و اين منم

 

 

اینجا فردا قراره نقاش بیاد. اینجا خونه مامانه .منم تا چند دقیقه پیش داشتم کتابها و مجله هام رو میریختم تو کارتن. فیلم ها و سی دی هام رو بردم خونه خودمون. جزوه های دانشگام رو هم ریختم دور.اگه مامن بود نگهشون میداشت واسه نوه اش. ٣ تا کاریکاتور پیدا کردم لابلا شون. سالهای اول واسه نشریه و برد دانشگاه چندتا کشیده بودم. خنده دار بودن هنوزم. یادم رفته بود از این کارا هم بلت بودم یه زمانی :)

دلم میخواد برم خونه خاله. اونجا تلفن نیست. شارژ گوشی خودم هم که تموم شده. اونجا فقط خاله هست و گاهی دو تا دختر خاله های مامان که یه جین دوست پسر دارن با یه چمدون لوازم آرایش. اونجا خاله و خالش و دختراش و گاهی عروساش عصر ها میرن پارک. میخندن و میخورن و شب میرن خونه هاشون. من دلم میخواد برم اونجا ولی روم نمیشه به کسی بگم. تازه اونجا میتونم شب ها که خوابم نمیبره تا صبح فیلم ببینم.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٥/۱۱