و اين منم

 

 

 

هووم. یکی داره تو تی وی که روشن مونده و نمیخوام برم که خاموشش کنم روضه میخونه با صدای هولناک. اگه تی وی رو خاموش کنم مقصود که جلوش خوابش برده بیدار میشه و مجبورم میکنه که برم  بخوابم یا میوه بخورم. آخیییش روضه تموم شد.

این چند وقت که مدام خبر نامزدی های گوناگون به گوش میرسه من اینجا توی خونه خاطرات ٢- ٣ ماه اول نامزدیم رو مرور میکنم. فقط همون ٢-٣ ماه که هنوز دعوا نکرده بودیم، هنوز به هم گیر نداده بودیم و من هنوز پشیمون نشده بودم و هنوز دغدغه های قبلیم جلوی چشمم بودن. خوب بودن اون روزها :)

قراره از این به بعد به خودم حال بدم و برم ورزش و استخر. تازه قراره صبح ها زودتر هم بیدار شم.

این دسپرت هاس وایف از زندگی معلقم کرده :(

دچار سندرم خرید شدم. یعنی معتاد خرید نیستم . از خرید کردن هم لذت نمیبرم، فقط نیازهام تمومی نداره و هر روز با عذاب وجدان میرم خرید یه چیز تازه و ضروری دیگه.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٩/٢/٢٧


 

 

 

اوووووووه. دوتا مهمونی در ٣ روز دادم و فکر کنم تا چند وقت خیالم راحته و یه عده ای مدام سعی نمیکنن بهم حالی کنن که وقت مهمونی دادنت شده. هر کی میخواد واسه مهمونیش یه چیز چشمگیر ساده و خوشمزه درست کنه بهم بگه تا دستور ماهی شکم پر رو براش بگم. نتیجه حیرت آوره :))

فکر کنم این تغییر هورمونها تو فصل بهار باعث میشه هوس خیاطی درونم فعال بشه. شایدم مال روزهای بلند باشه. هر چی که هست باعث میشه من و تهمینه جون روزهای بعد از کلاس بریم پارچه بخریم و مشغول دوخت و دوز بشیم.

پدربزرگم فردای اون شب خوابم توی باغ  غش کرده بوده از فشار بالا :((

قراره یه عضو جدید به خانواده اضافه بشه و اون کسی نیست به غیر از یک .....جاری جدید و من احساس میکنم یه اتحاد پنهانی داره بین  من و اون یکی جاری قدیمی  علیه کل خانواده و حتی این عضو جدید ایجاد میشه. اونقدر که من دلم میخواد یه تماس تلفنی مخفی با هم داشته باشیم و نقشه های بدجنسانه بکشیم و بخندیم.  فکر کن !!!!

فکر کنم اگه قرار باشه یه مسابقه بزارن و خاله زنکی ترین پست وبلاگی رو پیدا کنن، این پست من برنده بشه  :)

ووااااوووو ما یه جعبه ی بزرگ باقلوای استانبولی خیلی خوشمزه داریم تو خونه که تا اونجا که میشه دلمون میخواد تموم نشه . مقصود برای خوردنش قانون گذاشته حتی. فکر کن!! 

 یه لکه رو دیوار روبرو بود ،سمت راست مانیتور. الان رفته سمت چب. فکر کنم عنکبوت باشه تو این وقت شب.

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳۸٩/٢/۱٩


 

 

 

تمامی دیشب به دیدن خواب مرگ پدربزرگ که الان ٢ ساله ندیدمش گذشت. با اینکه چندیدن بار بیدار شدم و عادت هم به دیدن خوابهای سریالی ندارم ولی درد و گریه و غم تا خود صبح رهام نکرد. ظهر یکی از بیمارهام که مدیریت بحران خونده و تو این کاره آنچنان زهره همه مان را به خاطر زلزله ی پیش رو در تهران برد که اگه مقصود پایه بود امشب ما دیگه تهران نبودیم.

شب خبر مرگ پدر یکی دیگه از دوستهام رو شنیدم و الان احساس میکنم قلبم مچاله شده.

یادم باشه فردا به پسره بگم که از مترو استاده نکنه.

بیماری که داشتم انگار  میدونست هیچ کس با این خبرها تهران رو ول نمیکنه و بیشتر از همه تاکید میکرد که اون ساک با وسایل مورد نیاز واسه چند روز زنده موندن زیر آوار رو تهیه کنیم . من چراق قوه ندارم. من این شهر رو با خبر ها و دلهره هاش اصلا دوست ندارم.

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ در ۱۳۸٩/٢/٦