چيز عجيب. از امروز تصميم گرفتم که يه کم درس بخونم !!!

چقدر اين تلقين کردن موثره. چند روز پيش حال منشيمون خوب نبود و داد دوست جون فشارش رو بگيره. بعدشم چون بيکار بوديم نشستيم فشار همديگه رو گرفتيم. موقعی که داشتن دستم رو باد ميکرد( يادتونه پلنگ صورتی رو؟!) من کلی حس خوبی داشتم و فکر ميکردم ديگه فشارم از ۱۲ يا ۱۱ کمتر نيست. ولی آخرش بهم گفتن که فشارم نه و نيمه. هنوز گفتن کامل جمله تموم نشده بود که يه احساس ضعف کل بدنم رو گرفت. خودمم تعجب کردم!!!

 

پ.ن: اين بلاگ رولينگ که فيلتر شده!!!کی باز خواب بد ديده؟!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٢٦


 

 

 

روزها گذشت وگذشت و بلاخره به اون روزی رسيديم که فرداش بايد بریم بخش نفرت انگز تشخيص با استادهای نفرت انگيزترش :((( از فردا تا ده روز ديگه بايد صبح به صبح يه دعای رفع بلا بخونم و به خودم فوت کنم. 

 یه ذرب المثل قديمی هست که ميگه آب که از سر گذشت چه يک وجب چه صد وجب. من ۸۰ درصد نگرانيم به خاطر اين بود که نکنه واقعا حرف و حديث و شايعه ای برام در جريان باشه که بعد از يه کم تحقيق فهميدم که از پارسال لابه لای زمزمه ها و پچ پچ های دانشکده يه چيزهايی هم در مورد من گفته شده و ديگه خيالم  راحت شد وحتی شايد بتونم  راحتر به کار خودم برسم :)))

 از لج تو که شده  ميروم موهايم را خوشگل ميکنم.ميروم با دوست قديمی ام ناهار ميخورم. ميروم برای يک دوستم کادو ميخرم٬ عروسک!!! ميروم خوش ميگذرانم يک خلوار. ميروم ... ميروم نذر ميکنم که حرفم رو بفهمی که قبول کنی که...

 ما افتاديم توی طرح. در رو که باز ميکنی بستنش يه ربع طول ميکشه. معجزه ميشه و کليد تبديل ميشه به بيل.

 

  


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٢٢


 

 

 

دارم از نگرانی ميميرم. البته شايد در حد مرگ نباشه نگرانيم ولی واسه منی که تا اونجا که ممکنه بيخيالم نگرانی در هر اندازه ای وحشتناکه . خودم رو در معرض يه شايعه بزرگ ميبينم. همش ياد اون دختره تو دانشکده ميوفتم که ... ميترسم همون سرنوشت گريبان خودم رو بگيره . تو هفته گذشته ۲-۳ نفر به خودم يه چيزهايی رو پروندن و اعتقاد من اينه که وقتی چند نفر به خودت ميگن احتمالا چندين نفر دارن پشت سرت چيزای خيلی بيشتری ميگن و اين خيلی ترسناکه. به يه نجات دهنده احتياج دارم ...

راستی من کد دواينچی رو امروز ديدم. تا حالا تقريبا هيچ نقد خوبی ازش نخوندم. شايد بخاطر اينکه همه کتابش رو خونده بودن و عاشقش شده بودن و از فيلم يه انتظار ديگه ای داشتن که برآورده نشده. اما من کتابش رو نخونده بودم  و بی نهايت از فيلم لذت بردم :))))) انقدر که اگه نگرانی نداشتم و يه کوه ترجمه و سمينار سرم نريخته بود حتما ۲ بار ديگه نگاش ميکردم!!!

ميم جونم يه چيز بامزه در مورد ترس من از رعد و برق و بارون نوشته .مرسی دوست جونی خيلی کمک کننده بود :* وقتی بهش فکر ميکنم اين تصوير برام تداعی ميشه که من يه غول ترسناک شدم و تو خيابون راه ميرم و مردم رو ميترسونم و ميگم هومممممممم من يه دندونپزشکم . مردم هم جيغ ميکشن و فرار ميکنن:)))

من نگرانم...

