و اين منم

 

 

 

یعنی من کیف می کنم از این اخلاق شوهر خاله ام ها... چند سال پیش که مامانی دیگه کلا خوابید و هیچ کس به ما چیزی نمیگفت اما یه جوری میخواستن که بگن ، من زنگ زدم یه همین آقا و اونم در حالی که واقعا داشت تلاش میکرد تا صداش رو غمگین کنه و من این تلاشش رو واقعا تحسین میکنم در کمال آرامش بهم گفت که مامانی فوت کرده .حالا دیروز که من خودم رو کلی کشتم تا بهش رنگ بزنم و فوت مامانش رو بهش تسلیت بگم اول که کلی خوشحال از اینکه بهش زنگ زدم. بعد از مراسم تسلین گویان و تلاش مجدد شوهر خاله برای غمگین جواب دادن، میگه خوب چه خبر چه کارا میکنی؟ مشغولی یا نه؟ باز دوباره چه خبر؟ ..... تنها وقتی ناراحتی رو تو لحنش احساس کردم که داشت می گفت: طفلی این فنقل هم مهمونیش به هم خورد ( فنقل پسرش و پسرخاله ی خودمه که قرار بود هفته دیگه جشن خت.. سورانش باشه).

یه چیزی امروز خریدم که مثل چی پشیمونم. یه دونه از این دایره ها که میچرخن و شکلشون عوض میشه.  فکر کردم بازی فکری خوبیه و ممکنه بعد ها که بچه داشتم دیگه از اینا پیدا نشه و بخرم و براش نگه دارم تا اون موقع.  بعد همین یک ساعت پیش وسوسه شدم و چرخوندمش ... درست نمیشه دیگههههههههه. بچه بیچاره من ، چه معماهای سختی رو در پیش داره.احساس میکنم مخم پیچ خورده:((((((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۱٠/٢٥


 

 

 

 وفایی یه گوساله است. وفایی هم نیست یه چیز دیگه است فامیلیش، از روز اول گفتم وفایی الان که ٢ ماه گذشته هنوز نگفته من وفایی نیستم. وفایی یه گوساله است که یکی آدم فرضش کرده و آوردتش تو این دم و دستگاه. حالا یه وقتایی رییسش نیست و میشینه روی صندلی اون. وفایی یه گوساله است که نه احترام دکتر حالیشه نه شخصیت منشی. ار اونهاست که یه روز یکی باید حالش رو بگیره تا یادش بیاد کیه. از همونهاست که خدا شناخته و بهش شاخ نداده.  دعا میکنم ترفیع بگیره و وجود استرسی اش رو جمع کنه و بره. آمین. اصلا کاش فردا سوسک بشه.

مهمونی برگزار شد. نه تنها خانواده ی مقصود بلکه تا اونجا که میشد از فامیلهاش رو هم دعوت کردیم. خیلی هم به همه خوش گذشت. حتی به خانوم داداش مقصود. باورم نمیشه که داشت همراه با بقیه میخندید !!!! همون یه مدل خورشت رو که امتحانش رو دیگه پس دادم با دو تا غذای حاضری و یه کیک خوشمزه درست کردم. یه غذا هم از بیرون گرفتیم. فقط هم همون روز مهمونی انرژی گذاشتم :))))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۱٠/٢٢


 

 

 

دارم به یه جایی میرسم که ممکنه کم کم بیخیال کار و دکتر بودن بشم و همین دور و بر پارک کنم. اینو به این خاطر میگم که هفته پیش ما شدیم ۴ تا دکتر با ٣ تا یونیت و اونی که از همه مظلوم تر بود من بودم که مجبور شدم مریض هام رو بزارم واسه ٩ به بعد که یونیت خالی داشتیم . تمام مدت هم از زور عصبانیت داشتم خفه میشدم از دست جفایی که در حقم شده بود و آخر سر هم همه اش رو سر مقصود خالی کردم. این دوشنیه هم باز همون قضیه پیش اومد ولی این دفعه اول کلی تعریف کردم با این و اون. بعد نشستم تمرین های زبانم رو حل کردم  و بعدم یه جورایی خوش گذروندم و ٢ ساعت زودتر اومدم خونه در حالی که هیچ مریضی ندیدم. و احساس کردم که زندگی یعنی این نه اون که از زور بدن درد و خستگی شب گریه کنی.الانم خوشحالم همین جوری. بنفش هم یه ماهه که اومده همین جا و هر چند وقت یه بار یه میتینگ میذاریم و همه ی دکترا و کارمندا و دستیار ها رو نقد و بررسی میکنیم آخرشم چند تا فحش میدیم :))) آخریش هم همین چند ساعت پیش بود.

ما که یه زمانی خدا بودیم تو فیلم دیدن الان چند وقته که داریم یا اکشن های پسره رو میبینیم یا هیچی. خبر رسیده که این ماه دنیای تصویر منتشر میشه . میشه؟!!

من از اینکه خانواده مقصود بیان خونمون شدید وحشت دارم و خبر دادن که یه روز میخوان شام بیان . باور می کنید شبا خوابش رو می بینم؟!! همش هم به خاطر اینه که فقط برنج کته با دو جور خورشت بلدم که یکیش رو دفعه قبل پختم. بی رحم ها :(((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۱٠/۱٠