و اين منم

 

 

 

 

زود بيدار شدم و گفتم دومرتبه ميخوابم تا يه خواب خوب ببينم. حتی با لبخند خوابيدم . و بعد گه ترين و گند ترين خوابی که ممکن بود اين اواخر ببينم اومد به سراغم. فکر کنم طبق معمول با ناله بيدار شدم و فوری زنگ زدم بهش....نبود.

يک چی پف خواری شده ام که بيا و ببين. اونم از نوع حلقه ايش. فقط مشکل اينه که کميابه. يعنی  تو محله ی پر از سوپری ما فقط همون يدونه که کنار عکاسيه ازش داره.اونم به تعداد محدود.امروز ميخوام برم همه ی موجوديش رو خالی کنم:)))

از پزشکان محترمی که احيانا اينجا رو مطالعه ميکنند کسی اطلاعی از عوارض سپيروفلوکساسين داره؟!! اين دارو شديدا من رو به وحشت انداخته:(((

يه روز يه ترکه ميخواسته يه مرحله تو زندگيش جلو بيوفته٬ ميره زن حامله ميگيره.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٢/۱۸


 

 

 

 

همين الان کلک آلبالو خشکه ها رو تمام و کمال کندم و خيالم راحت شد. عيد که رفته بوديم خونه يکی از عمه های مقصود واسه عيد ديدنی٬ بعد از اينکه متوجه علاقه من به اين خوراکی خوشمزه شد همه ی آلبالوهايی رو که طی يک ايده ی جديد واسه پذيرايی گذاشته بود به من تقديم کرد. و اونها هم الان تموم شدند. يه جوری بايد  آبرومندانه پيغوم برسونم که منتظر ياری سبزش هستم دوباره:)))))

 يه چند وقته من و مقصود يه کم زياد داره بحثمون ميشه. نميدونم طبيعيه يا نه.هر چی که هست اصلا خوب نيست و تمام اون لحظه ها هر دومون رو بی نهايت زجر ميده. بحثمون هم که بحث نيست آخه. سر يه چيزای خيلی خيلی الکی شاکی ميشيم و قهر ميکنيم. اغلبم من دلم طاقت نمياره و ميرم آشتی ميکنم. البته بعدش که حال مقصود خوب ميشه و دو مرتبه سرحال ميشه٬ من تو دلم همچنان غصه ميخورم ٬تا کی بشه که پروغی بزنم زير گريه. دوست جون که  ميگه طبيعيه و اوايل زندگی مشترک از اين چيزا پيش مياد. البته خودش تاحالا زندگی مشترک نداشته!!!!تا حالا هم اين جرات رو پيدا نکرم که برم از دوستای متاهلم سوال کنم. يعنی بيشتر نخواستم که از ناراحتی هام بگم. البته خدا رو هزار مرتبه شکر فعلا وضعيت سفيده. فقط مقصود رفته سفر و دل من يه کم براش تنگيده. کلی هم از فردا ميترسم که نکنه وقتی برميگرده من به جای ابراز احساسات از دلتنگی بهونه کنم و باز اوضاع خراب بشه:(((((((((

 مرسی امين که من رو به اين بازی ترس دعوت کردی. خوب من از هزار تا چيز ميترسم و ترجيح ميدم که اينجا خودم رو لو ندم. از ترسهام هم خيلی خيلی ميترسم. ميشه يکی بياد بازی خوشحال کننده ترين چيزا يا شاد ترين لحظه ها رو راه بندازه؟!!!  

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٢/۱٠


 

 

 

فکر کنم که روز دوشنبه بود که شديدا هوس کرده بودم که به هر زوری شده بيام و چيز ميزام رو بنويسم. ولی مقصود دقيقا اومده بود همين بقل يعنی رو تخت من دراز کشيده بود و چرت ميزد. حتی گاهی خر خر هم ميکرد!!!! منم يه چشمم به اون بود و يه چشمم به مانيتور که نکنه يه وقت  بيدار بشه و من رو در حال نويسندگی ببينه و گير بده که داری چی کار ميکنی و اينا!! که از قضا اونم هر ۵ دقيقه بيدار ميشده و منم هر ۵ دقيقه لبخند مليح تحويلش ميدادم و تشويقش ميکردم که بخوابه. آخرشم از خير نوشتن اينجوری گذشتم و رفتم پی زندگيم. و اينک شروع.....من الان تمام تلاشم رو ميکنم که اينتر رو بزنم و يه خط بيام پايين. قبلش نوشتم رو سيو ميکنم که نپره....

کلی عمليات ژانگولری درآوردم و اومدم اينجا.....اين يعنی که اگه قبلا هم تنبلی نميکردم و يه مقدار تلاش ميکردم ميتونستم بنويسم. شرمنده. يه چيز خوب که بايد بگم اينه که طی ديروز و امروز ما موفق شديم که بريم و بعد از چندين ماه حلقه بخريم و جای خاليش رو توی دستمون پر کنيم:))))))))) اگه بدونيد که اين حلقه واسه ما چه شاخی شده بود. ( سالی جون بازم معذرت . اون قضيه فراموشکاری علتش همين بود که قيد شد!!) الان حس يه سرباز رو دارم که بالای تپه فتح شده وايساده و داره پرچمش رو تکون ميده:)))) ياد اين فیلم آخری کلينت ايستوود افتادم هوينوری!!!

يه چند تا فيلم ديدم اين اواخر و دو تا کتاب خوندم که بعدا اگه شد توضيح ميدم بيشتر. فقط اين کتاب آخريه بلنديهای بادگير بود که بعد از ديدن فيلمش وسوسه شدم که کتابش رو بخونم. فصل اولش رو که خوندم تا صبح خوابهای خيلی خيلی ترسناک ديدم و بعد خوندن فصل آخر انقدر ترسيده بودم که ميخواستم برم شب بقل مامانم بخوابم. به هر کی ام که رسيدم گفتم اين کتابه خيلی ترسناکه!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٢/٥