و اين منم

 

 

 

حتی دیگه کلاغها هم غار غار می کنند...

باز داره خرکی میشه شیوه ی زندگیم . باز هی فقط خوشی های بقیه رو میبینم و فقط ناخوشی های خودم. باز دارم گیر میدم به خودم و ... با این اوصاف خوشحالم که میتونم بگم نه و نرم باهاشون مسافرت.

دقت که میکنم میبینم  هیچ وقت فکرام از یکی دو خط بیشتر نمیشه. یعنی من هیچ وقت نمیام بگم به این موضوع فکر کردم و حتی مثلا یه پاراگرافم در موردش بنویسم. اینم یه جور کوته فکریه دیگه نه ؟!! از اون نوع کوته فکری ها که پارادوکس هم داره گاهی از اون لحاظ !!!

ماه رمضان امسال ما را کشت .

یه خواب راحت شب تا صبح شده آرزوی محال واسم :(((

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٦/٢٧


 

 

 

شروع کردم به درست کردن یه جور شیرینی که پشیمونم وسط کار. این همه کالری رو به خورد کی بدم که خدا  رو خوش بیاد. تا حالا دو بسته ویفر  رو که روی هم ٩٠٠ تا کالری داشته با ۶٠ گرم کره قاطی کردم.  بعدش هم باید حدود ٣٠٠ گرم شکلات و کره ی بادوم زمینی رو به همراه ٢ تا موز بریزم روش.  ۵٠٠ گرم خامه هم داره که دیگه خودم حذفش کردم و به جاش فقط پودیگ میخوام استفاده کنم.  مقصود که اهل شیرینی نیست. مامان اینا هم که قدر این چیزا رو میدونن نیستن.  فکر کردم ببرم کلینیک واسه دستیارا  ولی اصلا دوست ندارم دکتر های بیخود بعد از ظهر ببیننش.  خانواده ی مقصود هم که اصلا حرفش رو نزن. احتمالا انقدر تو یخچالشون میمونه تا کپک بزنه. شاید  بهتره  از همین مرحله بیخیالش بشم و این ویفرها رو هم ببرم بریزم تو باقچه واسه گلها !!! 

این آخوند اینگلیسی ها چه بانمکن :)) البته جوونهاشون یه نموره هم خوشگلن به چشم برادری. یعنی جدا انقدر این خطابه ها واجبه؟!!

ما یه تری زدیم تو کار که همش تقصیر ابزارمون بوده و نه خودمون. دعا میکنیم که حالا حالاها یا اصلا تا ابد گندش در نیاد. بیزحمت شما هم دعا کنید.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٦/٢۱


 

 

 

کاش الان ساعت ٨ عصر بود :((

هیچ میدونستید که من در این مدت بدون هیچ آموزش خیاطی دو عدد مانتو دوخته ام. تنها بر پایه دقت .  فکر میکردم تو ٢٠ روز هم میتونم برم کلاس و از این به بعد لباس شب هم امکان پذیر میشه. ولی ١٠ ماه هفته ای ٣ جلسه باید بری کلاس!!  مثل دانشگاه می مونه هووووووق.

 شیطونه میگه براش اس ام اس بزنم و فحش بدم.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٦/۱٦


 

 

 

٢ روزه رفتم همدان. تنها . خیلی خیلی خوب بود . خونه ی مادربزرگ مامان روز آخر محشر بود هر کس رو واقعا میخواستم ببینمش اومد اونجا و یک دل سیر فامیل دیدم و فهمیدم الکی پیش مقصود نمیگم که دوستشون دارم . حسم واقعی بود.  انقدر انرژِی گرفتم از این دو روز که بیخیال یک چیزاهایی میشوم.

دوست جون آگاهم کرده از چیزهایی که بعضیها در مورد تلف شدن زندگیم میگند. ۴ شنبه قراره با همین بعضی ها برویم جایی. نمیدونم لازمه که حالیشون کنم که خوشبختم و راضی؟ هر چی که هست از کم گذاشتن خودمه و به اونها ربطی نداره که قضاوتم کنند.

