و اين منم

 

 

 

ببين کار من به کجا کشيده که نصفه شبی نشستم فيلمای تکراری ميبينم هر هرم ميخندم!!!

لعنت به اين سرماخوردگی که آبروی ما رو همه جا برده از بس فين فين کرديم!! تازه امروز به جای ۸ تا نمونه تو هر ساعت٬ ۷ تا نمونه تست کردم. اونم با کلی مشقت و عرق جبين.

من ميدونم يه سری عوامل پشت پرده هستن نميخوان من کار پايان نامم تموم بشه. دو ماهه که دارم ميگم يه هفته ديگه تموم ميشه و همچنان يه هفته ديگه مونده.شيطونه ميگه يه کيک گنده خامه ای بچسبونم تو صورت منشی خانوم و بعدم همه ی اتاقش رو که فکر ميکنه خيلی مديره که داره ميچرخونتش بريزم بهم!! آخه اين ديگه چرا بايد سر ما قر بياد؟!!!

بهتون گفته بودم که من يکی-يه-دونم؟!! شماها رو نميگم که خودم رو ميشناسين و اينجا رو هم ميخونين. اونايی رو ميگم که يه زمانی اينجا رو ميخوندن و حالا گاه به گاهی سر ميزنن. خيلی هم لوسم!!

 پروکيسم از کار افتاده. همون چينی ژاپنيه. حالا شی کار کنم؟!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/٢٥


 

 

 

برام جالب شد اين مطلبهايی که در مورد سالهای سياه مدرسه نوشتن .نميدونم عيب از من بوده که احتمالا سيب زمينی بودم يا عيب از مدرسه هايی که ميرفتم که هيچ سياهی تجربه نکردم. يه چيزايی ميگم بهار و الهه و بهاره دوستايی هستن که از ابتدايی و راهنمايی و دبيرستان واسم موندن اگه جايی اشتباه کردم شما درستشو بگين . اوکی؟!!

ابتدايی معلومه که آدميزاد اصولا کار خلافی به ذهنش نميرسه. ولی خوب ما کلاس چارم که بوديم با شلوار قر و فری رفتيم مدرسه که يکی از ناظم ها مون فکر کرد شلوار گرم کنه و بهمون گفت فقط ساعت ورزشت اينو بپوش. کلاس پنجم که بوديم يه مشت دوست منحرف داشتيم که عکس زنای لخت مياوردن مدرسه. نمی دونم چرا ولی تا آخرش لو نرفتيم.

تو راهنمايی محيط بر عکس شد. دور و بريهای من پاستوريزه پاستوريزه بودن.  کتاب ميبرديم گاهی. يادمه بهاره يه جلد از کتابای فروغ رو که سانسور نشده بود و بهم داد و من تو مراسم افطاری همه ی نکات سانسوريش رو پيدا کردم.  کنار مدرسه ی ما يه مدرسه ی پسرونه ی ابتدايی بود که سن و سال مردودی هاش گاهی از ما هم بيشتر ميشد. رامين ما هم تو اون مدرسه بود و من و بهاره از نرده ها آويزون ميشديم و پول مينداختيم واسه رامين که از بوفه اونا که ما نداشتيم واسمون خوراکی بخره. با بعضی هاشونم ارتباط برقرار کرديم. ولی انقدر پرت بوديم که به جای رد و بدل کردن شماره٬ نايلون پر از آب ميکرديم و پرت ميکرديم اونور. يه بار بهمون تذکر دادن که ديگه سمت نرده ها نريم. توبيخی ولی در کار نبود.البته نماز اجباری و کيف گشتن و از اين لوس بازی ها بود . من فقط يه بار  شی ممنوعه بردم اونم پيچيدم لای چادر نمازم و گذاشتم تو کيف مخصوصش. هيشکی هم نفهميد.

دبيرستان که ديگه نور بود. تقريبا همه رنگ و همه مدل لباس پيدا ميشد. بعضی ها آرايش ميکردن يادمه. ما فقط بايد درس ميخونديم که ميخونديم. ديگه  بقيه چيزها انگار مهم نبود. مجله يادمه مياوردن . ژورنالم حتی ديدم انگار. خودم يه بار فيلم تايتانيک بردم و شو گرفتم. پيش دانشگاهی واسه تقويت روحيه که تو کنکور موفق باشيم دو تا جشن شبونه واسمون گرفتن تو مدرسه که بزنيم و برقصيم. همراه با آرايش و هر لباسی که بخوايم. دوبارم خودم از مدرسه جيم زدم که کسی نفهميد. تنها چيزی که يادمه رنگ کردن پنجره ای بود که به دبيرستان پسرانه مشرف ميشد و يه بار که صدام کردن دفتر اونم به خاطر اينکه ظاهرم شلخته بود و مدير مدرسه  دکمه های ژاکتم رو بست و يقم رو مرتب کرد. يه بار يادمه برای سه تا از بچه ها جنجال به پا شد . يادم نيس واسه چی. احتمالا اين همون نکته ی سیاه بوده که من ازش خبر ندارم.

