و اين منم

 

        

اینم عکس مرباااااا ( اگه سیوش کنید بزرگترش رو می بینید!)

 

                

 

من یه لحظه های کمی توی زندگیم دارم که توش عصبانی ترینه عصبانی هام. لحظه هایی که کم و کوتاهن و بعدش خودم انقدر آروم میشم که گاهی حتی یادم میره چرا عصبانی شدم و اگه ناراحتی طرف مقابلم نباشه حتی میتونم منکر اون لحظات هم باشم و خدا رو شکر که خدا وجود معذرت خواهی رو بهم داده . الهه تو یه بار تجربه کردی و هنوزم که هنوزه یادته.  طفلی مقصود بیشتر از همه اون حالتهام رو دیده و هر دفعه یه جورایی شوکه شده و فکر کنم با معذرت خواهی و دلجویی های ۵ دقیقه بعدم شوکه تر شده. امید است که خدا ما را خوب کند.

فکر میکنید بعد از ۴ ماه وقتش شده  که بریم فیلم و عکس عروسی رو بگیریم یا هنوز زوده ؟!

فکر همچین روزایی رو نمیکردم هیچ وقت .گنگره است و هیچ کدوم از دوستام نیستن که بریم چشم چرونی. تنهایی هم خیلی غمناکه رفتن. حتی با اینکه کار جدی دارم اونجا .دوست جون پلیز زودتر بیا.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/۳٠


 

 

دیشب نصفه شب یا امروز بامداد له و خسته برگشتیم. به عمرم اینجوری با برنامه فشرده سفر نرفته بودم. فقط نرسیدیم بریم باغ و تمشک بچینیم. میخواستیم ولی هیج جوره نشد که نشد. حالا باید یه سال صبر کنم تا دوباره وقت تمشک بشه .

یه عالمه فیلم اکشن دارم . یه پایه میخوام که بعد هر فیلم آماده مبارزه باشه.

امروز داشتم با اون چاقو بزرگه پوست کدو حلوایی میکندم که چاقو در رفت و محکم خورد به اون قسمت مچ دستم که زیرش شاهرگه. هیچی دیگه....یه زخم کوچیک حاصل شد . ولی میتونست یه زخم بزرگ باشه و من اولین شهید در راه شکم و کدو حلوایی. به همین راحتی.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/٢۸


 

 

 

کمر من و کلیه مقصود درد میکنه زیاد ،با این حال چمدون بستیم و داریم میریم عروسی تو ولایت. واسه این که اونا اومده بودن عروسی ما و  کلی هم بوق زده بودن و قر داده بودن و دیگه زشته که ما نریم. تازه عروس هم اسم من از نوع قد بلندشه. باز تو این مهمونی حتما صد نفر ازم میپرسن که مطب زدم یا نه و من باز صد بار باید توضیح بدم که چرا مطب نمیزنم. خیلی باحاله اون اول که تازه معلوم شده بود من این رشته قبول شدم ، شوهر خاله ام خیلی جدی برگشت و پرسید خوب حالا مطبت کجاست؟!!!.... وای چقدر خندیدم. گاهی داییم میشینه و از حرف ها و کارای این شوهر خاله ام تعریف میکنه و آی ما میحندیم آی ما میخندیم.

چند روزه فهمیدم دلم واسه دوستای دانشگام تنگ شده. حتی واسه اونی که تو اصفهانه :(((

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/٢٥


 

 

 

دیدید یه راننده تاکسی هایی هستند که باهاتون گرم تعریف شدن بعد شما می رسی به مقصد و دلشون نمیخواد پیادتون کنن؟!!

