و اين منم

 

 

من عاشق گلابی، هلو و خرمالو ام. یه زمانی عاشق انجیر هم بودم.

یکی از گاوهای تهمینه جون اینا به علت خوردن مارمولک فوت شده!!

خانوم توی پذیرش بهم تشر زد و من که از درد گرفتگی عضلات کمرم به خودم میپیچیدم و قد-م به پیشخوان نمی رسید و پابلندی کرده بودم ، اشک تو چشمام جمع شد و رفتم پیش مدیریت که ازش شکایت کنم. یک جمله هم نگفته بودم که صدام لرزید و ... خوشبختانه خانوم بود  و مهربون. خواست یه کم توجیه کنه کار کارمندش رو  و من فقط رسیدگی میخواستم و تذکر. قول داد و گفت تمام مکالمات ضبط میشه و قبل از اینکه شما بیای من بهش تذکر دادم. راضی نشدم ، ولی اومدم بیرون. بهم نصفه شب وقت داده بودن.  شیف شب خوش اخلاق بودن و بامزه. صندلی ها راحت بود و همه ی کسانی که منتظر بودن ولو شده بودن. بعضی ها چرت میزدن و من این بار از زور خواب به خودم میپیچیدم. تمامی کمر دردی های طفلکی مونث بودن.

این طور که نوشته جواب ام آر آی خوبه و میگه همه چی نرماله :)

امروز تولد حضرت ابراهیم و موسی است. اگه دوست داشتید تبریک بگید.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۸/٢٢


 

 

 اون شخصیت صورتیه که دوست باب اسفنجی بود ، اسمش رو فروشنده هم نمیدونست. همون رو عروسکش رو خریدم نشوندم رو صندلی. هر وقت چشمم بهش میوفته یه جوری نگام میکنه انگار بچه ام انقدر تنها مونده که داره دق میکنه انگار که میگه بغلم کن.

تو کلاس با یه خانومی به اسم تهمینه دوست شدم که ۵۵ سالشه ، تو خونه ما من با هرکی آشنا میشم اسمش از اون به بعد زیاد شنیده میشه. حتی اسم چند تا از شما هم ... اما این که دوستی با این سن و سال داشته باشم واقعا از من بعیده. چون تا حالا به غیر از مامانم با هیچ آدم مسنی نتونستم ارتباط برقرار کنم. هیچی ها. تهمینه جون با من میاد خرید. بهم زنگ میزنه . ترشی و شیرینی برام درست میکنه و از شوهرش و گاوداریش تعریف میکنه و من از بودنش لذت میبرم. خیلی هم آپ تو دیته . اینا رو گفتم که شما هم باهاش آشنا بشید . شاید بخوام اینجا هم ازش تعرف کنم.

این فیلم های کمدی رومانتیک با من معجزه میکنن. به شدت خوبم و دارم لبخند میزنم :)))

اگه بتونم خودم رو از تو رختخواب بکشم بیرون از ۴ شنبه میرم یه کلاس شاد جدید.

جزوه ی خوب واسه امتحانم میخوام.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۸/۱٧


 

 

 

این عدم رضایت از همه چی داره نابودم میکنه. تموم شد. اون همه ذوقی که توی این یک هفته که تصمیم گرفته بودم فوق بخونم امروز تموم شد.  واقعا نمیتونستم هیچ رشته ای رو پیدا کنم که واقعا دوستش داشته باشم. که بیشترش به خاطر بی اطلاعیم بود. آخرش هم یه رشته ای رو که مقصود انتخاب کرده بود و دستیارای کلینیک تاییدش کرده بودن ثبت نام کردم. به خاطر اینکه بهم قول دادن تا امتحان تشویقم کنن و روحیه بدن. ولی همین امروز انرژیم تموم شد . این گیجی و سنگینی سرم که میتونه به خاطر خستگی و شاید سرما خوردگی باشه تمام ذوق و شوقم رو نابود کرده. روز به روز هم کار کردن تو رشته ی خودم برام سختر میشه. توقع بهترین کار رو دارم و از خودم مطمئن نیستم. یعنی اعتماد به نفس منفی. ای جوونی .......... این بود غر غر های امروز.

 نوشابه انرژِی زا کمک میکنه  آیا؟!!

 حواسم باشه در اسرع وقت یه فیلم کمدی رومانتیک نگاه کنم حالم خوب بشه.

ما آب هلو داریم  و بهش که فکر میکنم حس خوشبختی پیدا میکنم:))))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۸/۱۳


 

 

 

تصمیم گرفتم فوق یه رشته ی باحال رو بخونم. بچه های کلاس  مدیریت جهانگردی رو پیشنهاد کردن.  نظر شما چیه؟! یه رشته ای رو پیشنهاد بدین که ریاضی و فیزیک رو احتیاج نباشه بخونم . چون از فیزیک هیچی و از ریاضی فقط جمع و تفریقش رو یادم مونده. منتظر نظرات شما می باشیم . تو خونه هیچکی جدیم نگرفته.

به شدت ترسو شده ام. از تاریکی ، بارون تو تاریکی ، اون نقطه سیاهه که تو فیلم اسپایدر من ٣ از فضا افتاد و از مقصودی که از پشت سر بیاد  به تازگی ترسیده ام.  واسه مورد آخری حتی از ترس گریه هم کردم. بیچاره مقصود باور نمیکرد که انقدر ترسناک بوده :)))

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۸/۱٠


 

 

 

  یه رابطه شروع نشده و یه رابطه در حال شروع و ایستاده در بهترین حالت  داشتم و ازدواج کردم. گاهی به اولی فکر میکنم و تو رویای اون روزها که تب و تاب داشتم برای شروعش غرق میشوم. و دومی که گاهی هنوز هم هست و یه انرژی زیر پوستی مخفیانه می ترکد توی دلم. از این حسها فکر میکنم که خوشبختم. دلم به حال خوشبختی ام می سوزه.

امروز رفتم دکتری که الا واسم وقت گرفته بود و از کمر دردم گفتم.  ام آر آی نوشت. دلم میخواد دکتر از تو نتیجه اش بخونه که این رشته و کار برام فقط ضرر داره و هیچ. اون وقت... این منم و زندگی...

بهار اونروز که نیومدی و چپیدی تو محل کارت و از باد و بارون و سیل ترسیدی به من و الا خیلی خوش گذشت. ها ها ها..

چقدر کار دارم . 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۸/٧


 

 

 

مشکل من اینه که یه خانوم دکتر خوش تیپ بعد از دو تا زایمان و ٣ تا دستار خوش هیکل و تر و تمیز شدن همکارای منی که از اساس با این مقوله ها کنار نیومدم. ببین کارم به کجا رسیده که دختری که تو پذیرش نشسته هر روز با یه ترفند میخواد منو ترغیب کنه که برم خرید و لباسای نو بخرم. یه روز میاد از شلوارای مدل جدید می گه و یه روز از حراج مانتو. میگم من اصلا تو حس خرید نیستم. میگه اگه بری خوشت میاد. میگم با این هیکلم برم خرید اعصابم خورد میشه. میگه مانتو ها انقدر دوختش خوبه به همه هیکلی میاد. منم از شانس اینا روز به روز دارم هپلی تر میشم. کیف هم میکنم .حالا الان یه شال جدید اتو کردم واسه فردا که خوشحالشون کنم :))

 

 لعنت به عشق قدیمی که  نصفه شبی میچسبه و نمیذاره نفس بکشی.

لعنت به سرما و شلوارک.

لعنت به پرتقال .

تیلیک تیلیک....

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/۸/۳