و اين منم

 

 

دیروز من و مامان رفتیم ختم انعام. اولین بار بود که میرفتم. مقصود  می گفت تو که از این مجلس ها خوشت نمیاد چرا داری میری؟! هنوزم خوشم نمیاد ولی دلم مهمونی میخواست. دلم دیدن آشناها رو میخواست. به غیر از اون خانومی که فکر میکرد داره سخنرانی میکنه و دیدم همه دارن بهش میخندن و کسی حرفهاش رو قبول نداره بقیه اش خوب بود. دوست بچه گی های مامانی رو هم دیدم. عجیب شبیه  خود مامانی بود. میخواستم برم بقلش کنم و بگم شما خیلی شبیه اش هستین. از ترس بقض و گریه نرفتم. یه چیز عجیب هم که دیدم این بود که به غیر از من و دختر دایی همه بلت بودن خوشگل قران بخونن. الهه یادته اون زنه سر این که قران رو حفظ نبودم بهم صفر داد؟!! تازه دفعه بعدش هم بهم صفر داد.  راهنمایی بودیم. چی بگم خل بود دیگه.

این آقای شکیبایی هم که ناقافل رفت. دوستش داشتم. البته ۱۰-۱۵ سال پیشش رو بیشتر دوست داشتم. دلتنگش خواهم شد. امید است که جای خوبتری برود.

آخ که چه خوبه این تخت خونه مادری. تا ۲ بعد از ظهر خوابیدم توش. بی دقدقه ناهار مقصود . بی فکر  شام شب. راه دراز و طولانی یونی رو هم بیخیال شدم و نرفتم. تو ۵ روز که نمیشه همه ی کارا انجام بشه. حالا ما یه قسمتیش رو انجام میدیم. باقیش واسه شهریور :)

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٤/٢٧


 

 

نمی دونم امروز روز خوبی بود یا نه. یه جوری بود. امروز دفاع کردم. ۶ تا داور داشتم که آخرش ٣ تاشون سوال پیچم کردن. جواب میدادم. از تزم دفاع میکردم . استاد مشاور عزیز و راهنما هم کمک میکردن. مقصود رو میدیدم که نگران بود خیلی. مامانش با هر سوال یه دعایی میخوند ندیدم که فوت کنه ولی پیش خودم میگم که فوت میکرد تا خنده دار بشه کارش. بعد از هر سوال لبخند میزدم که چیزی نیست نترسید. آخرش به خاطر موضوع  و  تسلط و دقت و این چیزا بهم ٢٠ دادن با درجه ممتاز. یه کف و هورااااااااااااااااا به افتخار خودم :))

خوشحالم خوشحالم خوشحالم که بلاخره این آدامسه از کش اومدن دست برداشت و افتاد تو جوب. دانشگاه تا ۵ مرداد بازه و فکر نکنم بتونم تا اون موقع فارق التحصیل بشم. یه هفته ای گیر صحافی و این چیزام و بعد خلاص. دیگه یعنی این photocore و Quixfil و عمق کیور و هاردنس و باقی مزخرفات از زندگیم میرن بیرون. خوبه.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٤/٢٥


 

 

سلام سلام. 

ما هنوز اینترنت نداریم. این کامپولوتری که داریم مال داداش مقصوده که وقتی رفته بود شمال رفتیم و ورش داشتیم. نمیدونم مودم داره یا نه. چون هیچی نداره. حتی اونجایی رو هم که فلاپی میذارن رو هم نداره!!  مال دزدی اینجوری میشه دیگه :)))))

خوب من یه کم خوشحالم الان. یه کم بیشتر البته.  واسه هفته دیگه وقت دفاع گرفتم بلاخره. این دو سه هفته مثل چی دنبال کارام دوویدم  تا شد بلاخره. هنوزم  تا روز دفاع شب نشه  باور نمیکنم . به کارای خونه هم عادت کردم  یه کم. یه کمم بی خیال شدم البته. روزای اول یه رایت و یه دستمال دستم بود و هر لکی که میدیدم  باید پاک میکردم. دیگه داشتم واسه خودم غصه میخوردم که ای دل غافل دیدی وسواسی بودی و خبر نداشتی !!! خوب شدم ولی. کم کم میشم همون هپلویی که بودم:)  دیگه هم اینکه.... امروز تولدمه و  دیشب یه درخت بنجامین سیلور خوشگل کادو گرفتم.  دوسش دارم زیاد. من گل و گیاه ندیده هم دیشب بهش ۵ لیتر آب دادم. گلم حسابی از دیشب شناوره:)) 

خونه مادری ام. کسی نیست خونه. اومدم آب ماهی رو عوض کنم. بهش غذا هم دادم که نگاشم نکرد حتی.  قبلا میرفتم سمتش میچسبید به تنگ و کلی واسم هلپ هلپ میکرد. امروز نشناختم انگار.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٤/۱٧