و اين منم

 

 

 

من دارم ديوونه ميشم و نميدونم چی کار کنم که جلوش رو بگيرم. يعنی ميدونم٬ يا بايد بيخيال باشم يا اين که کارت ماشين و گواهينامه مامان و بيمه اش رو که ۳ ساعته فهميدم گم کردم پيدا کنم. لعنت به اين حافظه آشغالی من که از ديروز که تا امروز هيچ تصويری ازش ندارم که بدونم ديروز مفقود شده يا امروز اميدم به يونی و کمدم بود که وقتی رفتيم دنبالش نبود. بعدم به آيس پک تجريش که عصری ازش پيراشکی خريدم( آره جديدا پيراشکی هم ميفروشن) که اونجا هم نبود. خيلی مسخره است من امروز ۴ چنگولی به کيفم چسبيده بودم که چيزی ازش نيوفته اونوقت همين امروز يا حالا ديروز چيزای به اين مهمی رو به فاک دادم.آخ که من اين دو روزه با اين کوله ام کجاها که نرفتم. هی مقصود از وقتی فهميده منو دلداری ميده و من هی به خودم پيچ ميخورم. از خونه هم جيم زدم ساعت ۱۰ و وقتی همه خواب بودن برگشتم . از بس که وحشت دارم از مواخذه شدن.وای که اگه پيدا بشه من چقدر خوشحال ميشم٬ وای اگه پيدا بشه...

 

 

دينگ دينگ: خبر خوب؛ همه ی مدارک پيدا شد. يه آقای خوبی از تو خيابون پيداش کرده بود کلی اين در و اون در زده بود تا يه شماره تماس يافته بود. ميگفت ميدونستم چقدر براتون مهمه . مرسی که دلداريم دادين.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۸/٢۸


 

 

 

بدينوسيله ثبت ميشود. سه شنبه من و اين و اين بعد از ۲ سال سه تايی با هم يه جا جمع شديم.۳ تا همشهری بوديم که قش قش ميخنديدم و ميرفتيم و ميومديم . با لهجه ی خودمون حرف ميزديم٬ مان تان شان ميکرديم و ريسه ميرفتيم از خنده. من دلم غنج ميرفت وقتی ميگفتن  ما ميشيم خاله های بچه ات . يه چيزی تو دلم وول ميخورد وقتی جلوی آقای فيلمی کنار خيابون ٬ جلوی آقای بستنی فروش داد و قال ميکرديم و بيخيال جماعت فقط از لحظه هامون لذت ميبرديم.خوشی اون يه روز هنوز منو سرپا نگه داشته. ممنونم دوست جونام.

من جريان نفسهات رو توی هوا احساس ميکنم و قلبم به ضربان ميوفته. من از تپش قلبم ميفهمم که قراره ببينمت تا چند ساعت ديگه و هول ميشم و لپهام داغ ميکنه. من هنوز آسمان ريسمان ميبافم که باهت فقط حرف بزنم. من ... من ديگه نميگم که نباش. من نگرانم که نکنه يه روزی تو رو هم لابلای زندگی گم کنم و ديگه روزی نباشه که بخاطر وجود تو برای چند ثانيه و دقيقه خوش خوشک لبخند بزنم. باش٬ هميشه باش.

چه پاييز خشکيه!!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۸/۱٩


 

 

 

له ام از خستگی باز پا نميشم برم بخسپم. دو روزه دارم عين چی از خودم کار ميکشم. امروز که ديگه کارگر تمام وقت بودم. تازه جمعه هم که کلاس داشتم و بعد از ظهرشم با خانواده ی مقصود رفتيم گردش. ديروزم چه کاری کردم وای از انقلاب تا چهارراه وليعصر و بعدشم از سر مطهری تا کوچه سيزدهم مير عماد رو پياده رفتم .  تصميم داشتم که وزن کم کنم. شبم مهمونهای عزيز و زورگو دستور داده بودند که تو و فقط تو بايد برامون فقط و فقط خورشت قيمه بپزی.منم يه قيمه ی شور پختم که در کمال تعجب خيلی خوششون اومد. از چهار شنبه که بهاره خونمون بوده تا الان يه فيلم از جيمز دين گذاشتم تو دستگاه که ببينم و هنوز وقت نشده. ( بهاره اين فيلمه رو اون موقع که رفتم کباب بخرم خريدم و يادم رفت نشونت بدم . گفتم که نيای بگی نگفتی)فردا هم واسه خودم تکليف تعيين کردم که هم برم علم و صنعت هم اپيلاسيون. هردو تاشم صبح. خودمم ميدونم که عمرا.

 مدتيه انار دون کرده دوست ندارم.

 چه خوبه که ديگه کنگره ها تو تهران برگزار نميشه.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۸/۱٤


 

 

 

گوشی رو قطع کردم و سعی کردم لبخند بزنم. اومدم از کتابفروشی بيرون. خواستم زنگ بزنم٬ نزدم. خواستم اس ام اس بفرستم٬ نفرستادم. بهاره که داشت دنبالم ميگشت رو صدا زدم و گفتم بيخيال. بيخيال که الان يکی گند زد به خوشی های امروزم. بيخيال که حرفمو نميفهمه که تو يه دنيای ديگست که... الان ولی دندونام درد گرفته از بس يواشکی و بی اختيار فشارشون دادم بهم. عصبانيم و موندم به خودم بد و بيراه بگم يا به اون. گريه هم کردم يه ذره.من امروز از ساعت يک راه رفتم و خوشحال بودم. غذا خوردم و خوشحال بودم. راه رفتم و خوشحال بودم. يه جوشونده ی مزخرف خوردم و خوشحال بودم. چايی خوردم و باز خوشحال بودم. نقاشی نگاه کردم انگشتر دستم کردم٬ کنار حوض فواره دار نشستم و خوشحال بودم. خيلی راه رفتم و خوشحال بودم  ولی از ساعت ۶ديگه خوشحال نبودم. فقط اداش رو درآوردم.

بنده از همينجا وجود هرگونه بچه ای را  چه در درون و چه در بيرون خودمان  تکذيب نموده و اعلان ميدارم که فقط قصد داشتم زياده خواری های اخير را به گردن يک فيل کذايی بيندازم. والسلام:)

 

 

  


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/۸/۳