و اين منم

 

 

دیشب شب سختی بود. انقدر با استرس اخبار رو دنبال میکردم که خط بین دو ابروم یه گودال شده بود. ساعت ۶ به امید اینکه با شمارش آرای تهران شاید کار به دور دوم بکشه خوابیدم و ظهر که با هراس بیدار شدم ، خبر قطعی بود و سنگین. دیواری جلومون کشیده شد تا سقف آسمون. به سختی میشه امیدی به تغییر داشت. با تمام اعتراض ها و خشم ها با تمام بیانیه ها با تمام سنگ ها و آتش ها... وقتی کور باشن و کر .... وای از این نا امیدی دردناک دردناک دردناک.  

پارسال یه روز مونده به امروز سوار یدونه از این تاکسی سبزها که راننده اش خانوم هست شدم. خانومه سلام داد اول . منم سلام دادم . گفت روزت مبارک. تعجب کردم گفتم مگه روز زن امروزه ؟ گفت نه فرداست ولی من که فردا نمیبینمت. کرایه هم  نگرفت. گفت کادوی روز زنت. اون خانوم رو فراموش نمیکنم و تو این احوال تنها چیزیه که حالم رو یه کم بهتر میکنه. حواسم باشه به مریضهام  تبریک بگم.

مهمونم جایی به صرف شادی. میخوام برم و این بغض رو خالی کنم.   

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۳/٢٤


 

 

 

٢-٣ شبه ما هم بعد از مناظره میریم بیرون. اولش فقط با دهن باز مردم رو تماشا میکردیم. بعد شروع کردیم به بوق زدن و از اونجایی که بوقمون خیلی بد صداست امشب مقصود اجازه داد که من از پنجره برم بیرون و عکس موسوی رو بگیرم بالا . لازم به ذکره که ماشین متوقف بود و گرنه من کجا و این ژانگولر بازی ها کجا؟!! امشب حتی آقایون پلیسی هم که راه رو بسته بودن خوشحال بودن. فردا شب قراره منم به پیشونیم  پارچه ی سبز ببندم و بازم بریم خوش گذرونی .پارچه سبزه رو   با عرض معذرت از پرچم یکی از طرفدارای دکتر که گولمون رو خورد و پرچمش رو بهمون داد ، تهیه کردیم.  تا حالا گیرمون نیومده بود و من میخواستم برم یه تیکه از شان جراحیم رو ببرم که بلاخره محیا شد.   خدا رو چی دیدی شاید حال داشتیم و شعار هم دادیم. روزهاش رو که من نمیبینم ولی شبهای خوبی است. 

از روزی که رفتم پیش مرکز رژیمی که انسی جان معرفی کرده ، یک کیلو و نهصد گرم کم کردم. اینو به خاطر این میگم که در این مدت هم کلی مگنوم خوردم هم کلی ماکیاتو خوردم و هم شکلات. تازه سر کار ناهار هم میخورم. یعنی رژیمش بیسته ها. امیدواریم که بتونه کارش رو ادامه بده و یه روزی برسه که بتونم استخونهای  دنده ام رو ببینم  ........ هووووووق حالم از تصورش بد شد. 

 

یه هفته.... دو هفته..... فلانی ( دکتر خودمون) حموم نرفته :))))))

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۳/۱٩


 

 

 

خبرای بد رو همیشه نصفه شب میدن !! این یه قانونه. ساعت ۴ صبح بود که فهمیدیم مامانی رفته و ساعت ٣ صبح بود که به مقصود خبر دادن خانوم جانش خوابیده. هر زنگ تلفن نیمه شبی منو از جا می پرونه و قلبم جلوتر از خودم به سمت تلفن میدووه.  تلفن امشب اشتباه بود و به ما کاری نداشت. هیچ وقت به کسی که ساعت 3 صبح  زنگ زده و اشتباه گرفته اعتراض نمیکنم.  حتی به خاطر اینکه به جای گفتن خبر بد فقط یه شماره اشتباه گرفته ممنونش هم هستم. مچکرم آقایی که اشتباهی به جای شماره آقای بابایی خونه ما رو گرفتی. واقعا میگم ....

نمیدونستم مسیر شرکت مقصود تا خونه انقدر زیباست.   فکر کردم دارم اشتباه میرم تا اینکه پارک خوشو نشون داد، سواره  هیچ کدوم از این باغ های زیبا معلوم نبودند. حتی پارک هم خوشگلتر شده بود. فقط یه کم راهش زیاد بود . وقتی رسیدم خونه  پاهام رو احساس نمیکردم .

 

 

   


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۳/٤