و اين منم

 


 
آخی این پرشین یه شبه چقدر خوشگل شده!!!
دلم واسه خودم خیلی خیلی تنگ شده.وسط این فیلمه که دیشب نگاه میکردم گرومپی زدم زیر گریه از زور دلتنگی.


دیشب family stone رو دیدم. یه کم شلوغ پلوغ بود و باید یه بار دیگه نگاش کنم ولی خوب بود خیلی. میگن که راجر ایبریت گفته یه کمدی دیوانه وار یا یه چیزی تو همین مایه هاست. از اون طرف هم خیلی ها گفتن که یه درام خوبه. من که میگم هر دوتاشه.
چقدر این دختر بچه تپل عینکی ها رو اعصابن!! اینو از تو فیلمه فهمیدم.


آها راستی بعد ار خوندن نظرات متعدد به این نتیجه رسیدم که ۴۹ خیلی کمه و احتمالا دیگه تو ۵۰ وایسم. ولی دیروز صبح  رو ترازو روی یه نقطه خوبی بودم هیچ تغییر محسوسی رو نمی بینم. احتمالا باید حالا حالاها ادامه بدم تا یه تغییری ایجاد بشه.


امروز تولد مقصوده. نمی دونم از خوش شانسیمه یا از بد شانسی که تولدش با ولنتون تو یه روزه. پارسال تو آخرین لحظه بدو بدو با پسره رفتیم کادوش رو خریدیم امسال بدو بدو تو آخرین لحظه خودم تنهایی رفتم کادوش رو خریدم. سر راه برگشت که دیگه تو حالت بدو بدو نبودم یه چیزای نازی هم واسه خودم خریدم که اگه رو فرم باشم عکسشونه به زودی میزارم ببینید چقدر فیلی اند(همون ناز).

 خوب نیستم :((((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/٢٥


 

 

 

ميخوام برم يونی بعد از قرنی. ترجيح دادم که بيدار باشم و برم تا اينکه بخوابم و نتونم بيدار شم و نرم. ميخوام برم اينايی که نوشتم رو بدم استادم بخونه. اينا يعنی مقدمه و کليات و مروری بر متون و مواد و روشها. مونده يافته ها و بحث و نتيجه گيری. اين ديسکاشن از اون ديسکاشن هاست ها . بايد جفنگ ببافم از هيچی. همش ۲-۳ تا مقاله که متغيرهاش شبيه خودم باشه پيدا کردم. حالا فردا برم يه تلاش کنم ببينم چی می يابم!!!

اينجور که بوش مياد از هفته ديگه هم مثل اينکه قراره مشغول به کار بشم. فکر کن!!! خوبه خيلی.نميدونم با اين روپوش کهنه هام برم سر کار يا برم روپوش نو از اونا که سفيديش چشم رو ميزنه بگيرم. اگه حال داشتم ميرفتم دنتال سنتر روپوش  متفاوت ميگرفتم که مريضهام با لباسم خوشحال شن.

دوشنبه که بياد ميشه يه هفته که من و مامان داريم ريژيم ميگيريم. من قراره ۴ کيلو کم کنم و بشم ۴۹. مامان قراه ۱۰ کيلو کم کنه و بشه ۶۳. اونوقت رژيم من سختره از مامان خانومه. تنها چيزی که ميخورم و باهاش حال ميکنم تقريبا چاييه. ديروز خونه مقصود اينا انقدر چايی خوردم تو ۳ ساعت ۵ بار رفتم دستشويی. هر دفعه هم به حالت دو.  اونم در حالی که من تا حالا نديدم تو خونه اونا کسی پاشو سمت دستشويی بذاره. آبرو برام نموند.

اين آقای رئيسم سه سوته با مقصود دوست شد و قرار شد مهمونی خانومش که از بچه های سال بالايی يونی خودمون بوده دعوتمون کنه. خانومش دو قلو به دنيا آورده. آخييييييی!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/٢۱


 

 

 

 