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/۱٩


 

 

 

شوهر دوستم طرحش رو افتاده توی يه روستايی نزديک روستای مصر. يادتونه ديگه اين روستا رو؟!! همون روستای توی فيلم خيلی دور خيلی نزديک . البته ۱ ساعت با اونجا فاصله داره و درست وسط کويره. ۵ ساعت با خود شهر اصفهان فاصله داره و هر موقع بخواد برگرده بايد کلی راه بره که برسه به جاده ای که فقط ساعت ۸ شب يه اتوبوس ازش رد ميشه.  ( ياد اون اتوبوس جهانگردی توی مورچه و مورچه خوار افتادم!!!!) با اينکه به نظر خيلی ستم مياد  از موقعی که شنيدم کلی آرزو کردم که کاش من به جاش اونجا بودم...

کلی به اين منشی بخش اندو مشکوکم. شنبه بخشش رو دودر کردم و رفتم اطفال تا از شر ريکارمنت اونجا خلاص بشم و هر کی ديدم گفت اين خانوم منشی کلی عصبانيه و داره دنبالت ميگرده و کلی تهديدت کرده . منم تا اونجا که شد از ديدش فرار کردم تا اينکه بلاخره از طريق تلفن پيدام کرد و شروع کرد به داد و بيداد و منم  خودم رو زدم به موش مردگی که آی مريض بودم و خونه بودم و مريضم زنگ زده کشوندتم دانشگاه و ال و بل( خدا من رو به خاطر همه ی دروغهايی که اون روز گفتم ببخشه) تا بلاخره آتيشش سرد شد و آخرش گفت که باشه ولی من کاری ميکنم که هر نمره ای گرفتی ۵ نمره ازش کم بشه. بعدشم ترق گوشی رو کوبيد.ولی بعد از ۱ ساعت که ديدمش در کمال تعجب انقدر لطيف و مهربون شده بود که توی ذوق ميخورد. بعد از يه کم ناله کردن هم بهم گفت عيب نداره و واسه  فلان روز برات مريض ميذارم و اينا.يکشنبه که آفم بود . امروزم ۴۵ دقيقه دير رسيدم و فکر ميکردم اگه برسم به بخشش احتمالا با تبر سرم رو قطع ميکنه که بازم کلی مهربون برخورد کرد و يه عالمه بهم دلداری داد که ميدونم تو ترافيک مونده بودی و بچه ها بهم گفتن و برو به کارت برس و در تمام روز همين رويه رو ادامه داد . انقدر که ديگه داشت حالم بد ميشد. به خاطر منم بخشش رو نيم ساعت ديرتر تعطيل کرد...حالا يعنی چه کاسه ای زير نيم کاسه ميتونه باشه؟!!! بد مشکوکم.

فردا ميخوام برم يه جای خوشمزه و کلی هيجان دارم:)))))

 

 پ.ن: يه چيزی رو يادم رفت بگم. پليز تعجب نکنيد که مگه اين منشی نيست پس چجوری اينطوريه؟!! رئيس دانشکده هم از برخورد با اين منشيمون ميترسه فکر کنم. تا حالا با دوست جون رابطه خوبی نداشته و نذاشته که نمره ی بالاتر از ۱۳ بگيره !!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/۱٥


 

 

 

خب راستش اين خيلی مسخره بود که توقع داشتم خدا همه ی کارهاش رو ول کنه و به خاطر خوابی که من يک سال پيش شايد از روی پر خوری ديده بودم ٬ مسير زمين و زمان را عوض کنه تا من به خواسته ام برسم . اونم اينفدر ضرب العجل!!!    من فعلا کمی عقلم اومده سر جاش و انتظار معجزه ندارم. اين رو هم بايد متذکر بشم که فقط فعلا :))) اين تغير به موقع شرايط جوی رو هم بايد از کامرون دياز ممنون باشم که يهو  از توی شلوغی های خيابان پيداش  شد و حال امروزم رو خوب کرد. اگه اون نبود شايد الانم داشتم فين فينم رو به خاطر هيچی بودن ديروز پاک ميکردم !! مرسی جونم :*

عجب امتحانی دادم!! ما گروهمون ۵ نفره بود . ۲ نفر روز امتحان رو اشتباه گرفته بودند و قاعدتا هيچی نخونده بودند. دوست جون آلرژيش عود کرده بود و رو به موت بود و نفر پنجم هم فقط سمينارش رو آماده کرده بود.منم که وضعم معلوم بود:)) دونفره و سه نفره رفتيم که امتحان بديم. من تقريبا جواب سوال هام دو تا بود . يکی اونی که خودم نوشته بود و يکی هم اونی که بغل دستيم داشت مينوشت. خيلی چسبيد خيلی وقت بود که پيش نيومده بود تقلب کنم:)))

سياه طعم قهوه ميده. قرمز طعم آلبالو. زرد طعم ليمو. سبز لجنی طعم طالبی و سبز روشن طعم نعنا. بقيه فقط قندن که رنگشون کردن. شايدم من نميتونم تشخيص بدم!!

