و اين منم

 

 

 

۵ شنبه جمعه ی این هفته قراره با دوستان بریم یه وری واسه تفریح. بعد من تمام این دو روز رو دیشب با جزئیات کامل خواب دیدم. مطمئنم هستم که خوابم از واقعیش خیلی بهتره. حالا آیا واقعا نیازه که برم؟!!

من یه غلطی کردم اون موقع که دانشجو بودم و رفتم گیرترین استاد مشاور ممکنه رو برای خودم انتخاب کردم. توجه کنید استاد مشاور نه راهنما. بعد حالا این استاده دست از سر من بر نمیداره. منم به خاطر اینکه اون صفحه پر کن های ضروری پایان نامه ام رو از رو تز اون نوشتم فکر کنم تا آخر عمرم بهش مدیونم و نمیتونم بهش نه بگم. آخرین وظیفه موکول شده هم بهم این بوده که مقاله ام رو ترجمه کنم واسه یه نشریه خارجی. اونم من که تو همون نوشتن پایان نامه یه دور جون دادم کامل. اوه مای گاد همین فردا پس فرداس که زنگ بزنه که چی شد نتیجه ؟ باور میکنید حتی به عوض کردن خط گوشیم هم فکر کردم !! دفعه آخری گوشی رو دادم دستیارم که بگه دستم تو دهن مریضه و نمیتونم صحبت کنم. ولی انقدر اصرار کرد که دیگه جواب دادم و افتادم تو این هچل.  خودش یکی رو معرفی کرد که بدم به اون ترجمه کنه ولی اونم رفته جاپون.  کاش مثل اون موقع که خدا بهم یه نیرویی داد و تونستم واسه امتحان ورزش ١ دقیقه بالای بارفیکس بمونم یهویی این دفعه هم یه نیرویی بده و بشینم دو شبه قال این مقاله رو بکنم. هومممممممم.

اگه الان رژیم نبودم میرفتم بستنی میخوردم. نه میرفتم شیر موز میخورم یا یه کیک شکلاتی با شیر.  ..... تو همشونم باید شیر باشه انگار. پس میرم یه کوچولو شیر میخورم :)

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٢/٢۱


 

 

 

سرما خوردیم. فکرکنم من از مقصود گرفتم ولی حالم از اون بدتره!! امروز سر کار بودم فردا هم باید برم پس فردا هم همچنین. وقتی برای استراحت ندارم که خوب بشم. قرص بالا میندازیم و پرتغال میخوریم. حوصله ی سوپ درست کردن ولی ندارم.  مامان میگه تی وی گفته هر کی مریضه بره دکتر واسه خاطر آنفولانزای خوکی.  اگه فردا بهتر نشدم میرم. یادم باشه دفترچه ام رو بردارم. مامان نگران مریضهام هستش که ازم آنفولانزا نگیرن. آخیییی !!!!!!

زیاد شنیده بودم که از فواید فیس بوک پیدا کردن دوستهای قدیمی هستش. حیف که آلزایمر دارم وگرنه منم الان کلی دوست پیدا میکردم ها؟!! ابتدایی که هیچی. راهنمایی بدتر و دبیرستان افتضاح. از دبیرستان به غیر از همون ٣-۴ نفری که هنوز گاه گداری باهاشون در ارتباطم هیچی یادم نمیاد. گاهی اسمی یادم میاد ولی فامیلیها همه گم شدن.  ما همش ٢٧ یا ٢٨ نفر بودیم واسه ٣ سال . پس این اسم ها کجا رفتن؟!   تابستون گذشته هم یه نفر رو توی یه عروسی دیدم که میگفت ابتدایی با هم  توی یه کلاس بودیم. اون حتی آدرس خونه ی ما روهم یادش بود و من فقط یه ته چهره ی آشنا میدیدم. اونم یادم رفته که اسمش چی بود؟!  یکی بگه این طبیعیه یا نه؟

