و اين منم

 

 

 

 

 

هر سال بعد از امتحانهای من٬ ما می رفتيم همدان و يه يک ماه و خورده ای اونجا تو باغ زندگی ميکرديم.یادتونه دیگه؟!!! امسال من فقط دو تا امتحان دارم که يکيش رو دادم و يکيش ده روز ه ديگه اس. هفته گذشته رفتيم همدان. اما من فقط دو روز موندم و برگشتم. هم چند تا کار داشتم ٬ هم دیگه از اقامت تو باغ خبری نبود و هم اينکه مقصود اينطور ميخواست. الان فقط منو پسره مونديم و مقصود که قرار شده شبها بياد پيش ما. من از مسئوليت جديدم تو خونه خيلی خوشم اومده . اينکه ميرم خريد و مثلا کاهو با دوغ ميخرم و انگور واسه مقصود و اينکه  شام درست ميکنم و بهش فکر ميکنم. ديشب لوبيا پلو درست کردم که يه کم خشک شد و امروز ماکارانی که سسش نسبت به خودش کم شده و با شيويت و نخود فرنگی سعی کردم پرش کنم اما زياد خوب نشد. الان که ساعت ده دقيقه به يک نصفه شبه مقصود هنوز نيومده. من و پسره کلی عقل خرج کرديم و سر شب سوپ خورديم . چون حدس ميزديم که دير مياد ولی نه ديگه اينقدر. جريان از اين قراره که مقصود و برادرش که واسه کارشون رفته بودن تفرش داشتن بر ميگشتن که از خونه بهشون خبر ميدن مادربزرگ و عمه اش دارن از مکه ميان و اينا برن فرودگاه. قرار بوده ساعت ده شب برسن.خودشون هم از خونه راه ميفتن. ساعت يه ربع به دوازده مقصود زنگ زد و گفت که پروازشون تاخير داشته و ساعت دوازده ميان. و من يه کم عصبانی شدم. بعد گفت شما شامتون رو بخوريد که اين منو بيشتر عصبانی کرد. و بعد گفت ممکنه سه صبح برسن که ديگه من رو خيلی عصبانی کرد و گفتم اصلا نميخواد همون موقع هم بيای . .... این چند تا نقطه یه وقفه حدودا ۱۶-۱۷ ساعتیه. چون اونموقع مقصود اومد و من تنها کاری که از دستم اومد سیو کردن نوشته بود.

 

دیشب که شروع کردم به نوشتن خیلی عصبانی بودم و وقتی هم که مقصود اومد تا یه مدتی چپ چپ به هم نگاه میکردیم . ولی الان مشکل حل شده. صبحم بهش خبر دادن که مادربزرگش ساعت ۴ صبح رسیده و کلی باعث خوشحالی مقصود و رضایت من شد . چون دیشب  از ترس من ماشینش رو گذاشته بود واسه مهمونا و خودش با تاکسی اومده بود خونه:)))))

 

راستی با این سهمیه بنزین چکار میکنید؟!! ما که با اون همدان رفتنمون سهمیه یک ماه رو مصرف کردیم:))) حالا این خوبه بردار مقصود که سهمیه ۳ ماهش رو مصرف کرده!!

 

امشب دارم قورمه سبزی درست می کنم. فکر کنم یه کم دیر شروع کردم و دیر وقت آماده شه.

 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٤/۱۳