و اين منم

 

 

 

 مقصود و من فردا امتحان داریم. من یه امتحان میشه الکی واسه یکی از کلاس هام دارم و مقصود واسه دانشگاهش. اون الان خوابیده و من  به خاطر اینکه استرسم کم بشه و بتونم برم بقیه اش رو بخونم اومدم می نویسم.  واقعا حالم بده و یاد شب های امتحان دانشگاه افتادم. اونم نه یه امتحان معمولی یه چیزی مثل جراحی عملی یا میکروب. از خودم بدم میاد .

امروز سر یه کلاس دیگه سوسن جون که معلممون هست و به من و ایرج خان و گاهی اوقات عبدا... فیگور و آناتومی یاد میده یهو زد به یه فاز دیگه و شروع کرد به درس دادن تئوری. دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیفال . تحمل گوش دادن به هیچ درس تئوری دیگه ی بی ربطی رو ندارم.

سیب واسه آرامش خوبه آیا؟

یه چیزی رو من چند وقته که از شما پنهون کردم. اونم اینه که چاق شدم. انقدر که یک ماهه از ترس خودم رو وزن نکردم و هیچ لباس تنگی رو نپوشیدم. انقدر که دیگه بهش اهمیت نمیدم و فکر رژیم گرفتنم نیستم. یعنی انقدر ها.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/٢۱


 

 

با سلام مجدد

 

مرسی که می پرسید کجایی؟ :)

من همین جام. فقط سرم بیشتر و بیشتر شلوغه. بیزی شدم و وقت نمیکنم به این فکر کنم که حالا چی بنویسم اینجا.

مامان ٢٠ روزی هست کمرش رو عمل کرده و چون از پله نمیتونه بالا بره مهمون ماست و من انقدر از بودنش کیف میکنم که نمتونم تصور کنم که یه روزی میره خونه ی خودشون. از وقتی اینطوری شده من دیگه نمی تونم نسبت به خونه بیخیال باشم و اینه که هی دارم تو خونه این ور اون ور میپرم و کار میکنم.

یکی از استادای خوبمون رو گرفتن. من دانشجوی خوبی نبودم تو دانشگاه و اون استاد هایی که با این وجود دوستم داشتن به نظرم خیلی خوب بودن. این استادمون یکی از اونا بود و به شدت نگرانشم. دیشب خواب میدیم که آزاد شده و من دارم از خوشحالی گریه میکنم.

من باز تصمیمات جدید گرفتم برای آینده ام و شارژم :))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