 یه سری فیلم از یکی دو سال پیش دارم که ندیدمشون. اغلبشون یا زیر نویس ندارن یا پرده ای هستن و یا گول خوردم و خریدمشون. چند وقته که فیلمه جدید واسم نیومده. یعنی از همون موقع که آقای پامچالی رو گرفتن و از اون به بعد کمه کم یه هفته طول میده تا لیستت رو بیاره.  یکی از فیلمهام دفترچه ی خاطرات بود که 1 سال پیش با دوست جون خریدیمش و همون موقع هم 5 دقیق اش رو با هم نگاه کردیم و بعد دیدیم که تو مودش نیستیم و بقیه اش رو نگاه نکردیم. از اون موقع من هنوز تو مودش نبودم تا امشب. امشبم میخواستم کلیک رو ببینم که باز نشد و به ناچار رفتم سراغ این. مدرسه راک رو هم گذاشته بودم جلوم که اگه یه موقع دیدم نمی تونم معطل نکنم و عوضش کنم. ولی خوب تا آخرش رو دیدم. نمیدونم کار  درستی بود یانه. خودم دیدن هر فیلم درامی رو که کمیک نباشه واسه خودم ممنوع کرده بودم و الان بهش گوش ندادم و کلی افکار و خاطرات بهم حمله ور شده. عیب از فیلم نیست که خیلی خیلی هم زیبا بود. عیب از کله ی منه که یه صندوقچه ی قدیمی توشه که درش وا شده و همه ی خنزر پنزراش ریخته بیرون و زورم بهش نمیرسه که ببندمش. باید ولش کنم و برم. باید بهش بی محلی کنم . باید دور شم تا خودش بره پی کارش ولی هی برمیگردم . وسوسه چیزایی که ازش اومدن بیرون نمیزارن...

 

من از کامپیوتر هیچی نمیدونم. فقط بلدم ازش استفاده کنم . این پروکسیه که خراب شده و کار نمیکنه نمیذاره من بعضی از دات کامی ها رو وا کنم. حتی وب نوشین رو هم که دات کامی نیست رو باز نمیکنه.جنازه ی پروکسیه پاکم نمیشه . چی کار کنم؟

 

 

برم یه چیزی نگاه کنم روحیه ام عوض شه :)

 

 

 

 

دينگ دينگ: اينو وقتی فکر ميکردم پرشين باز ترکيده درست کردم. اسباب کشی کنم؟!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/۱٧


 

 

 

 

 

 

شبها خوابم نمیبره و اگه تنها باشم هزار جور فکر به سرم میزنه.  امروز بنفشه  بهم گفت به 360 درجه سر بزنم و دلیلش رو نگفت اما واسه دیدن عکسای دفاعش بود و دیدم که خبری از جون جون نیست و انگار ایگنورم کرده و باز دیدم جوجه صفحه اش سیاهه و یه عکس در به داغون گذاشته.  دلم واسه خیلی سال پیش تنگ شد که تا نصفه شب میچتیدیم با هش. اونموقع هنوز نرفته بود پایین کره . هییییی جوونی. حالا ما رو ایگنور کرده. انقدر یعنی تلخ بودم؟!!

 

دکتره یه خلوار آزمایشهای ترسناک نوشته. فردا ساعت 3 برم لابراتوار بهم میگن برو فردا صبح بیا و ناشتا بیا. بعد من میگم الانم ناشتام و ... دلم به چه چیزایی خوشه. وای صدای دکتره شبیه این آقاهه که در مورد محیط زیست تو تی وی حرف میزنه بود. یادم باشه دفعه ی بعد بهش بگم.

 

الهه جونم تولدت مبارک باشه هزارتا. امیدوارم به آرزوهات برسی خيلی.

 

برفها هم که نموندن!!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/۱٠


 

 

 

 

 

 

همه ی میلم به رفتن مال اینه که دیگه نمی تونم برم. مثل سابق نیستم که تنها بودم و هر وقت دلتنگ میشدم ، خودم  به تنهایی اونقدر میزدم به در و دیوار تا یک جایی و با یک کسی پر کنم دلتنگیمو. اما حالا... مقصود که نباشه دیگه تنهاییم اون تنهایی سابق نیست.  حتی اگه نباشه بازم تنها نیستم. نمی دونم  چطور بگم. بهار تو بهتر میفهمی که اونشب ساعت 6 عصر مامان زنگ زد و گفت دیر کردی و تو شاخ درآوردی که مامانت بود؟!!!  آره مامان من که قبلا ها تازه 9 زنگ میزد که ببیینه کجام . حالا دیگه 6 واسش دیره. الان دو روزه که گیر دادمو  میگم پاشین بریم کیش و اصرارم دارم که بدون مقصود. خودم میدونم چرا. علاوه  بر اون میل رفتنم میخوام به خودم ثابت کنم که هنوزم میتونم. از ظهر هی زنگ میزنم به آژانسهای مسافرتی و قیمت می پرسم و موندم که چطور میشه اینترنتی هتل رزو کرد . مامان بازیم را جدی گرفته و میگه میگیم پسر داییش برامون رزرو کنه یا فوقش خراب میشویم سر آنها.  خودم میدونم که نمیتونم برم. اگه برم دلخوری مقصود رو چی کار کنم. اون تلفنهای هر شبش رو  که خراب میکنه دلخوشی های روز رو چی کار کنم. الان یک خط در میان دارن بهم میگن زنگ بزن بگو شام بیاد اینجا و من زنگ نمیزنم.  شاید نباید بگم اینا رو . ولی این یه روی سکه است. اون روی ازدواج که واسه آدمهایی مثل من که تخس بودن و آزاد ، آزاردهنده است. خنده داره ولی این چند روزه هر بعد از ظهر به یه بهونه از خونه زدم بیرون. خبرم ندادم هیچ کدوم رو. مثلا خواستم استقلال داشته باشم.خلم دیگه. یادمه چند وقت پیش که گفتم خوشحالم که کنارمه. هنوزم خوشحالم. اصولا این که یکی انقدر باشه بهتر از اینه که هیچکس نباشه یا یه عده یه کم باشن. میفهمین چی میگم؟!!! خیلی دلم می خواد بهتر بگم ولی بلد نیستم. فقط یادم باشه یه روز که حالم خوبه بیام از خوبی های ازدواج بگم. یادم باشه.