 

 

 پ.ن: آره خودشه jili bili ؛))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/۱۱


 

 

 

فردا امتحان پایان بخشه و اصلا حوصله ندارم که چیزی بخونم. شاید قرار باشه سمینار هم بدم که حوصله ی اماده کردن اون رو هم ندارم. تمام انرژیم توی دانشکده مصرف میشه و دیگه چیزی واسه خرج کردن تو خونه ندارم. یه کتاب اطلس رو خوندم و دیگه رمقی برای تئوری های نچسب نمونده. از طرفی فردا قراره واسه یاسین ادامه ی درمانش رو انجام بدم و به همه ی انرژیم احتیاج دارم.  نمیدونم شاید دارم واسه تنبلیم توجیح میکنم ... تازه مامان با این وضع انتظار داره واسه رزیدنتی هم درس بخونم٬ هوووووووق!!!

دلم واسه اون که تا حرف تو پیش اومد٬ یواش یواش و عقب عقب از دید خارج شد تنگ شده:(((

این شاله هنوز دور گردنمه و هنوز دارم کیف میکنم :))

حرف بهشت که میشد مامانی میگفت اگه فقط یه جای خواب به من بدن ٬ راضی ام. حالا منم همین نظر رو دارم.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/۸


 

 

 

۶-۷ ماهی ميشه که دوتا بالش ميزارم. اولش  به خاطر جلوگيری از ليز خوردن بالش اصلی بود ولی بعدش از اينکه يه چيزی بود مخصوص تخت و اتاق  من٬ خوشم اومد. رنگی کردم تخت رو از خودم .ولی حالا اين قضيه دو تا بالش يه کم دردسر زا شده. درست نميدونم به خاطر اوناست يا کار تو دانشکده . ولی گردنم به شدت درد ميکنه . يه درد گوشتلخ. از عصری هم با يه شال بستمش که خيلی مزه ی آشنايی داره :))) 

 

...و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چای را٬
از مان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم!
تا در شبی بارانی٬
آن ها را
با خدای خويش
چشم در چشم هم٬ نوش کنيم!
 
«حسين پناهي»

  

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٧


 

 

 

انار دون ميکنم. انارها تو يخچال يخ کردن و نوک انگشتام داره از سرما بيحس ميشه. به ظرف انارهای دون شده نگاه ميکنم و... يهو يادم مياد. چه وقت از سال بود؟!! همين روزها يا شايد يه ماه بعدتر!!!  ميرم سراغ آرشيوم. فقط چند روز بعدتر از امروز بوده. يه خواب بود. زيباترين خوابی که ديده بودم. يکی پيدا شد و ميگفت بلده که تعبير کنه. تعبيرش تو بودی وقتی که تمام خواب رو تعريف کردم. باز يه جرقه زده ميشه . ياد اون خانوم ارمنی با موهای زائد سفيد روی چونه و صدای گرفته از چندين سال سيگار کشيدن ميوفتم که فقط تاريخ ميگفت و يکی از تاريخهاش ماه هشت بود. دست خودم نيست و دارم همه چيز رو بهم ربط ميدم. توی گذشته ٬ توی الان و شايد توی آينده يه چيزی هست که مربوط به دونه های انار ٬ به تو و به من ميشه. اميدوارم که خرابش نکرده باشم.  ميرم سراغ روز دهم. دلم ميخواد يه روز عجيب باشه. ميخوام يه چيز غير عادی از تقويم بکشم بيرون. يه چيزی که بوی تو رو بده٬ ولی... روز دهم يه روز معموليه مثل همه ی روزها ٬ معمولی تر از امروز. سرد ميشم و ميشينم. انارهای دون شده رو کنار ميزارم و اشکهام رو پاک ميکنم.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٥


 

 

 

