و اين منم

 

 

 

روز جمعه ی من اینطور دل انگیز شد که ساعت ١١ بیدار شدم. یه چایی بد مزه خوردم. یه فیلم خیلی خوشل هلندی نگاه کردم و زرشک پلو با مرغ از دیشب مونده رو واسه ناهار میل کردم. بعد  خیلی خوشحال اومدم اینجا که به شما خبر بدم :)

دو تا دستیار جدید برام اومده و من دوستشون ندارم. یکیش یه دختر ٢٣ ساله است که به نظرم حرف زدن و حتی چهره اش خیلی پیر میاد و یکی یه دختر کم حواس و بی دقت که خیلی حرف میزنه. دستیارهای دوست داشتنی قبلیم دیگه اینجا کار نمیکنند. اینجا همونجایی هست که خودم کار میکنم.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/٧/٢۳


 

 

 

نوشتن یادم رفته انگار. یا حرفی نیست و اگر هم باشه تنبلی یا وقت نداشتن فرصت نوشتنش رو میگیره. از امروز باید مرتب بنویسم . یادم باشه..

ناراحتم الان. یه روز هدر رفته داشتم امروز و ناراحتیم کمیش باقیمونده ی دیروزه.  دوست خوب خیلی خوبه و من همه ی دوست های خوبم ازم دورن. هر ٣ تاشون هم این بقل لینک دارن  ولی تاریخ آخرین باری که دیدمشون یادم نمیاد . شما دوست های خوب وبلاگیم رو هم به ندرت میشه ملاقات کرد. الان فقط دوست جون کنارمه که نمیدونم چرا شد دوست جون و الان چرا هنوز باهاش دوستم ؟! هر روز داره به نحوی نابود میکنه روانم رو. حتی برای اولین بار فکر مهاجرت به سرم زد که فقط فرار کنم از دستش. فکر کن دیگه چقدر اوضاع خودش و کاراش و من وخیمه. الان یادم اومد یه مدت به وخیم میگفتم ضخیم هاهاه.

 قرار بود هزار تا کار بکنم امروز. یکیش استخر بود. یکیش تمیز کردن خونه و یکیش تو بنگاهها دنبال یه آفیس خوب گشتن. ولی فقط یه کم تمیزکاری کردم و دیگر هیچ. وقت تلف کردم و با دو نفر صحبت کردم و واسه مامان دلیل مسخره آوردم و نرفتم استخر.  الانم هم سر درد دارم  هم غصه :(((

شما خوبید؟حواستون هست من چند وقته جواب کامنتها رو میدم؟!

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٩/٧/٧