و اين منم

 

 

Howl's moving castle .الان ۲-۳ روزه که دارم باهاش زندگی ميکنم. ۲-۳ سال پيش بود که تبليغاش رو تو چند تا شبکه ديدم. آرزو شده بود برام ديدنش. الان که چند وقته تو خونمونه آرزوم اينه که برم توش. برم همه ی شخصيت هاش رو به غير از مادام سليمان يکی يکی بقل کنم. وای اگه ميشد!!!

پسره بهم ميگه تو باطن نداری. رويی. فکر کنم يه مدتيه زيادی برون گرا شدم:))

هوق ٬ فردا بايد برم يونی!!! واسه خودم انگيزه پيدا کردم. انگيزه واسه تموم کردن درسم. درسم يعنی پايان نامه کوفتی. هر موقع که سرد ميشم زنگ ميزنم به يکی از اين آگهی های نيازمنديها که دندونپزشک ميخوان. خيلی مسخره است ولی وقتی اونور تلفن فکر ميکنن من درسم تموم شده و قرار ميذارن واسه صحبت کردن و از ساعات کاری و دستمزد حرف ميزنن ٬ يه آمپول انرژی گنده به من تزريق ميشه. حتی کيف هم ميکنم:)))

دينگ دينگ. ۵ دقيقه مانده به شروع سحری!!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٦/۳۱


 

 

 

 الان از کلاس فلوتم برگشتم و خيلی شارژم و انرژی دارم. با ماشين رفتم تا اونجا (وليعصرنرسيده به فاطمی) و کلی تو خيابونهای خلوت مخصوص بعد از ظهر جمعه کيف کردم. برگشتنی هم رفتم اون مبل قرمز هايی رو که هميشه ما از روبروش رد ميشديم رو از نزديک ديدم. حتی روش هم نشستم. چقدر خوبه که مامان هم با من موافقه و ميخواد واسم از اون مبل تپل قرمزها بخره:)))) وای راستی مامان برگشته و ديگه من از کار خونه خلاص شدم. ديگه اين آخرها داشتم دچار استهلاک جسمی روحی ميشدم. دومرتبه دارم بی قيد ميشم:)) تازه امروز داشتم ميرفتم کلاس شبيه دوران مجرديم لباس پوشيدم و کلی احساس جوونی کردم. کاش مقصود تو لباس پوشيدنم دخالت نميکرد!!! وای که اين مردا چقدر واردن که با مظلومی حرف خودشون رو تاثير گذار بزنن. خوب اينم يه جور دخالته ديگه.

چند وقت پيش تو يه مهمونی جلوی دستشويی يه پيرزن رو ديدم. کپی مامانی بود. داماد اومده بود و خانومه ميخواست کله شو رد کنه تو پيراهنش. تپل بود انقدر!!! بعد که راهی پيدا نکرد اومد خودشو پشت من قايم کرد اگه بدونيد چقدر جلوی خودم رو گرفتم تا بقلش نکنم؟!!! ولی کاش بقلش کرده بود. يه جايی خاليه !!!

کاش زودتر اومده بودم و يه چيزی نوشته بودم. احساس ميکنم بايد به خاطر نوشته ی قبليم معذرت بخوام.  از اين به بعد فقط موقع هايی که خوشحالم مطلب می نويسم. حالا هرچقدرم بی معنی :)

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٦/٢۳


 

 

 

و ما بلاخره اولين سفر دوتاييمون رو رفتيم:)))))

به يادت افتاده بودم. به ياد آخرين لحظات. آخرين احساسات. و بد تر از اون داشتم خودم رو ملامت ميکردم. من فقط چند تا پله با تو فاصله داشتم و داشتم عذاب ميکشدم که الان ديگه نه خودت هستی و نه حتی آرزوی بودنت. به گريه افتاده بودم و نميتونستم جلوی خودم رو بگيرم.  بيدار شده بود و فکر ميکرد کاری کرده و من به خاطر اون دارم گريه ميکنم.  بقضم ترکيد و زار زدم. من داشتم به خاطر تو به خاطر عشق از دست رفتم تو بقل يکی ديگه گريه ميکردم. لحظه های بدی بود. کاش من ازدواج نکرده بودم . کاش تو ازدواج نکرده بودی. کاش جواب اس ام اسم رو نميدادی....

ديروز يه اتفاقی افتاد که هميشه ازش ميترسيدم.وقتی داشتم رختها رو پهن ميکردم ٬ در بالکن بسته شد و از تو قفل شد. از ساعت يک و چهل دقيقه تا ۲ ظهر وقتی آفتاب مستقيم داشت تو مغزم ميخورد من اون بيرون گير کرده بود . هيچکی خونه نبود و در بهترين حالت هم پسره ساعت يه ربع به سه ميومد خونه. که البته رفته بود کرج و اصلا نميومد . ولی من خبر نداشتم و فکر ميکردم که مياد و نجاتم ميده. اگه مثل فيلم ها به فکر نرسيده بود که بدنم رو بکوبم به در احتمالا الان در اثر پختن مخ مرده بود!!!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٦/۱۱


 

 

ميدونستم که يه چيز مخفی تو کمدش داره. اما نميدونستم چيه و کجا. از بس مرموزه٬ اينجوری فکر ميکردم. يه روز که سر کار بود نميدونم  چی جرقه زد و يهو مستقيم رفتم سراغ جايی که مخفی گاهش بود. حالا کی اينجوری آدرس دقيق رو بهم داد نميدونم؟!! يه جعبه پيراهن بود با يه عالمه فيلم. همش هم فيلمهای تين ايجری و به قولی از اونا که مخصوص دختراس !!!!. حالا پسره از چی اين فيلمها خوشش اومده بود نميدونم. از اون موقع تا ديروز روزی هشت بار نق زدم که من فيلم ديگه ندارم و فيلم ميخوام. بلکم خسته بشه و يه چيزی رو کنه.که هيچ اثری نداشت. تا اينکه ديشب رفت سفر.... امروز دختران متوسط که لينزی لوهان توش بازی کرده  و دختر همسايه رو ديدم. عصری هم ميخواستم يه فيلم از هيلاری داف ببينم که مقصود اومد و رفتيم ساندويچ خريديم و تو پارک خورديم. يه پارک کوچيک نزديک خونه که تا حالا نرفته بوديم. مخصوص اسکيت سوارها بود. يعنی طراحيش واسه همچين ورزشی بود. جدی ميگم!!! حالا فردا ميخوام يه غذای حاضری درست کنم و زنبيل به دست و زير انداز به بقل بازم بريم پارک:)))

بعضی از اين پسر بچه فينگيلی تپل ها عجب ...اند!!! ( کلمه ای که بايد جای سه نقطه بذارم يادم نمياد) عين سه باری که از جلو ما رد شد داشت حرف جنس مونث رو ميزد!!!

ميخوام از تو صندوقچه بيارمت بيرون!!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٦/٥


 

 

 

يادم رفته بود اين بالها واقعی نيستند و قدرت پرواز ندارند٬ پريدم.....:((((


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٦/۳