و اين منم

 

 

 

مشغول کردم خودم رو. یه هفته است که دارم میرم سر کار. از یه هفته یه کم بیشتر. نفسم بعضی موقع ها بند میاد . آدمای اینجا رو هم زیاد دوست ندارم. من هنور یه کم وجدان دارم و بعضی موقع ها نمی تونیم همدیگه رو بفهمیم. قراره از کاری که ما میکنیم روزانه یه درصدی نصیب اونا بشه (فرانشیز) و باید نگاه هاشون رو ببینید وقتی که واسه مریضی کار نمیکنم یا با توجه به آدرس خونه اش قیمت نمیدم. اما یه خوبی دارن ،بهم جرات میدن. خولاصه اینکه من آدم خوبیم:))))))))

جون جون اینجا یکی هست که داره امتحان میده بیاد اونجایی که تو هستی. اوهوم ... همونجا ...یعنی چی اونوقت؟!!!

٢۴ همین ماه تولد این خانوم بود. یه کف و هورااااااااااا ... برات امسال چلوکباب خریدم !!!

شما یه چیز بگید من موقع  کار بهش فکر کنم که انقدر مخ مریضهام رو نخورم. طفلی یا...

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/٢٩


 

 

 

خواب می دیدم دایی مامان یک زن آرتیست گرفته. اسمش را الان هرچه فکر می کنم یادم نمی یاد ولی از این خوب ها بود که چاق و خوشگل و سفیدن!!! ما هم (تمامی نوه نتیجه ها) ریخته بودیم تو عروسی و شاد و شنگول که یه آدم باحال دیگه هم به جمعمون اضافه شد . عروس  خوشحال نبود اما. از اینکه از این به بعد باید توی خانه قدیمی مادربزرگ زندگی کند  ناراحت بود و  کلافه. من هم که طاقت ناراحتی هیچ کی رو ندارم بیدار شدم. بماند که دایی ۴٠ ساله مامان پارسال پرستار زندایی اش رو به همسری گرفت و ۶ ماه بعد خودش مریض شد تا همسرش شغلش را در خانه او ادامه دهد همچنان.

شت .... بهش که فکر میکنم فقط همینو میتونم بگم.... البته فارسیش رو با کیف بیشتر تری میگم.

من یکی رو میشناسم که متوسط ماهی حداقل ٢٠ جفت جوراب میخره. احتمالا به یه چیزی توی کودکی مربوط می شه نه؟! میشه به این آدم مشکل دار گفت ؟! اگه میشه هورااااااااااااااااا

یه دوستم با شوهرش رفتن عسلویه. امروز انقدر تعریف کرد از اونجا که به این فکر افتادم منم مقصود رو بذارم و برم.

٣  قسمت دیگه از لاست رو دیدم و نترسیدم :))))

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/۱٥


 

 

 

خوب میتونید من رو اولین نفری به حساب بیارین که قسمت اول لاست رو دیده و دیگه دلش نمیخواد که بقیه اش رو ببینه. من به شدت از فیلم های ترسناک میترسم. از این شاخ و برگ ها و صداها  هم انقدر الان ترسیدم که فکم درد گرفته. چرا هیچ کس نگفته بود که ترسناکه؟!!!! مطمئنم اگه اونجا ( تو خود جزیره) بودم انقدر نمی ترسیدم که الان. یعنی تا آخرش قراره اینا هی خورده بشن؟!! یکی بیاد بگه نه پلیز.

فکر کن من که با این صدا هایی که میدونم فیلمه اینجوری میترسم ، اگه شبا زودتر از 3-4 بخوابم یه خواب ترسناک میبینم و با ترس از خواب می پرم و گاهی حتی گریه هم میکنم  و تا 2- 3 ساعت باید ملق بزنم تا دومرتبه خوابم ببره. باید به خودم مدال بدم با این شاهکاری که هستم یا شدم.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٥:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/۱٢


 

 

 

 

این هوای تازه به شدت در من رخوت زمستانه ایجاد می کند. رخوت زمستانه یعنی لباس گرم  و یک کاسه انار  و  پاهای  زیر پتو و موسیقی از نوع نفس وگشتن دنبال عاشقانه های قدیمی و گاه خنده گاه گریه.  ولی نیست. آنی که باید باشد و گرم کند نیست. پس دلم میخواهد جوان شوم و عاشق فقط برای عاشقی . خاطره بسازم برای تمام سرماهای نیامده برای تمام فصل های لیمو شیرین و خرمالو برای تمام برگ های زرد. کاش هزار تا از آن روزهای درکه ای و نفس بالا نیامده داشتم.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/۸


 

 

 

اون دوستم که رقته خور٬ تو ٣۶٠ یه عکس گذاشته که یه شمع روشن کرده تو تاریکی و نور شمع و گرماش نمی دونم چی کار کرده باهاش که من چند روز یه بار میرم عکسش رو میبینم و از تصور خونه اش تو بیابون و شمع و شب اونجا دلم تنگ میشه تنگگگگگگگ.

بلاخره امروز با دوست جون رفتیم ... یکی از کارگرای اونجا میگفت به عمرم این همه دکتر یه جا ندیده ام و منم همین رو میگم. شلوغ شلوغ شلوغ. ولی من که چند وقته بد جور دارم تو یه دایره کوچیک زندگی میکنم از اون همه آدم از اون همه نفس ، صدا و رنگ کیف میکردم. بعد از مدتها خودم شده بودم و میخندیدیم به شلنگ آتش نشانی به راهروی دراز به یونیت بنفش  به میزهای پذیرایی  به پسر بقل دستی به اشانتیون به پونه... تازه یه سخنرانی کامل رو هم  در شرایط سخت گوش کردیم:))

روز خوبی بود، باشد که خدا زیادش کند.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٧/۸/٤