و اين منم

 

 

 

يه مشت فيلم کسل کننده تنها چيزايی که برام مونده و اين روزا رو باهاشون ميگذرونم. بند و بساط نقاشی رو ميز پهنه و حوصله اش نيست. اين کتابی رو هم که دست گرفتم اصلا پيش نميره. خيلی که بخونم روزی ۱۰ صفحه است. تنها چيز هيجان انگيز اين روزها فيل کوچولوييه که تو شکمم بيدار شده و هميشه گرسنس.  منم که مهربون اصلا نميذارم بفهمه گرسنگی چيه. ديروز انقدر بهش رسيده بودم ديگه نميتونستم رو پاهام وايسم. ديگه چشمم به معجزه ای چيزيه که اين فيل کوچولو پاشه بره و نجات پيدا کنم.

بلاخره يکی از اين استادها ديد که من دارم  کلی زحمت ميکشم و از بس که سنگ جلو پام انداختن هنوز يه قدم هم پيش نرفتم.

نديدنت سخته وقتی که ميبينمت. نباش!!

مهمون داريم. مادربزرگ مامانم که از بس متشخصه بقلش واسه هيچ نوه نتيجه ای باز نيست. من مامانی خودم رو ميخوام.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٧/٢٤


 

 

 

اه الان رفتم زدم قابعکس الله يه مغازه ای رو شکستم !!! کلی هم اعصابم خورد شد. يهو چی شد ؟!! من که داشتم ميرفتم فيلم بخرم چرا يهو راهم رو کج کردم و از وسط يه باغچه پريدم و رفتم زارتی خسارت زدم. تازه تو رو دروايسی يه چوب رخت زشت مخصوص شال و روسری که خيلی هم گرون بود رو خريدم. قابش رو هم گرفتم که برم واسش درست کنم. از پيرمرد مغازه دار هم بدم اومد. به جای اينکه منو دلداری بده که آی چيزی نيست و قضا بلا بود و از اين حرفا فوری قابش رو انداخت تو کيسه داد دستم. چقدرم هوا گرمه!!!

ديروز هری پاتر رو ديدم. چقدر اولاش وهم انگيزناک بود. راستی اينايی که کتابش رو هم ميخونن اين دوست دختر چينی هری تو کتابم انقدر لوس و يخه؟!! من شنيدم که اين کتاب پنجم يعنی هری پاتر و محفل ققنوس از همه ی کتابها ضعيفتره٬ آره؟ فيلمش که يه کم سبک بود نسبت به قبلی ها . من همش منتظر بودم که يه اتفاقی بيوفته که نيافتاد تا آخرش. هی فکر ميکنم خوب فيلم رو نديدم که اينجوريم. شايد امشب واسه دفعه سوم فيلم رو ديدم و يهو ديدم مثلا لای درختای تو جنگل يه خبرايی هست:))))

دعا کنيد من امشب همت کنم اين يک صفحه ای را که بايد تحويل بدهم روز يک شنبه٬ بنويسم. ميگم امشب که بلکم واسه فردا يه فرجی بشه.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٧/٢٠


 

 

 

آخه چرا؟ چرا من هنوز نفهميدم که بعضی از دوستهای سابقم با اين شرايط جديد نمی تونن من رو قبول کنن. منظور دوستهای هست که جنس مخالفن. چرا فکر ميکنم همونقدر که من از ديدنشون خوشحال ميشم اونا هم بايد خوشحال بشن. چرا وقتی من دارم کلی پشتک وارو ميزنم که آی چطوری و چه کار ميکنی و اينا طرف يهو برگرده بگه ببين من کار دارم بايد برم. ها؟!!!!