نميخوام منکر نوشته هاتون بشم . نه به خدا!!! ولی انگار بايد خدا رو خيلی شکر کنم که آسمون ما خوش رنگ تر بوده.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/٢۱


 

 

 

دلم يه فيلم عشقولانه هندی ميخواد از اونا که موزيکاليش زياده. 

 مريض بودم. هر دوتا اس در به در کننده رو با هم داشتم.( روم به ديوار و گلاب به روتون) رفتيم دکتر. اولين سوالش اين بود که بارداری؟!!! تا حالا هيشکی انقدر جدی بهم نگفته بود يا نپرسيده بود. نبودم. ولی سوالش جالب بود. سرماخوردگی ويروسی بود با يه معده ضعيف. پارسال من هی به اين جاری محترمه گير ميدادم که چقدر مريض ميشه و اينا. امسال خدا زد پس سرم که کارت به کار خودت باشه و حرف الکی نزن ؛)

مقصود اينجا نيست و براش ميس شدم کلی. جنبه ندارم  ميدونم. راستی کته اندازش بود. يعنی اصلا فيت تنش بود و خيلی هم بهش ميومد. خوشحال شد و شدم بسی!!!

اين تعطيليه باعث شد يه هفته پايان نامم عقب بيوفته. شايدم بيشتر. بعدا که دير شد نيايد بگيد چرا ها٬ به خاطر اين تعطيليه بوده همش!!

رفتيم عروسی. کلی هم کيف کرديم. داماد تپل ما کلی بساط شادی واسمون پهن کرده بود :))))

 يه چيز مهم. شنبه سالگرد نامزدی ما بود. به همين زودی شد يه سال.خوشحالم که  کنارمه:))))))))))

 

 

 

  


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/۱٩


 

 

 

 

آخ که چه سرده چه سرده چه سرده. 

امروز واسه مقصود کت چرميه رو خريدم. يکی از فروشنده ها ميگفت خوش به حال آقاتون که خانومش واسش کادو ميخره!! نمی دونست که آقامون از وقتی من رفتم تو زندگيش يه سوراخ گنده تو جيبش پيدا شده:))) کلی استرس دارم سر کته. از بس که مقصود وقتی يه چيزی بهش کادو ميدی هی پايين بالاش ميکنه . کاش مثل پسره بود. خدايشش هيچی مثل خريد واسه پسره آسون نبود. همه چی اندازش بود واسه هر چی هم که براش ميگرفتی حتی اگه پولش رو هم خودش ميداد ذوق ميکرد. فردا قراره بياد خونمون. :)))

دايی مامانم آخر هفته عروسيشه. ۴۵ سالشه و اين اولين باره که داره ازدواج ميکنه. قراره مهمونی خودمونی باشه و تو خونه. يه همچين چيزی واسه من يعنی هيجان !!! منتظر پنج شنبه ام.

اجازه هست که مامان بابای  مقصود رو دوست نداشته باشم؟!! اگه هست٬ اجازه هست که يه خورده ازشون بدم هم بياد ؟!! اگه هست ٬اجازه هست.....

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/٩


 

 

 

 

من آمدم (الان دلم ميخواست بگم آه من آمدم ولی احساس کردم يکی از شما قبلا اينو نوشته و ديگه خوب نيست من بگم) ولی در هر صورت من اومدم. البته جايی نرفته بودم. همينجا بودم فقط نميتونستم بنويسم. واسه اينکه خيلی خسته بودم:)

امروز بعد از مدتها تنها روزيه که بعد از ظهر خونه بودم و استراحت کردم. اين پايان نامه و خريد خونه رسما دارن منو نابود ميکنن. له شدم اين چند وقته. تازه زبون و لثه هام هم خراب شده. خدا به اين چيزی که به سرم اومده دچارتون نکنه که خيلی دردناکه. ببين چقدر درد داشته که تو اين دو سه روزه باعث شده من تاکيید ميکنم من وزن کم کنم.روزای اول که حرفم نميتونستم بزنم.

به نظرتون خوبه که واسه مقصود کادو٬ کت چرمی بخرم؟!! خودش چند وقته که ميخواد بخره و يا وقت نميکنه يا حوصله گشتن رو نداره. خوبه؟!!

دوست جون بلاخره مرخصی گرفته و اومده.چقدر دل تنگ بودم براش. يعنی وقتی خواب ديدم که دارم هی از دوريش گريه ميکنم فهميدم انقدر دلم براش تنگ شده. يعنی باز ميشه با هم بريم تو خيابونا و گم بشيم و حرف بزنيم؟!!

ما بچه بوديم. از توی باغ داشتيم به ساختمون و پنجره اش با نرده های صورتی نگاه ميکرديم و به اون که ميخواست با سيم آنتن تلويزيون خودش رو دار بزنه و به بقيه که نميذاشتن.

 

 

پينگ شدن واسم شده نوستالژی.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/٦