و اين منم

 

 

 

هه هه ه. چقدر ما به این قانون مکه ای ها احترام گذاشتیم و نرفتیم ببینیمشون. یکیشون که منو ماچ هم کرد. با تمام تلاشی که کردم از دید این اقا پنهان بمونم لحظه آخر خداحافظی بدو بدو اومد و بقلم کرد. الان بمب متحرکم. دلتنگی زمستونه هیچی سرش نمیشه.

تو مهمونی امروز جای زخم سوختگیم رو به همه نشون دادم. حیف جاش داره خوب میشه و مامان مقصود دیگه نمیتونه ببینتش .

تلویزیون یه انیمیشنی میخواد تو این تعطیلی ها نشون بده به اسم پونیو. از دستش ندید که بی نظیره. فقط خدا کنه دوبله اش خوب باشه.

حال حس ام خوب نیست.  یعنی باید خوشحال باشم و نیستم. یعنی باید با رضایت برم بخوابم و دلشوره دارم. یعنی من باید باز برم یه چیز باحال ببینم تا خوب بشم.

از دست خدا به کی میشه شکایت کرد؟!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٩/۱۳


 

 

این که یه نفر چیزی بهم گفته و من با تمام احترام جوابش رو دادم اما دلم خنک نشده و باید انقدر به زبون بیارمش تا خلاص بشم از فکرش و اینکه دلم میخواد شنبه ی هفته ی دیگه یه عده رو بر خلاف نظر خانواده ام دعوت کنم و از الان دارم به این فکر میکنم که چی درست کنم و چی تهیه کنم و تو چه قابلامه ای بپزم ، نمیذاره امشب بخوابم. اینکه من باز خواش رو دیدم. اینکه عید قربون شده و من به همه اس ام اس تبریک فرستادم و دیگه به هیچ بهونه ای نمیتونم به اون اس ام اس بدم. اینکه از صبح  رشید بهبودف  داره تو گوشم آواز میخونه و صدای اون پشت سرش میاد که میگه از نخجوان خریده  . همه ی اینا امشب تو سر من پارتی گرفتن. کاش ورزشی بلد بودم  که افکار رو آروم میکرد.

آخ که من دلم چقدر سفر میخواد. آخ که من چقدر دلم سفر به یه جای گرم رو میخواد.

بازوم با اتو سوخته. جاش اندازه یه سکه ٢۵ تومنی ولی به شکل مثلث بنفش شده و میدونم این مارک رو تا یه سال دیگه روی دستم دارم. خدا رو شکر زمستونه و آستین کوتاه دوس نداشتنی.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٩/۸


 

 

 

مرسی مرسی وبلاگ عزیزم. اون خط آخر پست قبلی بلاخره من رو از تو رختخواب روزهای زوجم کشوند بیرون و رفتم باشگاه. دیگه اون بدن درد روز اولم تموم شده و یه عالمه حس ورزشکاری دارم. اصلا تصمیم رژیم ندارم و دارم چاییم رو با اون شکلاتی که همکارم ۵-۶ ماه پیش نمیدونم از سوئد یا سویس برام آورده بود میخورم. شکلات اصلا خوشمزه نیست و این پارمیدای خودمون هزار تا شرف داره بهش. امروز سر راهم به باشگاه از کنار یه مرد لخت که همه ی لباساش رو مرتب گذاشته بود یه گوشه ای و خالکوبی زشتی داشت و مثلا داشت ورزش میکرد رد شدم. خیلی ترسناک بود.

 مستر بهمن و سوسن جون و نغمه جون معلمای جدیدم هستن. یعنی اینکه من ٣ تا کلاس میرم جدیدا :)))

میخوام خط موبایلم رو عوض کنم. از دست استادهای سابقم که تو اون ۶ سال نفهمیدن من دودره و تنبلم و دست از سرم بر نمیدارن.

  چقدر آمار مریض های مطلقه ام زیاد شده و چقدر همشون محکم و سر حالند.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٩/٥


 

 

 

صبح تو مطب اعلام می کنم که من از دیروز رژیمم رو شروع کردم. البته بهشون نمیگم که چند تا لایی کشیدم و مثلا شیرم رو با کورن فلکس خوردم و شب هم قایمکی بستنی خوردم و همش رو به جای اون ٣ تا خرمایی که نخوردم حساب کردم. بعد تو مطب فقط چایی میخورم و اعلام هم میکنم که نهارم ١٠٠ گرم استیک قراره باشه.  از در که میایم بیرون دستیارم میگه میشه با من بیاین بریم فلافل بخریم. منم که فلافل نخورده  سریع قبول میکنم و میگم منم میگیرم ولی بدون نون. بقل فلافلی یه قنادیه که لامصب تو ویترینش نون پنجره ای گذاشته و منم نوستولم میزنه بالا و از تو صف میام بیرون و میپرم تو قنادی. وقتی نوبت ما میشه تو فلافلی میگم منم با نون میخوام. حالا نوشابه رو نمیخورم چون رژیم دارم. از دستیارم که خداحافظی میکنم و ازش دور میشم یدونه از نون پنجره ای ها رو تو ترافیک و له له زنون پشت فرمان میخورم. یعنی فقط فکر کن. خونه هم که رسیدم هی از ساندویج فلافل ٧٠٠ تومنیم خورم هی گفتم بقیه اش واسه مقصود. هی تو طعمش غرق شدم هی گفتم بقه اش واسه مقصود هی سیر شدم  هی گفتم بقیه اش واسه مقصود.  هیچی دیگه تا تهش رو ... :( بعد عصر که رفتیم بیرون یه شیرینی دیگه برداشتم که بدم مقصود . اونو هم  با عرض شرمندگی خودم میل کردم تا ته. یه مقدار هم شام با یه بستنی واسه قبل از خواب. حالا من خرم اگه فردا نرم باشگاه و اینا رو نسوزونم. گفته باشم...

از این هوای سرد سگ کش متنفرم .

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٩/٢