نتيجه مشاوره با جناب مهندس که گويا تو کارای آمار سر رشته دارن و دانشگاه ايشون رو واسه ما شاخ کردن که برگه مون رو امضا کنن اين شد که اکثر طلاقها مال اينه که خانومها هيچوقت ارگاسم رو تجربه نکردن !!! و ديگه اينکه ايشون مشکوکن که بنده قبل از ازدواج بچه دار شدم يه دور و قبلا به تفاهمات لازم رسيدم .( اينا حرفهاييه که ديگه حجب و حيا مانع شد که به استاد راهنمای عزيز بگم و فقط به اينکه ايشون رسمن رو پايان نامه بنده بالا آورد بسنده کردم!!) وای که من چقدر عصبانی بودم امروز. اوه تازه ميگه برو ۴۸ تا نمونه رو پايلوت انجام بده . خوب من مگه مغز خر خوردم يه دفعه ۱۲ تا ديگه ميزارم روش پس فردا هم ميرم دفاع ميکنم . البته من از اين صميميتش خوشم اومد که بعد از ۲ ثانيه ديگه به اسم کوچيک صدام ميکرد. از بس که تو اين ۶ سال به غير از چند تا استثنا با آدمای عبوس سرو کله زدم!!!

پارسال اين موقع ها داشتم واسه تو زجه ميزدم تو مراسم احيا. چی کار کردم با خودم؟! پشيمونم از اشک های ريخته شده ی اون شب.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٧/۱٠


 

 

 

اين اقاهه که الان تو تلوزيون يه آهنگ خوشگل خوند داداش يکی از بچه های دانشگامونه. يه بار خواهر همين اقاهه که خواننده است اومد تو سلف و عکس داداشش رو بهم نشون داد گفت اين داداشمه. من تا اون موقع فقط اسمش رو شنيده بودم و با خواهرش هم دفعه اول بود که حرف ميزدم . فکر کردم داره چاخان ميکنه ولی بعدا معلوم شد راست ميگفته .بعد بهم گفت که الان داداشش هم ابروهاش رو برداشته هم دماغش رو عمل کرده و خيلی خوشگلتر شده وقتی يکی از کنسرتاشو ديدم تعجب کردم که چرا چند سال پيش اين کارا رو نکرده!!!

الان رفتم گاز رو روشن کردم و کتری رو گذاشتم روش و واسه اولين بار تو عمرم کبريت رو يه دسته رون کردم:)))

ديشب من يه سوال مذهبی داشتم .واسه اينکه به جواب برسم رفتم تو سايت چند تا از مراجع تقليد. واسه سه تاشون نامه نوشتم.روال هر سه تا هم اين بود که جواب رو ايميل ميکردن. يکيشون شماره موبايل خواسته بود که هرموقع جواب سوال آماده شد با اس ام اس خبر بدن. ظهر از همونی که شماره خواسته بودن يه آقای جوون و خوش صدا زنگ زد و جواب سوالم رو داد. هنوزم هيچ ايميلی بهم نرسيده. فکر کنم جمعه ها تعطيلن. ميخوام برم مقلد بشم. مقلد همينی که ازش بهم زنگ زدن.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٧/٦


 

 

 

به لطف دانشگامون که تا وسط تابستون بازه و ۲۰ روز مونده به پاييز کلاساش شروع ميشه٬ ما نفهميديم  تابستون کی اومد و کی رفت !!! فکر ميکردم يه هفته پيش تابستون تموم شده تا اينکه امروز با يه ازدحام جلوی امور مشترکين روبرو شدم. تا برسم بهش کلی حدس زدم که چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه و وقتی رسيدم فهميدم قضيه چيه . يه مدرسه ی کوچمولوی ابتدايی کنارش بود و ازدحام هم مربوط ميشد به والدين . و از اونجايی که قبلا چنين چيزی رو نديده بودم متوجه شدم که امروز اول پاييزه !!! واسه يه لحظه دلم خواست که منم يه بچه داشتم که روز اول ميبردمش مدرسه و بعد از ظهر ميرفتم دنبالش. ولی تا يادم اومد که بايد هر روز ۶ صبح بلند شم و صبحونه بريزم تو حلقش و تغذيه بزارم تو کيفش و وايسم دم در تا سرويش بياد دنبالش از خيرش گذشتم و آرزوم رو پس گرفتم!!! چقدر من از اين اول مهر بدم ميومد.در عوض انقدر از خاله ی مامانم خوشم ميومد که هميشه هفته اول پاييز مسافرت بودن و بچه هاش يه هفته دير ميرفتن مدرسه.مامان من هيچوقت از اين جسارت ها نداشت.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٧/٢