و اين منم

 

 

 

صبحی خواب ديدم که داريم با مامان بعد از مدتها ميريم بازار ميوه. مامان داشت کلی ريلکس رانندگی ميکرد و من که با خيال راحت تو صندليم يله داده بودم بهش گفتم که اومممم چه خوب داری ميری!!! بعد نميدونم داشتيم پياده ميرفتيم يا بر ميگشتيم که يکی از عموهام رو با خانواده اش بعد از سه سال ديديم. به غير از دختر عمو کوچولوهه همشون بودن. اونم چقدر خوشگل و خوشحال. بعد يکی از فاميلاشون رو ديدم که داره از يه خونه ای مياد بيرون و هيچکدوم نميخواستيم که ما ها رو ببينه. من پيشنهاد دادم که برم ماشين رو بيارم و فرار کنيم. ماشينم شده بود يه رنوی سفيد قراضه که به جای دو تا چرخ جلو٬ يه چرخ وسطش داشت . مثل سه چرخه و من با اون همه جمعيت نميتونستم تعادلم رو خوب حفظ کنم و همش هی ميگفتم کاش يه پرايد داشتم. بعد قرار شد که من زنگ بزنم به مقصود تا بياد و ما رو ببره. زن عموم هم همش به دختر بزرگش غريا قر(با ضمه) ميزد که تقصير خودش بوده که کارش به طلاق کشيده. ولی دختر عموم اصلا براش مهم نبود و همچنان خوشحال بود. منم همش داشتم ميگفتم که کاش پرايد داشتیم که بيدار شدم. چند دقيقه طول کشيد تا يادم اومد اون ماشينی که پايين پارک شده و از بس نشستيمش گنديده٬ پرايده. خيلی خواب خوشحال کننده و خوبی بود:)))))

اوه٬ ديشب فيلم brothers grimm رو ديدم. خيلی فيلم ويژه ای بود. هنوزم محسور اون صحنه ايم که اسبه بچهه رو درسته قورت داد. کاش بازم از اين فيلما داشتم کاش الان هری پاتر جديده رو داشتم. کاش يه پرايد داشتم!!! کاش ميشد نصفه شبی فلوت تمرين کنم.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۳/٢٥


 

 

 

هر موقع که ميريم يه جايی که غذاهاش رو نمی شناسيم و قرار ميشه که من سفارش بدم . گند ميزنم و گند ترين و بدمزه ترين چيزی رو که ممکنه يه نفر بتونه بخوره رو انتخاب ميکنم. مثل امشب که مثلا خواستم رژيمی بخورم . يه چيز بيخودی به اسم بشقاب سبزيجات رو سفارش دادم. که به غير از پوره و نخود فرنگيهاش بقيه سبزيجاتش افتضاح در افتضاح بود. مخصوصا کدو ها و هويج های آبپزش. منم برنامه ريزی کردم که اول از بدمزه ها شروع کنم تا آخرش که مثلا قراره با پوره تموم ميشه حس خوبی داشته باشم. نتيجه اينکه وقتی ۴- ۵ تا تيکه کدو  و هويچ  و غيره رو قورت دادم ديگه سير شدم و نتونستم پايان خوبی داشته باشم.  در نتيجه با حالت تهوع کشان کشان و در حالی که چشمم به ميز بقيه بود خارج شدم. در کمال تعجب خيلی های ديگه هم همون اشتباه من رو کرده بودن و جلوشون يه ديس سبزيجات آبپز بود. خيلی دلم ميخواست برگردم و توصيه کتنم که لب به کدو حداقل نزنن. اکنون بعد از گذشت ۳ ساعت هنوز حالم بده !!!!

استادم امروز ميگفت رو سازت اسم بذار!!! اسمشو چی بذارم خوبه؟!!! وای چه اسمهای چرتی به ذهنم ميرسه. همش اصغر و تيمور و ام کلثوم و از اينا...

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۳/۱٩


 

 

 

 

 

بهتون گفته بودم که دارم میرم کلاس فلوت؟!! نه نگفته بودم:))) خوب من تا الان 3 جلسه است که رفتم و تا حالا 5 تا نت یاد گرفتم. البته این علاقه ی من به فلوت بر میگرده به 5 سال پیش که اون موقع من تازه دماغم رو عمل کرده بودم و مامان و دوستش دست به یکی کردن و گفتن تو دماغت الان نرمه و اگه بخوای بری هی فوت بکنی دومرتبه بزرگ میشه!!!!!!!!!!! لطفا اونایی که منو دیدن اینجوری با تعجب نگاه نکنن که یعنی این دماغ بزرگشو  یه بارم عمل کرده؟!!! خوب اگه عکس دماغ قبلیم رو ببینین متوجه میشید که دماغ الانم خیلی هم خوبه. آره داشتم میگفتم که منو گول زدن و نزاشتن که برم پی زندگیم. تا اینکه مقصود پاش رو تو خونه ما گذاشت و من با حمایت اون وارد این عرصه شدم. فعلا که واقعا افتضاح میزنم و خودم هم میدونم که دارم هر چی صدای گوش خراشه ازش بیرون میکشم . ولی استادم میگه این طبیعیه و به مرور یاد میگیری که نفست رو کنترل کنی. چه میدونم والا...فعلا که خیلی سازم رو دوست میدارم.