مربام شد مربای تن تنانی . بعد از ٢ بار سیب اضافه کردن واقعا واقعا خوشمزه شد :)))

هیچی از مقاله ام نداشتم. نه پرینت نه سی دی. همه رو یا پاک کرده بودم یا به عنوان باطله به فنا داده بودم. کله ی صبح دوویدم دانشگاه و از  رو اون نسخه ای که اونا بایگانی کرده بودن شروع کردم به تایپ و کپی پیست. ساعت ١١ و سی ، ٣ تا پریتنت و یه سی دی رو گذاشتم رو میز استاد. بقلم میکنه و میگه ببخشید یادم اومد قبلی ها رو چی کار کردم. دادم دسته ص. شماره اش رو ازم میگیره و زنگ میزنه بهش و دعوااااااا. خانوم فهمیده که باید ایمیل کنی مقاله ها رو. مال خودش رو میل کرده مال ما رو نه.خبرم نداده. با مقاله ها هم حتما اونجای بچه اش رو پاک کرده.... و من کلی ستایش میشم تا برم و با لبخند مقاله رو ایمیل کنم . 

فکر میکردم از یونی بدم بیاد و دلم نخواد که دوباره ببینمش ولی نه دیگه انقدر!!  

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٧/٢٤


 

 

 

کلی الان نسبت به چیزی که دیروز در کمال افتخار نوشتم شرمسارم. خوشحالم که کسی نخوندش هی هم تند تند مینویسم که بره پایین.

امروز تصمیم داشتم متحول بشم:)) حتی میخواستم درس هم بخونم. ولی همش کار خونه کردم و خسته شدم خیلی. تازه آخر شب هم باید برم دفتر مقصود از مقاله ام پرینت بگیرم واسه استاد مشاورم. چون اون سه تا پرینت قبلی با دو تا سی دی رو لو لو خورده.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٧/٢٢


 

 

 

حالا که با ترکیدن مجدد ب بزرگ اینجا هیچ ترافیکی نداره من تا اونجا که بشه این چند وقته چرند مینویسم :)) 

یادتونه یه روز گفتم میشه مامان و بابای مقصود رو دوست نداشته باشم؟!! الان دیگه اونجوری نیستم. دیدم کلی عوض شده. قبلا فکر میکردم مامانش آی کیو پایینه. الان میدونم که خیلی هم حالیشه فقط هر موقع به نفعش نیست دقیقا مثل خودم خودش رو میزنه به خ...گی!!! همین باعث میشه که درکش کنم و گاهی دوسش هم داشته باشم. اما باباش واقعا رو اعصابه. هر موقع میبینمش این تصویر که یه نفر هی میخوره به دیوار عقب میاد و باز دوباره با سر میخوره به دیوار و هی هی و تا ابد این جریان ادامه داره، میاد تو ذهنم. میدونم که الان فکر بدی میکنید درباره ی من. حق دارید چون نظرم رو با بدجنسی گفتم و فعلا خوشحالم.

روابطم به شدت محدود شده به خانواده و خیلی خسته کننده است. دانشگاه و درس بی مزه هر چی هم که نداشت حداقل توش ۴ تا آدم فان بود که بشه باهاشون بساط هر هر و کر کر راه انداخت. میخوام !!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/٢٢


 

 

در ادامه ی جریان مربا باید بگم که امروز صبح با یه تیکه سنگ روبرو شدم و بعد هم شروع کردم به حل معما. هم سیب اضافه کردم هم آب ولی هنوز یه جوریه. فردا میخوام بازم سیب اضافه کنم با آب کمتر. پیش بینی میشه که این ماجرا تا چند روز ادامه داشته باشه.

آخ چی می شد اگه من صبح ها رختخواب رو ول می کردم و می رفتم دنبال زندگیم؟!!!

دیگه فکر نکنم مورچه ای هم اتفاقی بیوفته:(((( 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/٢۱


 

 

سیب ها رو پوست گرفتم و ریختم تو قابلامه تا مربا درست کنم. فقط نمی دونم واقعا لازمه به این روشی که رزا گفته عمل کنم یا نه؟!! راستش یکی واسمون سیب شاهی از باغ آورده بود که اصلا به درد خوردن نمیخوره و منو واداشت به کدبانو گری!!!

واسه شام هم می خوام ماهی سرخ شده درست کنم که اینم دیگه از اون کاراست:)))

خبر خوب هم اینکه با وجود گذاشتن رژیم به کنار از شب عروسی تا الان ، همچنان دارم وزن کم می کنم . البته از نوع مورچه ای.

