و اين منم

 

 

اوه اوه انقدر ننوشتم که سال تموم شد.

من این آخر سالی واقعا از خودم شرمنده ام که با وبلاگم خیلی دوست نبودم و اینا...

فردا سال تحویله و من باز مثل پارسال فردا شیفت دارم. البته فقط تا ساعت ۴ و به اون لحظه ی توپ در کردن امیدوارم که برسم. سبزه نذاشتم و به جاش یه دونه از این مدل ببریهاش درسته خریدم. هنوز البته از هفت سین خبری نیست . چون  خونه تکونیمون تموم نشده و دلم نمیاد با این وضع هفت سین بچینم.

 این ماه آخر من بلاخره رفتم و به قول انسی استعفا دادم. اونها هم قبول نکردن البته. چون شب عید بود و بعدم عید بود و جایگزی نداشتن.

موهای گندمیم پرید. دیروز رفتم رنگساژ و خانومه موهام رو رنگ جلبک درآورده. فکر نکنم حتی اگه بشورمش هم مثل سابق بشه.

دوست ندارم یک سال گذشته رو مرور کنم حتی دوست ندارم به مرورش فکر کنم  پس نمیتونم بگم سال خوبی بود یا نه. ولی امیدوارم سال دیگه سال خوبی و بهتری باشه برای همه مون. من به آرزوهام برسم و شما ها هم بیستر نخ دندون بکشین ، یه چند نفری  هم بترکن و چند تا هم عروسی داشته باشیم و نسل هرچی گرد و خاک و کثیفی هم از رو زمین برداشته بشه. همه تا سال بعد همین موقع زنده  باشن و هیچ کس از سمت راست سبقت نگیره . هیچ مامان و بابایی هم دیسکش پاره نشه و آخر سریال لاست هم تو ذوقمون نزنه و خیلی چیزای دیگه.

فعلا :)

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸


 

 

 

موهام رو بلوند یواش کردم . وقتی گیس میبافم  میشه خود خود گندم :)

 چند وقته من معیارم سانتی شده واسه دوست داشتن.  هر روز به مقصود حدود ۵٠ یا ۶٠ سانت رو نشون میدم و میگم انقدر دوست دارم. منتظرم یه کار خیلی خوب انجام بده و ١٠ سانت دیگه بهش اضافه کنم و مثلا بهش یاد بدم که تو میتونی با یه سری کارهای خوب معیار سانتی من رو حتی به متر هم برسونی :)

یه چیز بدجنسی، خانواده ی مقصود رو در بهترین حالت نمیتونم بیشتر از ١٠ سانت دوست داشته باشم :))

اون پسره تو مسابقه آمریکن ایدل، فکر کنم اسمش کیسی باشه. خود خود همون شکلیه که من چند وقته دوست میداشتم دوست پسرم باشه.  یکی از داورها هم فکر کنم بهش نظر داره و شاخ شده .

هنوز مقاله ام رو واسه استادم نفرستادم چون مثلا من خارجم و پیغام ها بهم دیر میرسن !! الان دارم ریز ریز میخندم.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠


 

 

 

 مرسی نگار عزیز ولی لازم بود چند وقت بگذره که  گذشت.

 

خوشحالم که این مدت چیزی ننوشتم و همه ی مهملات ذهنیم رو فراموش کردم.

 

 

یه هفته رفتم سفر و وقتی برگشتم مجبور شدم دوبرابر کار کنم و افتادم به غلط کردن. خدارو شکر تموم شد دوره ی کار اجباری.

 

 

هه هه استادم با ترفند هایی که بهش زدم گول خورده و فکر میکنه من ایران نیستم دیگه. البته من نمیخواستم این فکرو بکنه ولی حالا که خودش به این نتیجه رسیده خیلی خوشحالم. یکی رو فرستاده دنبالم که هرجور شده بهم پیغام برسونه  مقاله ام رو براش بفرستم. تا حالا من چند تا کپی از مقاله ام رو بهش داده باشم خوبه؟ فکر کنم 6 تا با دو تا سی دی. تازه یه نسخه از مقاله ام تو کتابخونه ی دانشگاه هم آرشیو شده. بعد اینا قرار شده فکر کنم بعد از استادی لیوان چاییشون رو هم دانشجو ها بدن دستشون. اون کسی که امروز پیغام رو بهم رسوند میگفت این چند وقته رسما روانش نابود شده از بس خانوم استاد بهش زنگ زده.

 

 

هوووووووم . 4 مدل چایی دارم الان و زندگیم یه طعم دیگه ای گرفته :))

 

 

راستی بهار ، کامنتت دوهزارو دویست و بیست و دومین کامنت وبلاگم بود. جایزه ات هم اینه که بیای باهام بریم بیرون . منم کادوی ظبط شده ات رو بهت پس بدم.

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۱٢/٥