 

مرسی دنیای عزیز که انقدر خوبی. خیلی حس خوبیه که یه نفر از یه شهر دیگه حالا تعارف یا جدی فرقی نمی کنه،  دعوت کنه و پذیرات باشه. ممنونم.

 

امروز یه تک پا رفتم پایین که بیسکوییت بخرم و شیر. برفهای روی ماشین طفلی رو هم پاک کردم. پالتو و شالم برفی شدن. هوا هم سرد نبود و مزه داد. کاش برفها بمونن تا حال مقصود خوب بشه(سرما خورده). کاش برفها بمونن تا الهه بیاد اینجا. کاش برفها بمونن تا ما جمع بشیم و بریم برف بازی.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/۸


 

 

 

 

به طرز وحشتناکی دلتنگيم رفته بالا. انقدر که اگه حرف بزنم لابلای حرفام بغض ميکنم و صدام ميلرزه و اگه ساکت باشم اشکام ميريزه بيرون. تموم اين روزای محرمی از هر چی مداح و نوحه و عزا بود فرار کردم که به اين روز نيفتم و افتادم. دلم ميخواد برم يه محيط ديگه. به سرم زد برم يه دو روزی پيش دوست جون. ولی اون همش ميره سر کار و اگه برم اونجا يا بايد آويزون دنبالش برم اينور اونور يا بمونم تو خونه مثل سفيد برفی که وقتی کوتوله ها ميرفتن بيرون به کارای خونه برسم و شام درست کنم.اگه خاله کوچيکه همدان بود حتما ميرفتم اونجا. بيخيال سرما و سختی سفر با اتوبوس ميشدم و همين فردا راه ميگرفتم ميرفتم. حيف که نيست. جای ديگه ای رو هم سراغ ندارم که بتونم تنهايی برم. کاش مامان بياد با هم يه دو روزی بريم يه شهر گرم!!!

لباسه رو راستی رفتيم پس داديم و يه دونه ديگه سفارش داديم. فکر کن!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/٤


 

 

 

 

مامان خانوم استاده توی حال گيری بعد از خريد!! پارسال يه کفش خريدم که نوکش طلايی بود و مامان دو هفته نذاشت بپوشمش به اميد اينکه برم پسش بدم. ميگفت خيلی دهاتيه. حال آن که وقتی باهاش رفتم يونی چندين نفر آدرس مغازش رو ازم گرفتن. بهار همونی رو ميگم که با هم خريديم.

ديروز هم ما رفتيم و لباس عروس خريديم. بايد بوديد و لبهای آويزان من را وقتی امروز نشان مامان دادمش می ديديد.ميگه آخه تو که تاريخ عروسيت ۴-۵ ماه ديگه است چرا رفتی به اين عجله لباس خريدی اونم تو محرم!! نمی گم اما خوب من دوسش داشتم لباسه رو خوب.ترسيدم اون موقع ديگه نباشه. بعد اون وقت من بمونم حيرون !! من الان يک ساله دارم دنبال لباس  ميگردم. نکه پی گير. ولی حواسم بوده هميشه بهش. چند تا مزون و مغازه رفته باشم خوبه؟! الان اصلا يه کتاب اولم تو اين مورد. جدی ميگم. در مورد محرمم مقصود ميگه تو قبل از محرم رفتی اينو انتخاب کردی فقط تو محرم پولش رو دادی و حله همه چيز. منم ميگم آره. بعد مامان ميگه اگه بخوای پسش بدی ٬ پس ميگيرن؟!! بعد من چشمام ۴ تا ميشه که اوه مای گاد . چرا آخه؟!!  مامان ميگه نميگم که بری پس بدی دارم فقط میپرسم!! کاش من يه خواهر داشتم. حداقل دو نفر بوديم تو يه جبهه.

 

عکس خوشگل مليح ميخوام.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۱۱/٢