و اين منم

 

 

 

چقدر اون روز خوشبخت بودم که تو اون لحظه و ساعت تو اون مکان بودم و تو و خانواده ات رو ديدم. خانواده که نه مامانت رو ديدم. ديدن که چه عرض کنم فقط تونستم دماغش رو ببينم. دلم سوخت. بيشتر به حال تو. که چقدر تو اين مدت اذيتت کرده بودم احتمالا. که به چه سمتی ميکشوندمت و تو به يه جای خيلی مهمتر وصلتر بودی . چه اختلاف وسيعی!!!  از اون روز تو ديگه تموم شدی.تموم. واسه سوالهام بلاخره يه جواب پيدا کردم و آروم شدم.راحت نفس ميکشم و مطمئنم حالا حالا ها احساست نميکنم. ديگه وقتی به مقصود ميگم دوسش دارم يه ور دلم عذاب وجدان نميگره .هومممممممممم.....خوشحالی داره تو دلم ويراژ ميده:))))

 

۸ آذر اينجا ۴ ساله شد.  تو پست قبلی يادم رفت بگم و بعدش هم...و بعد باز يادم رفت.  اگه من تو اون موقع اينجا رو باز نميکردم و توی اين چند سال حرفها و چرند پرندام رو اينجا نميگفتم ، تا الان از حناق مرده بودم. حالا اون هيچی خوشحالی بودن شماهايی رو که هستيد و بهم انرژی تزريق می کنيد رو چی کار ميکردم؟!

جوجه تيغی جون، شما اول برو خطت رو عوض کن که من هی اس ام اس هام نات سند نشه بعد بيا بگو بی معرفت.

ماخام کاشپن بخرم. کوتتا.

 

 

دينگ دينگ: نشد کاشپن کوتتا بخرم. بهم نميومد. امسالم اگه بريم برف بازی مجبورم اون کاشپن تپل آبيه رو بپوشم و قل بخورم:)

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٩/٢٠


 

 

 

سفر بوديم. چند روزی. رفته بوديم زيارت. خيلی هم خوش گذشت. من نميدونم چرا از اين سفر هی فرار ميکردم. فکر ميکردم هرجا که بريم الواتی اونجا بيشتر خوش ميگذره.ولی اينم خوب بود خيلی. روز آخر هوا به شدت خراب شد اونجا و ما فرار کرديم و برگشتيم. ولی هوای اينجا خيلی بدتر بود. فکر کن من ساعت ۹ خوشگل و با لذت رفتم زير پتو .از بس هوا گرفته بود فکر ميکردم نصفه شبه!!! از اون طرفم يکی از دوستای قديم مدارکش رو فرستاده که من به جاش برم دنبال کارای نظام پزشکيش. منم شديد از اين هوا وحشت کردم و اصلا دلم نميخواد از خونه برم بيرون . هی اين پاکت گندهه جلوی چشمامه و هی به خودم پيچ ميخورم که ای داد حالا کی ميره دنبالش.

آها راستی من از اونجا سر راه برگشت کلی بلوط آوردم و نميدونم چطوری بايد ازشون استفاده کنم؟!! اصلا قابل استفاده هستن؟ ميدونم با شاه بلوط ميشه شيرينی درست کرد ولی اينا خيلی تلخ و تندن.و البته خيلی خوشگلن. کسی پيشنهادی نداره؟!!

دلم ميخواد تا آخر هفته بمونم تو خونه و کپک بزنم و بخوابم:))))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٩/۱۱


 

 

 

شدم يه دختر دماغوی کثيف با يه صدای وحشتناک و موهای فر خورده. البته از اين موهای فر خورده خيلی خوشم اومده. کلی قيافم تغيير کرده. مخصوصا که از آرايش ديشبم يه چيزايی دور چشمام مونده که با صورت رنگ پريده و اين موهای جديد باعث شده هی برم جلوی آينه و خودم رو نگاه کنم. اين مقصود آقا فکر ميکرد من يه کم پياز داغ مريضيم رو دارم زياد ميکنم که از زير مهمونی در برم. وقتی برگشتيم ولی يه عالم ترسيده بود .من نميفهمم آخه مگه خونه و آسايشش رو ازتون گرفتن که ميرين تو باغ اونم تو هوای بارونی مهمونی ميگيريد. فکر نميکنن دختر مردم وقتی بر ميگرده ميوفته تو رختخواب و از زور تب شعله ميکشه. آخيشششششش!!!  از همون نصفه شب ميخواستم اينا رو به مقصود بگم که نگفتم. ترسيدم عذاب وجدان بگيره.

من فکر ميکردم آدم وقتی مريض ميشه اشتهاش کم ميشه ولی انگار رو من تاثير نداره. امشب يه ديگ سوپ درست کردم و تا اون قطره آخرش رو خودم به تنهايی خوردم. هی هر چی ميخوام قر و قميش بيام که آی اشتها ندارم و بی ميلم و اينا نميتونم.الانم دلم يه چيزی ميخواد که نميدونم چيه. فقط ميدونم که خنکه:)))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٩/۳