و اين منم

 

 

 

و اما اینکه من حافظه ام سوخته و الان اصلا یادم نیست که حرف های جدی ام چی بود!!!

دیشب برای مقصود تولد گرفتم. از اون کارهایی که یهو آدم جو گیر میشه و دست به یه عملیات انتهاری میزنه. راستش نصف هدفم این بود که براش کادو بیارن و من مجبور نشم هی برم بگردم و براش لباس بخرم. بعله این جناب مقصود تو این 5 سالی که من میشناسمش فقط یه بار برای خودش  لباس خریده و تمام این مدت ها فقط و فقط من و مامانش براش خرید کردیم. حتی کت و شلوار!!! حالا این حرف ها هیچی مطلب اینجاست که واسه شام به غیر از اون دو مدل غذایی که خودم پختم رفتم 3 بسته سمبوسه کاله گرفتم و فقط سرخش کردم.  فقط باید میدید که مردم چه تعریفی از این سمبوسه میکردن و تمام مدت فقط من داشتم میخندیدم و میگفتم نوش جون. حتی یکی میگفت مزه ی کباب میده. حالا میخوام بعد ها هر کدوم رو دیدم یواشکی بهش بگم جریان چی بوده و بگم به کسی نگه. هنوزم یادم میوفته خنده ام میگیره. یعنی مردم این سمبوسه ی آماده رو گذاشتن یه طرف و اون دوتا غذای دیگه رو که براشون جون کنده بودم خیلی خوشگل گذاشتن یه طرف دیگه!!

اون نصفه هدفم هم یه مقدار تامین شد (یه لبخند کج با برق چشم چپ رو تو ذهنتون ضمیمه کنید )

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱۱/٢۸


 

 

 

الان کلی حرف دارم. یعنی تو خودم و مغزم یه عالمه فکر و حرف دارم ولی خوابم میاد و  از اونجایی که حرف هام جدی ان نمی تونم بگم. یعنی مخم نمیکشه که تمام حرفهای جدیم رو جمله کنه و بده بیرون. فقط خواستم بگم یه روزایی میشه که منم حرف دارم واسه زدن. شب به خیر :)

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳٩٠/۱۱/٢٠


 

 

 

الان خود سنگم. فقط انگشتهام داره حرکت میکنه با چشمهام.فکر کنم از تو خونه موندن سنگ شده ام. کردم توی بوق و کرنا که میخوام درس بخونم کار و کلاس و همه چی رو تعطیل کردم و نشستم تو خونه. یه 10 روزی خوب بود ولی الان حوصله ی هیچی رو ندارم درس هم یکیش. نمیخوام برم سر کار و نمیخوام برم کلاس. میخوام همینطور سنگ بمونم تو خونه فقط کسی ازم نپرسه امروز چند ساعت خوندی چون من هیچی نخوندم و دلم نمیخواد که به کسی بگم!!

برف هم که داره میاد و برای اولین بار تو این چند سال ازش نمیترسم. شاید وقتی مقصود اومد و حالش خوب بود ( سرما خورده بازم ) تا اونجا که تونستم لباس بپوشم و برم بیرون راه برم. برم تا همین شهر کتاب نزدیک و چند تا خودکار و مارکر و چرند پرند بخرم و بیام خونه. شاید اونجوری بشم سنگ متحرک!! بعدشم که یخ کرده اومدم خونه هات چاکلت میخورم و میشم سنگ خوشحال :))

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱۱/۱۱


 

 

 

اون روز خاصی که  چند وقت پیش گفتم که ممکنه هر چند سال توی زندگیم پیش بیاد, الان شده زندگی هر روزم و من خیلی دارم باهاش حال میکنم. کلی وقت دارم صبح ها وکلی فعالیت میکنم. فقط عیبش اینه که ساعت های 6 عصر دیگه هوشیار نیستم. دیروز هم طی یک اقدام شجاعانه پا شدم رفتم یه استخری که خیلی خیلی به خونمون نزدیکه و تا حالا ازش بیخبر بودم و 2 سانس شنا کردم.  یعنی شنا کردم ها. اونم بدون دماغ گیر.  این اولین بار بود که داشتم بدون دماغ گیر میرفتم استخر. اول تو کم عمقش تمرین کردم و بعد رفتم عمیق. خیلی خیلی حال داد. فقط به شدت گرسنه ام شده بود و فقط 1 ساعت بعدش تونستم تحمل کنم که چیزی نخورم . بعدش هم رفتم خونه ی دوستم که کادوی تولدش رو بدم و همون ساعت 6 که دیگه هوشیار نبودم اومدم خونه و نمیدونم چرا اخمالو و خسته خوابیدم. هنوزم اخمالو و بد اخلاقم. چرا؟! برام عجیبه که بعد از اون روز  خوبی که داشتم انقدر کج خلق شدم :((

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ در ۱۳٩٠/۱۱/٧


 

 

 

می دونید چیه ؟! من کلا آدم اهل تلفن و اس ام اس و این  چیزا نیستم. قبض موبایلم تا حالا به غیر ازسه بار از 8 هزار تومن بیشتر نیومده. خیلی موقع ها حوصله ندارم جواب اس ام اس بدم و وقتی یکی پیغام میزاره که بهم زنگ بزن , 50 درصد ممکنه که زنگ بزنم. اینه که وقتی یه روزایی مدام گوشیم زنگ میخوره دیوونه میشم. وقتی مثلا تو یه روز یه نفر 3 بار به هم زنگ میزنه تو بگو حالا واجب ترین کار , دلم میخواد کتکش بزنم. معلومه که نمیتونم کتکش بزنم و اینه که داغون میشم.  اینا رو گفتم که تعریف کنم چند وقت پیش پدربزرگم مریض بود و تو بیمارستان بستری. تو اون روزا من سخت ترین روزهام رو داشتم. نه به خاطر نگرانی و این حرف ها فقط و فقط به خاطر تلفن های بیخودی که بهم میشد. تا اینکه یه شب تو بیمارستان دو تا دایی هام با هم دعواشون میشه. اول خاله و بعد زنداییم بهم زنگ زدن. بعد مامان و بعد در مراحل مختلف دعوا یکی  از دایی ها و به تناوب اون مامان که خبر ها رو از اون یکی دایی میرسوند. این شد که دیگه برای اولین بار گوشیم رو خاموش کردم و شروع کردم به عر زدن که ولم کنید  ( میدونم  که خیلی خودخواهی بود ) از اون به بعد هم دیگه به هیچ کدوم از  کسایی که اون شب ر×××دن به اعصابم زنگ نزدم.  حالا دو روزه افتادم به غلط کردن و هی زنگ میزنم  که حال پدربزرگم رو بپرسم و کسی جوابم رو نمیده :((( از ماست که بر ماست گویا!!!

برم یه لیوان آب بخورم. شما هم بخورید که خیلی خوبه :)

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ در ۱۳٩٠/۱۱/٤