 بزنم به تخته کلی حالم خوبه الان!!! هر چی که تو پست قبل نوشته بودم  يه جورايی رفع و رجو شد البته به غير از ريکارمنت که اونم هم يه کم بيخيالش شدم هم اينکه ديدم ميتونم يه روز ديگه برم بخش اطفال و به مريضها بگم اونموقع بيان .  اس ام اس که بلافاصله بعد از پست مطلبم درست شد و ماشينم يکی دو ساعات بعدش :))) امروزم رفتيم کنگره ترميمی که خيلی خيلی خوب بود. قبلا ها که ميرفتيم نصف بيشتر هدفمون چشم چرونی(!!!) و آشنايی با آدمهای جديد يا حداکثر گرفتن اشانتيون از قرفه ها* بود. ولی امروز بدون اينکه تيم راه بندازيم واسه رفتن ٬ فقط من و دوست جون رفتيم و مثل بچه ی خوب نشستيم و به سخنرانی ها گوش داديم. تو غرفه ها * هم به جای آت و آشغال جمع کردن همش حواسمون به تعرفه ها و متريال و اينسترومنت های جديد بود. يه عالمه سوات دار شديم :))))))) تازه استاد راهنما جونم برد به يه آقايی معرفيم کرد که واسه پايان نامه يه کمک خيلی بزرگه و واسه اولين قدم يه تيوپ کامپوزيت مجانی بهم داد به علاوه اطلاعات خيلی مهم . هومممممم...

خيلی مسخره است که وقتی دوست تو و دوست جون من يهو ما رو قال ميذارن و ميرن باز ما ميچسبيم به اينکه  هوا چقدر خوبه و وای چه تعطيلی بزرگی!!!!

يه روز يه اکیپی ميرن کوهنوردی٬ شب ميبينن يکی هی داره داد ميزنه جورج جورجججج جورج !!!!! اينا ميگن ما که جورج نداشتيم و ميگيرن ميخوابن . صبح که پا ميشن ميبينن ترکه رو گرگ خورده...

 

** هر چی فکر کردم يادم نيومد که غرفه درسته يا قرفه !!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٤


 

 

 

من الان خيلی خيلی عصبانيم. تا اطلاع ثانوی هم پاچه ی هر کسی رو که تا ده متريم باشه گاز ميگيرم.!! آخه تو کدوم نا کجا آبادی همينجوری ور ميدارن دو روز و بدون اطلاع قبلی تعطيل ميکنن؟!! ها؟!! واسه ۴ شنبه به دوتا مريض وقت داده بودم که نجات ريکارمنتم به اونا بستگی داشت. يه کتاب بايد از کتابخونه واسه امتحانم ميگرفتم که پريد. باطری ماشين خالی شده و يه سمتم ديواره و يه سمتم ماشينی که صاحبش تو اين آپارتمان زندگی نميکنه و فقط روزای زوج مياد و ميبرتش که با اين تعطيلی ها احتمالا تا شنبه ازش خبری نميشه . اونم درست زمانی که من بعد از قرنی واسه دو روز احتياج شديد به ماشين داشتم. تازه ميخواستم بيام تو رو هم برسونم!!! sms ها هم سند نميشه و واسه جريانات بالا انقدر گريه کردم که نميتونم بهت زنگ بزنم :(((( تو رو خدا بهم نخندين ولی من الان کلی احساس نفرين شدگی ميکنم و هر لحظه منتظرم که سوسکی اسبی چيزی بشم >:((

يه چيز جالب و بی ربط !!! هيچ ميدونستين که ويگو مورتنس تابستون يه سر اومده ايران و رفته؟!!! جريان از اين قرار بوده که يه خانومی به اسم سارا صولتی که نويسنده و فيلمساز جوونيه چند سال پيش کاراش رو ميفرسته واسه ويگو و مورتنس هم خيلی خوشش مياد و کم کم  رابطه و دوستيشون بيشتر ميشه. تابستون امسال سارا صولتی تصادف ميکنه و تو بيمارستان بستری ميشه و يکی هم ميره به ويگو خبر ميده. اونم يه روزه مياد عيادت سارا صولتی و ميره. فکر کن!!!( منبع خبر؛ ماهنامه ی سينمايی دنيای تصوير )

** اين پست رو يه بار نوشتم بعد قبل از اينکه سند يا سيوش کنم يه عروسک افتاد رو کيبورد و کامپيوتر خاموش شد .منم عين چی با صدای بلند زار زار گريه کردم  . با اينکه خيلی کار لوسی بود ولی حالم رو يه کم بهتر کرد:)))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٥/۸/٢