چقدر بیخبری خوبه :))

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٦/۱٥


 

 

 

خونه فرشته اینا خوب بود چون تولد بود و  کلی شلوغ کردیم و جیغ زدیم. اما امروز خونه ی جاری افطاری بودیم  . اگه حدس زدید چی پخته بود ؟؟؟  ....کووووووووفته با دلمه هر کدوم از کوفته ها هم اندازه ی توپ هندبال ! به همراه سه مدل غذای دیگه. فکررررر کن بعد تازه کلی هم با تربچه و هویج و هندونه و خربزه گل و بته درست کرده بود. دلم میخواست همونجا اعلام کنم که اگه فکر کردید منم افطاری میگیرم و دو سه روز خودمو میکشم و همچین میزی براتون میچینم ،کور خوندین. اگه قضیه رو کم کنی بود که حسابی روی من یکی کم شد.  موقع برگشتن هم عمه ی مقصود که از فرنگ اومده بود یه کیسه بهم داد. فکر میکنید توش چی بود؟!! عمرا اگه فکرش رو هم بکنید....

 ده دست لباس بچه از ١ ماهگی تا ١٨ ماهگی همه هم پسرونه. اگه اینم میخواست با احساسات من بازی کنه که فلان و اینا،باید اعتراف کنم که موفق شد.خداییش خیلی نقشه خوبی کشیده بود. اگه بدونید این لباسا چقدر جیگر و فیلی ان!!! تو خونه هی اینا رو ور انداز کردم و جیغ کشیدم واسه پسرم :)))

یه مقدار این قوم رو بیشتر دوست دارم  ولی هنوزم تکراری بودنشون معلومه.

 حالا که خوب  فکر میکنم میبینم  چقدر نکات مشترکم با گارفیلد زیاده.

 

پ.ن : فکر نکنم لازم باشه که توضیح بدم هیچ خبری از هیچ موجودی چه پسر و چه دختر نیست.

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٦/۱٠


 

 

 

دعوتیم خونه ی فرشته و من واقعا دلم نمیخواد که برم و نمیشه. فرشته دختر عمه ی مقصوده که انگار باید ماهی یکبار هر جا که شده پیشش کارت بزنیم. مهلت نمیدن یه ذره دلتنگ بشی حتی. فردا تولد دخترشه و باید ٣ تا کادو ببریم یکی واسه خودشون که از مکه اومدن دو تا هم واسه دخترا . این دیگه شده یه قانون که موقع تولد بچه بزرگتر باید واسه کوچیکه هم کادو ببری!! اونم دو تا بچه ی لوس و زق زقو. یک ساله که هرجا میری همه از مومن شدن فرشته میگن و خود فرشته هم ماهی یکبار روضه داره تو خونه اش و پارسالم تو عروسی ما حجاب خفن کرده بود ولی ٢- ٣ ماه بعدش تو یه عروسی دیگه ...چی بگم ؟!.  تولد پارسال دخترش صبحش مولودی گرفته بود و شبش که مهمونی خودمونی بود میگفت برقصین واسه شادی امام زمان !!! این انصاف نیست که من از عید خاله کوچیکه خودم رو ندیده باشم اونوقت فردا مجبور باشم برم خونه اینا. تازه دو روز دیگه هم یه مهمونی دیگه است که همه ی این آدمهای تکراری رو دوباره میبینی و هووووووووووووووق.  میدونم خیلی مزخرفم که دارم اینا رو اینجا میگم  ولی حسم هم خیلی مزخرفه و به هیچ بنی بشر ی هم تا فردا دسترسی ندارم که بتونم  نق بزنم.  یه چیز کوچولیه دیگه هم بگم؟!!

 آشپزی فرشته فاجعه است .

دوسشون ندارم....

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٦/٧


 

 

 

من اینجا دیگه محلی به اخبار نمیذارم .  آهنگهای قدیمی گوش میکنم عکس های قدیمی نگاه میکنم . ویدئو های قدیمی میذارم . شیرینی گذشته رو عمیق حس میکنم و خوبم.  خوبی از ٢-٣ سال پیش آمده زیر دندانم و قلبم را آنچنان شاد کرده است که میدوستم فردا سال ٧۶ یا ٧۵ باشد. فقط مونده اون بازی ساده که پلی میکردم اونموقع ها. شاید باید هری پاتر ٣ یا ۴ را هم نگاه کنم  شایدم  کارخانه ی هیولا سازی...

خوبم .

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٦/٤