 

من یک شنبه رو نرفتم دانشگاه که با این دو روز تعطیلی بشینم و ترجمه هام رو انجام بدم. تا حالا که هیچ غلطی نکردم. در نتیجه قراره که فردا رو هم تعطیل کنم و با اون دو روز تعطیلی بشینم و ترجمه هام رو انجام بدم. تا خدا چه خواهد.

 

اون سایتی که من قبلا عکسام رو توش آپلود میکردم دیگه کشورم رو قبول نمیکنه. کسی یه جایی رو سراغ داره که توش بشه آسون عکس آپلود کرد ؟!!

 

 

 

 

 

  

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۳/۱٥


 

 

دارم فکر ميکنم که حتمن يه ايرادی هست يا يه مشکلی که نميدونم ريشه اش به چی برميگرده. جريانی که نميذاره من از خوشی هام و تفريحاتم چيزی بگم. اينکه اگه بخوام حرفی بزنم از اين چيزا خيلی کار لوسيه و اين حرفها گفتن نداره. اما تا يه غمی و ناراحتی پيش مياد فوری دهنم باز ميشه. تو خونه ميگم به دوست جون ميگم و اينجا مينويسم. چرا مثلا الان که ميخوام بگم ديشب بهم خيلی خوش گذشته معذبم؟!!

ديشب ما رفتيم پارک. پارک پر قفس بود و پر از خرگوش و کبوتر چاهی و مرغ و خروس. و من هی گفتم آ مثل آهو ٫ ک مثل کوسه٫ ب مثل ببر.... بعدشم چسبيدم به مقصود و شروع کردم به سوال پرسيدن در مورد کارمند جديدش. چون تو خونه بهم تذکر داده بودن و من خودم عمرن عقلم به اين چيزا قد بده. کارمندی که خانومه و منشيه!!!

يه نکته مهم: چی پف پفک نيست. از اين قهوه ای شيرين هاست که ميريزن تو شير و ميخورن. ممکنه خودش مفيد نباشه و ضرر هم داشته باشه ولی شيره که حتما خوبه!!!

بعد از اون دو تا کتابی که قبلا ها گفته بودم و يکيش رو خوندم. حالا دو تا کتاب ديگه گرفتم ويکيش رو نميخوام بخونم و اون يکيش رو امروز تموم کردم و بسی لذت بردم. اسمش بود عروسک فرنگی.

يه نکته ی ديگه. چايی متابوليسم بدن رو زياد ميکنه. پس اگه ميخوايد لاغر شيد و مثل من تنبليد و حوصله ورزش نداريد. چايی نوش جان کنيد٬ زياد!!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۳/٩


 

 

 

من يه لباس طلايی ميخوام. مد شده و ميدونم که بهم مياد. حتی ديروز چيزی نمونده بود که يکی بخرم. ولی مسئله اينه که ممکنه تا وقتی که اين رنگ رو بورسه هيچ مهمونی پيش نياد و من هيچوقت نتونم لباس طلائيم رو بپوشم. تازه مامان مقصود داده خياط يه لباسی تو همين رنگها بدوزه من مطمئنم که خياطشون هيچی حاليش نيست و گند ميزنه به پارچه و مدل. دو هفته اس گفته بياين واسه پرو و نرفتم...من يه لباس طلايی شايدم نقره ای ميخوام!!!!

ميخوام برم استخر . ميخوام زنگ بزنم به ماساژور استخر و وقت بگيرم. نميدونم بهش خبر بدم يا نه؟ ممکنه اصلا تو اين ۴ ساعت زنگ نزنه و ممکنه ۱۰ بار زنگ بزنه و کلی نگران بشه و هزار جور فکر کنه. نميدونم خبر بدم يا نه؟!! ميدونم که ته دلم ميخوام بدجنسی کنم . ميدونم دليل استخرم هم همين بد جنسيه اس. اگه خبرش کنم ديگه بد جنسی نميشه ولی:((((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۳/۳