الان چند ساعت بعده. مرباهه شربتش خیلی زیاد شده. تو دستورش زعفران نبود ولی من ریختم و نارنجی شد. طعمش رو هم فردا صبح معلوم می شه. 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٧/۱٩


 

 

 

پسره تازه از باغ اومده. میگه میوه ها تموم شده بودن. میگم تمشک هم نبود؟!! میگه واییییییییی اگه بودی میتونستی یه سطل بچینی.  بعد من شکل تمشک میشم:)) هفته دیگه اگه مقصود سرم قر نیاد میریم که به تمشک ها ادای دین کنیم.

و اما.... امروز بنده نیم کیلو کاهش وزن نشون دادم و در شادی این موفقیت تا به این لحظه ۴ عدد شیرینی میل نموده ام و بس:))) امیدوارم که اصلا جذب نشه. فردا هم که یادم نبود و قراره بریم عروسی و من توی تمام عروسی ها فقط منتظرم که وقت شام بشه و چشمم به میز دسر ها روشن بشه. مخصوصا که ایندفعه عروس دختر یکی از تهیه غذاهای معروفه :))) کاش این نیم کیلوی باقی مونده هم نبود و بدون عذاب وجدان میرفتم زنگ تفریح.

چندین تا فیلم هندی دیدم این اواخر و به این نتیخه رسیدم : دماغ ۸۰ درصدشون منقاریه. 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/۱٦


 

 

 

دو حالت بیشتر نداره. یا پات رو از پتو میذاری بیرون تا نفس بکشه یا میذاری زیر پتو تا هیولا نخورتش!!

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/٧/۱۳


 

 

 

امروز فردای اولین روز رژیم بود. هیچی تغیییر نکردم. یادم رفته بود معجون هایی که به اسم خوراک نخود و ذرت و مرغ اینا میداد چه آشغالایی بودن. امروز نوع ذرتیش رو داشتیم. سبزی خواری از هر نوعش واسه من حالت تهوع میاره (الان که دارم فکر می کنم میبینم یه استثناهایی رو هم داره البته). فردا هم همینو دارم. با اینکه کلی پنیر و چایی خوردم باز مزه اش تو دهنمه.

 خیلی جالبه ، اکثرا به یاد پل نیومن تازه در گذشته عکسی از گربه ای روی شیروانی داغ رو گذاشتن !! چرا؟!! من اولین فیلمی که ازش یادم میاد بوچ کسیدی و ساندنس کیده . فکر کنم به خاطر اینکه تا خالا 100 بار تی وی نشونش داده. هوممممممم  ........ بای بوچ!! اینو الان گفتم چون تازه دیروز فهمیدم.

خیلی مسخره است که بعد از شونصد سال که دارم مینویسم هیچ  چیز به درد بخوری واسه گفتن ندارن و هی حرفمم میاد.

 باید برم آقای دیدز رو ببینم و کرفس خورد کنم: ) 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/۱۳


 

 

 اینجا خونه است بلاخره ...

ولی بعد از این همه وقت که طولش داد هم اینترنش نفتیه هم کیبوردش فارسی نداره. انقدرم سخته که نگو . راستی  مودم میتونه سرعت رو کم کنه؟! آخه مودم شرکت رو گذاشته.

خوبید شما؟!

الان رفتم از توی جعبه شیرینی که واسه یه جا خریده بودیم ولی نرفتیم یدونه رو بدون اینکه جای خالیش معلوم بشه برداشتم و میل کردم . تا حالا مونده بودم با این جعبه چه کار کنم ولی الان دیگه تکلیفم معلوم شد ، ارزش به عقب انداختن رژیم رو نداره و باید باهاش یه جا برم مهمونی :)))  ماه رمضون واسه من و خانواده ام برعکس عمل کرده همیشه و در نتیجه برگه ی رژیمم رو بعد از چندین ماه دومرتبه چسبوندم به در یخچال.

خفه شدم واسه همین چند خط. اگه شد ادامه دارد.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/٧/۱۱