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٢/۱٤


 

 

 

چند وقته دارم فرندز میبینم و شدید خوشحالم. این  سریال انگار همونیه که همه ما دلمون میخواد داشته باشیم.  همونی که اون روز من و الا و بهار در موردش حرف میزدیم و کیف می کردیم. همون جریان مهریه و خونه و سه تایی بودن رو میگم. وای که چه روزهای خوبیه فرندز دیدن و خندیدن :))

دیشب سگه پارس میکرد .هوا خنک بود و صدای سگه هم از پنجره بود که میومد. چشمهام رو که میبستم توی باغ بودم و خاله اونورتر از من خوابیده بود. تا چند کیلومتر اونورتر از ما کسی نبود و ما تو تاریکی و تنهایی توی یه خونه وسط یه باغ گنده خوابیده بودیم. سگه پارس میکرد و من دلم میخواست تا صبح صداش تو گوشم باشه . فکر نمیکنم دیگه هرگز موقعیتی پیش بیاد که اون شبها تکرار بشه. ازدواجم رو برای اینکه مبداءی بود برای همه ی تغییراتی که من رو از اون دوران جدا کرد دوست ندارم. ( فکر کنم نباید این رو میگفتم!‌)

یه وقت جراحی دادم به یه مریضی و به شدت هیجانزده ام.

چند تا قانون  پیدا کردم:

١- دروغ نگم.

٢- نسبت به کاری که انجام میدم تعهد داشته باشم.

٣- از چیزی که توانایی انجامش رو دارم نترسم.

۴- اجازه ندم کسی بهم توهین کنه.

۵- شاد باشم و لحظات خوبم رو حفظ کنم.

۶- تا اونجا که میتونم کارهایی رو که دوست دارم ،یاد بگیرم.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٢/٦


 

 

 

بلاخره اینبار بعد از اینکه بهم متذکر شد تو ازدواج کردی و دیگه چیزی نگفت مثل همیشه، تصمیم گرفتم که تمومش کنم. یعنی دیگه واسه جون جون چیز میز ننویسم و نخوام بهش ثابت کنم که ما هنوز دوستیم و دلیلی نداره تماسمون رو قطع کنیم. خوبه فقط براش نوشتم سعی میکنم. چون امروز دیدم یه کم برام سخته. آف گذاشتنهام براش یه حس خوب داشت. تعریف کردن  غر زدن  احوال پرسیدن  تبریک گفتن گاهی سعی میکردم جوک هم بگم ولی بلد نبودم. با اینکه هیچ جوابی نمیگرفتم اما حالم رو خوب میکرد. نفهمیدم اون چه احساسی داره. ناراحت میشه. خسته میشه . اصلا میخونه یا نه. فقط به این خوش بودم که نمیاد بگه مزاحم من نشو :) ه.............. این هم تمام شد.

یه چیز عجیب میخوام بگم. محیط کار جدیدم رو دوست دارم. منشی ها و  دستیارامون رو دوست دارم. انقدر که دلم میخواد باهاشون دوست بشم و وقتی میگن میخوایم  از اینجا بریم ناراحت میشم. از برخورد صاحب کلینیک با همه ی حرفهایی که درباره اش شنیده ام راضی ام. با مریض هام و کارم راحت ترم . برام خیلی سخته که صبح بیدار شم  اونم ساعت ٧و نیم ولی اصلا به این فکر نمیکنم که اینجا رو فعلا ترک کنم. خدا رو شکر  چون فکر میکردم یه چیزیم میشه قبلا از بس که ناراضی بودم همیشه.

این بازی قانون ها یه کم برام سخته. چون همیشه سعی کردم قانونی نداشته باشه زندگیم. شاید تنها قانون زندگیم این بوده که بی قانون باشم و همیشه جوری زندگی کنم که کیف میکنم. حالا یه مقدار باید روش فکر کنم ببینم واقعا اینطوریم؟!!

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٢/٢